عاملان حقیقی تحریک و تحرک
این را باید زودتر مینوشتم؛ وقت و حال اش نبود:
مراسم 16 آذر امسال، که با چند روز تاخیر سه روز پیش در سالن چمران دانشکده فنی دانشگاه تهران برگزار شد، در کنار باقی قسمتهای قابل توجه، برای من دو مورد ویژه داشت. اولی عکسها و درخواستهای آزادی سجاد در سالن (در کنار باقی عکسها و درخواستها) بود، و دومی حضور دکتر نوابی (استاد دانشکده برق و کامپیوتر) در صف اول مراسم، و نشستن روی صندلیهای جلو.
این دو مورد، گر چه به خودی خود هم برای من مهم و مستحق توجه بودند، اما آن چه شایسته نقل شان میکند نه خود این موارد به عنوان مصادیق خاص، که واقعیت عامی است که اینها تنها نمونه ها، نشانه ها و نمادهایی از آن هستند.
*
یادم هست در مراسم صمیمی با استادی که پنج شش سال پیش برای دکتر نوابی برگزار کردیم جمله ای گفت قریب به این مضمون که من رادیو و تلویزیون نگاه نمیکنم و روزنامه نمیخوانم تا ناامید نشوم و به کار و درس ام لطمه نخورد. اساتیدی مثل او، به خصوص در رشته هایی مثل همین رشته های فنی، البته کم نیستند، اما وقتی کار به فهرست کردن نام اساتید دور از مسائل سیاسی و اجتماعی میرسید او جزء اولینها بود: جدیت و دیسیپلینی که برای درس و کارش داشت، اجازه امور متفرقه ی ساده تر را هم به او نمیداد، چه برسد به درگیری سیاسی و دغدغه اجتماعی.
در ایام انتخابات که شنیدم فعال شده بوده و حتی روی ماشین اش پوستر زده بوده، تعجب کردم، و آن را نشانه ای از فراگیری ماجرا دانستم. بعد از انتخابات شنیدم که در تجمعات شرکت میکرده و حتی کتک خورده. حالا در مراسم 16 آذر میدیدم اش که جلوتر از خیلی دانشجوها و اساتید سیاسیتر در صف اول مراسم نشسته.
*
در تمام مدتی که ما مشغول فعالیتهای انتخاباتی بودیم، سجاد ترجیح میداد به کارهای شرکت برسد. از همان اولین جلسه که جمع شدیم تا درباره انتخابات و چه میشود کرد و چه باید کرد ها حرف بزنیم، و از همان زمان که با بخشی از بچه ها مشغول کارهایی شدیم، به شوخی و جدی میگفت که راه افتادن این جلسات سیاسی و اجتماعی، جلسات کاری و اقتصادی را بی رونق کرده و جلوی پیشرفت کارها و سرعت شان را گرفته. اولین باری که جدی به ما پیوست، بعد از آن شب مناظره بود، که با هم به خیابان رفتیم. به قول بچه ها، در میان ما سه برادر، اصولگراترین بود، و همین، وقتی به میانِ ماجرا میآمد، درگیرترش میکرد. درگیر شدن او هم برای من نمونه ی دیگری از فراگیری ماجرا، و غلبه ی کامل سیاست و انتخابات بر تمام شئون زندگی در ایران بود. بعد از انتخابات، به خصوص پس از ماجرای روح الامینی و حکم عاشوری، مشغولیت اش بیشتر شده بود، هر چند هنوز پیگیری کارهای شرکت و پروپوزالها و پروژه ها اولویت اصلی اش بود.
طبیعی بود که وقتی 16 آذر میدید عده ای با چوب و چماق و اشک آور ریخته اند در دانشگاه، و همکلاسیهای اش را میزنند و شیشه های دانشکده اش را میشکنند و داخل میریزند و به اتاق انجمن حمله میکنند، بایستد و تند شود و چیزی بگوید و دفاعی بکند؛ هر چند، شاید تصورش را نمیکرد که به جای متجاوزین به دانشگاه و مهاجمین غیردانشجو، او را –و دانشجوهای دیگر مثل او را- بگیرند و بزنند و ببرند، تا امروز وقتی با صدایی نگران از صدای خسته اش میپرسی میتواند بند اش را بگوید، بگوید نه، و وقتی میپرسی انفرادی هستی یا نه، سریع پاسخ دهد نه. پاسخی که به اندازه پاسخ آن چند نفری که همان روزهای اول آزاد شده بودند، و در هر مکالمه، اولین صحبت شان این بود که شرایط خیلی خوب بود، مسخره و غیرقابل باور است.
*
این دو مورد برای من تنها نمونه ها و نشانه هایی هستند از واقعیتی عام، یعنی سیاسی شدن و تحریک و تحرک بدنه منفعل یا غیرفعال جامعه. در این نمونه ها، برای اهل بصر و بصیرت نشانه هایی است تا به واقعیتهای جامعه و فضای ذهنی و سیاسی ای که در اثر اقدامات امنیتی و انتظامی و فضای پلیسی به وجود آمده، پی ببرند. هر چند، آنها که از دیدن نشانهها و نمونه هایی بزرگتر و صریحتر عاجز اند به طریق اولی از درک و دیدن دلالتهای پیچیده تر و ریزتر ناتوان اند.
اگر میتوانستند پرده های جهل و توهم شان را کنار بزنند در مییافتند که بزرگترین عامل در تحریک و تحرک فضای دانشگاهی و دانشجویی، نه عاملی بیرونی یا برنامه ریزی پیچیده "فتنه" انگیزان داخلی، که اقدام ناشیانه کسانی از "خودیها" برای "فتح" دانشگاه بود؛ کسانی که فضای دانشگاه و تفاوتهای اش را با محیطهای نظامی و انتظامی نمیشناسند، و لاجرم، نمیفهمند که با این اقدام تهاجمی و تجاوزی، حتی اساتید و دانشجوهای غیرسیاسی و غیرفعال را هم تحریک و به نفع حرکتهای اعتراضی بسیج میکنند. کسانی که نمیفهمند دستگیری هزار نفر در دو روز (که لزوما نه خود و نه خانواده شان سیاسی نیستند) یعنی افزودن نیم میلیون معترض و مخالف جدید، به مخالفان و معترضانی که پیش از این رویانده اند.
اگر اینها را میفهمیدند و "میدیدند"، آن گاه در مییافتند که چه کسانی را به جرم اقدام علیه امنیت ملی و ایجاد جو ناامنی و بی اعتمادی (آگاهانه یا جاهلانه، عامدانه یا ناخودآگاه) باید بگیرند، یا دست کم جلوی شان را بگیرند.
5 comments:
نکته ی قابل توجه این متن برایم سادگیش بود... جزو معدود دفعاتی که جمله هایت چنان پیچیده نبودند که به چندباره خوانی هم نشود رمزشان را گشود... خیر است
چیزی که در مورد فعال شدن بدنهٔ منفعل جامعه گفتی رو با تمام وجود دیدهام. البته در مورد مدافعان اسلام و انقلاب. به نظر پدیدهٔ مبارکی میآد.
مشکل دانشگاه از اون جا شروع میشه که افرادی برای ورود به دانشگاه به دروغ خود رو ملتزم به قانون جمهوری اسلامی معرفی میکنند و بعد در «صحن مقدس دانشگاه» به فحاشی به اول و آخر همون قانون میپردازند. تا کی دروغ؟ تا کی نفاق؟ بعد هم همین قانونمداران(!) شیشهٔ طبقهٔ اول فنی رو روی سر دانشجوهای بسیجی (یا «فاشیستها»، یا هر اسم دیگهای که شما روی اونها میگذارید) میشکنند و جرقهٔ درگیری رو (که با فحاشیها و سنگپرانیهاشون نتونسته بودند بزنند) میزنند.
حرف بسیار و فرصتم اندک...
بهار: شاید چون وقتی وقت و حال نباشد، وقت و حال فروروفتن در واژه ها و غور در مفاهیم هم نیست، و لاجرم متن در سطح و ساده میماند.
به هر حال، آن چه در هر متن منتقل میشود نسبتی دارد با احوالی که در آن نوشته میشود.
ابراهیم:
بگذار فرض کنیم صادقانه نوشته ای و به آن چه میگویی اعتقاد داری؛ فرضی که این روزها سخت و کمیاب شده است.
نیز، بگذار فرض کنیم آن چه درباره ی دانشگاه نوشته ای، علاوه بر آن که صادقانه به آن اعتقاد داری، جزء مشاهدات شخصی است و نه به روایت راویان کذاب.
با این فرضها، که به سختی گذاشته میشوند تا پاسخ به اظهار نظر تو را ممکن و مجاز کنند، به چند نکته مختصر اشاره میکنم:
1) درباره ی "فعال شدن نیروهای مدافع اسلام و انقلاب"، به زعم شما:
من، دست کم در میان آن جماعتی که در دانشگاه تهران در آن دو روز حاضر بودند، جماعتی که اکثریت شان سابقه ی حضورشان در دانشگاه به همان دو روز محدود میشد، هیچ فعالیت و انگیزه ی خاصی ندیدم. در عوض، وقتی عصر 16 آذر به داخل دانشگاه آمدم تا اوضاع را ببینم، در طلب ساندیس و کیکی که عصرانه توزیع میشد (جدای از ناهاری که ظهرانه داده شده بود) سخت مشتاق و فعال شان یافتم، تا آن حد که بیشتر از فریادهایی که چند ساعت قبل اش بر سر دانشجوها میزدند و مشت و لگدی که حواله ی آنها میکردند، در طلب ساندیس و کیک نثار یکدیگر میداشتند. نیز، فردای آن روز، یعنی 17 آذر، وقتی میان شان میگشتم و به غذاخوری دعوت شان میگشتم سخت عنان اختیار از کف رفته دیدم شان، تا آن جا که بعد از چند دقیقه ای تازه دریافتند گویا جدی مخاطب شان نساخته ام. البته عوامل تحریک کننده و فعال کننده ی دیگری هم این میان وجود داشت: بالاخره برای کسی که عرض اندام و شاخ و شانه کشی و لمپن بازی های اش را همیشه در محلهایی شایسته ی خود و فرهنگ خود در آورده، فضای دانشگاه تازگیها و جذابیتهای خاص خود را دارد. این هم تحلیل نیست، متاسفانه دیتا و فکت است، دیتا و فکتی که چشم چرانی ها و متلکهای سخیفی که شبه-فاشیستها (حق با شما است؛ فاشیست برازنده ی این جماعت نیست) در آن روز از خود صادر میکردند موید آن است.
وانگهی، از فعال شدن موهوم این جماعت که بگذریم، توصیف دیگری را که برای آنها آورده ای نیز در آنها ندیدم: مدافعان انقلاب و اسلام. من جز عقده و حقارت، و البته حماقت و رذالت، در آن جماعت چیزی ندیدم که برای ام نشانه ی دلبستگی یا پابندی آنان به چیزی باشد؛ چه اسلام و چه انقلاب، چه هر چیز دیگر. توصیفی هم که برای ایشان به نظرم مناسب میآمد از قضا به توصیف قرآن از منافقین شبیهتر بود، تا مسلمانانی که قرار است در صفهای به هم پیوسته شان هر کدام یارای مقابله با ده یا بل که صد نفر را داشته باشند. این جماعت بیجانی که من میدیدم فقط جسم آورده بودند و جمعیت و های و هوی افزوده بودند:
و اذا رایتهم تعجبک اجسامهم، و ان یقولوا تسمع لقولهم کانهم خشب مسنده، یحسبون کل صیحة علیهم... (منافقون، 4).
چوبهایی که به دیوار تکیه داده اند ریشه و متکایی ندارند تا برویند و سبز شوند. تنها دور هم گرد میآورندشان (به ضرب پول و زور)، تا جلوی فریادهایی را بگیرند که تمام آنها را خائفانه علیه خود میپندارند: آری، آن که میترسد، میترساند. در عوض چند تایی از همین سبزها، در همین شرایط ترس و ناامنی، کافی است تا حتی به رغم قلت عددی غلبه ی کیفی بر نیروهای بسیج شده داشته باشند. باز این هم تحلیل، و یا حتی توصیف و روایت من از ماجرا نیست؛ بولتنهای داخلی و امنیتی همین حاکمیت توصیفگر آن و مقر به آن اند.
2) درباره ی "دانشگاه و قانون و قانون شکنی" نیز:
تا آن جا که من میدانم قانون اساسی وحی منزل نیست. دانشگاه هم ملک طلق دولت و حکومت نیست. قانون اساسی تجلی خواست یک ملت و قراردادی متفق علیه میان مردم مقیم در یک واحد جغرافیایی است. دانشگاه (و آموزش عالی و عمومی) هم وظیفه ای از وظایف حکومت در قبال مردم است، که در قبال در اختیار داشتن منابع مالی "مردم" و منابع اقتصادی "کشور" (اعم از مالیات و نفت و معادن و ...) موظف است به عنوان یک خدمت به آنها ارائه کند. حکومت، جدای از مردم، حقی بر مردم ندارد تا در ازای خدمت آموزش عمومی و عالی مردم رهین منت او باشند؛ همان طور که در اعطای یارانه ها و باقی وظائف اقتصادی اش بر آنها حقی ندارد تا آنها را ممنون و جیره خوار خود بداند. چرا که اموال پدری اش را میان مردم قسمت نمیکند، بل متولی امری است که مردم به نیابت از خود و با رضای خود او را مسئول آن خواسته اند، و از این رو، هر وقت که نخواهند نیز هم او و هم قوانین او را میتوانند تغییر دهند (نه به عنوان مبنای این بحث، بل که تنها به عنوان شاهدی که احتمالا بحث با شما را تسهیل میکند به فراز مربوط از سخنان امام در روز ورود به ایران، در بهشت زهرا، ارجاع تان میدهم، آن جا که از حق پدران و فرزندان برای برگزیدن قوانین خود و حاکمیت سیاسی دلخواه خود میگوید).
3) دست آخر، درنیافتم غرض شما از "فرصت اندک" چیست. البته حرف بسیار است، و برای ما که جایی برای گفتن حرفهای بسیارمان (جز امثال همین فضای مجازی و وبلاگی) نداریم، فرصت و مجال اندک. اما گمان ام این بود که برای امثال شما که تمام رسانه های بصری و صوتی و مکتوب و جز آن را در دست دارید، و هر روز با تمام توان مشغول تکرار حرفهای خود از آنها هستید (بی آن که نیازی به شنیدن حرفهای دیگران ببینید، و بی آن که به آنها فرصتی برای طرح حرفها و استدلالهای شان بدهید) فرصت و مجال کم نباشد.
ارسال یک نظر