باتلاق
گَرد مرگ پاشیده اند
در شهر گدایان و روسپیان و محتسبان؛
و
نفس ام تنگ است.
پنج بار در روز،
اسپری نام ات
برای تنفسی که بی بودن ات به شماره افتاده؛
قرص یادت
برای حافظه ای که بی حضورت به احتضار افتاده.
***
مستیِ دمِ یادت،
می گذرد؛
و تیرگی های هبوط را
در شهر سیاهی و دود
از سر می گیرم.
2 comments:
گوش نامحرم نباشد...
البته که "هر چه هست از قامت ناساز بی اندام ماست"؛
اما_گمان کنم_ شرایط زمانی-مکانی و سیاسی-اجتماعی هم تاثیر دارد در شنیدنی بودن "پیغام سروش".
مگر این که آدمی توانایی های سیب زمینیّت اش را افزایش دهد.
ء
ارسال یک نظر