سفله آن مست که باشد خبر از خویشتن اش
برادر کوچکتر میل زده:
"توی این سایت recent بودم گفتم بذار ببینیم از 6236 آیه چه آیه ای رو رندوم میده ما بخونیم، این اومد:
بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ
بالاخره حداقل ارزش آماری که داره!"
*
نیمه شب قبل، مادر بزرگ زنگ میزند. دیروقت است و معمولا این وقت زنگ نمیزند. گوشی را جواب نمیدهم. صبح پدر میگوید به او هم زنگ زده و او گفته باقی خواب اند. میگوید درست میپرسیده.
چه طور فهمیده بوده؟ لابد همان طور که همیشه مادرها و مادربزرگها در این جور مواقع میفهمند.
*
عصر، یکی که نباید میفهمیده، و حالا که فهمیده نباید میگفته، به دیگری که نباید میفهمیده، زنگ میزند و پرس و جو میکند.
حالا یکی باید بلند شود برود هر دو شان را جمع کند.
*
شب، با پدر و درد قفسه سینه اش راهی درمانگاه میشویم.
توی اورژانس، زیر دستگاه مانیتورینگ نشسته ام و آزمایش میکنم: وقتی کسی اشک میریزد، ضربان و نوار قلب اش چه طور تغییر میکند؟
روی تخت کناری، دختر پنج شش ساله ای زبان گرفته و نمیگذارد مادرش روی تخت دراز بکشد، از خوابیدن مادر در این حالت میترسد. به صورت سرخ شده اش لبخند میزنم، هر چند شاید نفهمد به خودِ کودک و گریان ام لبخند میزده ام.
توی سی سی یو، دکتر بخش میگوید 16 آذر همین سال؟ بروید خدا را شکر کنید که ازش خبر دارید. میگویم بله، کرده ایم.
*
البته به قول حافظ: هر که ترسد ز ملال انده عشق اش نه حلال.
اما با این ملال و سرگردانی میان زندان و بیمارستان، اگر ملال و اسارت دارالمجانین را هم به دوگانه ی قبلی بیافزاییم، فقط مرحوم فوکو را کم خواهیم داشت، تا موارد مورد نظرش را یک جا مطالعه کند.
3 comments:
دعا میکنم.
ما را به سخت جانی خود این گمان نبود
دستی میان دشنه و دل نیست... امیدوارم فردا خوش خبر باشی.
ارسال یک نظر