سه‌شنبه، اردیبهشت ۱۸، ۱۳۸۶

باتلاق

گَرد مرگ پاشیده اند
در شهر گدایان و روسپیان و محتسبان؛
و
نفس ام تنگ است.

***
نسخه را دو باره می خوانم:
پنج بار در روز،
اسپری نام ات
برای تنفسی که بی بودن ات به شماره افتاده؛
قرص یادت
برای حافظه ای که بی حضورت به احتضار افتاده.

***
_کجا افاقه کند نام و یادِ تو بی تو؟_

***
خلسه یِ لحظه یِ نام ات،
مستیِ دمِ یادت،
می گذرد؛

و تیرگی های هبوط را
در شهر سیاهی و دود
از سر می گیرم.

2 comments:

ناشناس گفت...

گوش نامحرم نباشد...

sdrsd گفت...

البته که "هر چه هست از قامت ناساز بی اندام ماست"؛
اما_گمان کنم_ شرایط زمانی-مکانی و سیاسی-اجتماعی هم تاثیر دارد در شنیدنی بودن "پیغام سروش".

مگر این که آدمی توانایی های سیب زمینیّت اش را افزایش دهد.
ء