دوشنبه، اسفند ۱۹، ۱۳۸۷

امام‌زاده

.

سه تایی تنگ هم چپیده‌ایم پشت رنو پنج. صندلی جلو خالی می‌شود و رنو جلوی مرد مسن بلند‌قامتی ترمز می‌زند، و مرد، بعد از این که می‌پرسد جا می‌شوم؟، خودش را جمع و جور می‌کند و توی صندلی جلویی می‌چپد. راننده جوری دنده را جا می‌زند که انگار رنو کلاچ نداشته باشد. توی ترافیک گیر افتاده‌ایم و سعی می‌کند رنوی جمع و جور اش را به جای خر از این ور و آن ور رد کند و به جای پل از ترافیک بگذراند. که بین دو خودروی جلویی دعوا می‌شود. یکی پیکان قراضه ای است که سپر اش افتاده و دیگری سمندی که رنگ و روی اش رفته. راننده ی سمند پیاده می‌شود و پیکان را به لگد می‌گیرد. بعد، سوار می‌شود و باز جلوتر می‌روند و دوشادوش هم در ترافیک می‌ایستند و به دعوای لفظی ادامه می‌دهند.

راننده و مسافر صندلی جلو، که تازه در صندلی جاگیر شده، با هم حرف می‌زنند. راننده از اعصاب نداشتن مردم می‌گوید و این که امروز در ترافیک با راننده ی تاکسی دیگری مدتی چشم در چشم شده‌اند و او گفته "چی اه، می‌خوای منُ بخوری؟"، و او به جای پرخاش با ملاطفت و مهربانی حال اش را پرسیده و خسته نباشید گفته _بالاخره اعصاب همه ی مردم خُرد است دیگر. مسافر هم، در تأیید خرابی اوضاع و خُرد بودن اعصاب‌ها، از برنامه ی هشت و سی می‌گوید _که برنامه ی خوبی است_ و گزارشی که امشب داشته از تخت‌های بیمارستانی که شبی سیصد هزار تومن است، و بعد دعای هر دو که با این اوضاع و احوال خدا کسی را گرفتار دوا و درمان نکند، که از کجا بیاورد هزینه اش را بدهد؟

*

راننده ی بعدی دارد با تلفن حرف می‌زند که سوار ام می‌کند. "نه، من الان توان اشُ ندارم. همه ی سرمایه ام رو رو زمین گذاشتم. فعلاً این وضع همه ی حواس ام رو گرفته، با این وضع نمی‌تونم." تلفن اش که تمام می‌شود بی‌مقدمه می‌گوید "می‌دونید اگه من دوباره شروع می‌کردم چی می‌خوندم؟" بدون این که جواب بدهم، دو سه گزینه ی محتمل اولیه را، تا جواب دادن اش، بررسی می‌کنم. معماری یا عمران، برای ساخت و ساز ملک و مسکن؟ پزشکی یا مهندسی، که پول خوبی داشته باشد، و مجبور نباشد به عنوان شغل دوم مسافرکشی کند؟ یا رشته ای که راحت بتوان در آن پذیرش گرفت، یا بازار کار خوبی داشته باشد، و رفت؟ یا ...

"روان‌پزشکی می خوندم." می‌خندم. "جدی می‌گم. می‌دونین چند سال دیگه چه قدر کار و بار اش می‌گیره؟" طبیعتاً فقط تأیید می‌کنم. "تازه ما که قدیمی ایم و می‌تونیم خودمون رو کنترل کنیم، این طوری ایم، چه برسه به این جوونا." و در توضیح جوان‌ها ادامه می‌دهد که: "صبح ساعت 6 که بچه خواب اه می‌ریم بیرون، ساعت 11 که خوابیده بر می‌گردیم، انتظار داریم امام‌زاده هم تربیت کنیم تو این مملکت". رسیده‌ام. پانصدی را می‌گیرم طرف اش. نمی‌گیرد. می‌گویم "امیدوار ام کار ات راه بیافته" و پیاده می‌شوم.

.

1 comments:

ناشناس گفت...

منم امیدوارم مشکلاتش حل شه . آدم باحالی بوده...