سه‌شنبه، آذر ۱۷، ۱۳۸۸

روز دستگیری دانشجو




باران می بارد و برف پاک کن روی دور تند کار می‌کند.
سعی می‌کند آرام ام کند و می‌گوید فعلا مواظب باش تند حرف نزنی تا جای اش را پیدا کنیم. 
دو سه جمله رد و بدل نشده خودش تند می‌شود و به این جا می‌کشد که "مملکت صاحاب داره" یا نه.
خیابان ژاندارمری، زیر باران، ساعت 11 شب، سی چهل نفری از بستگان ایستاده اند؛ ده پانزده نفری دم باجه ی پلیس پیشگیری جمع شده اند و پرس و جو می‌کنند.
این بار من جلو می روم. از خستگی کار روزانه یا پاسخ دادن به این همه آدم یا هر چیز دیگر جواب سر بالا می‌دهد. می‌گویم قاتل که نیستند، یک لیست نام نمی‌توانید از شان اعلام کنید، بدانیم تا صبح توی این شهر دنبال شان بگردیم یا نه؟ می‌گوید دست ما نیست، پلیس امنیت اعلام نمی‌کند. اعتراض ام که ادامه می یابد، پیشنهاد می‌دهد من را هم به جمع شان اضافه کند. وقتی می‌بیند مقاومتی نمی‌کنم، قدری مردد می‌شود، و باز جدی‌تر پیشنهاد می‌دهد، و نشان می‌دهد که می‌خواهد قصدش را عملی کند. چند ثانیه ای فکر می‌کنم جواب بدهم چند ماه است از همین می‌ترسانیدمان، و چه ترسی، و دست کم این طوری می‌توانم بروم تو و ببینم هست یا نیست، که فکر می‌کنم اگر این جا نباشد چه، و اگر من را پیش آن چهل نفری که داخل اند نبرند چی؟ جوابی نمی‌دهم، گر چه با پیشنهادش مخالفتی هم نمی‌کنم. چند نفری سعی می کنند ماجرا را آرام کنند. آرام‌تر که می‌شود باز می‌پرسم چه کنیم پس؟ می‌گوید اعلام مفقودیت کنید!
مدتی که می‌گذرد، چند سرباز می‌آیند و جمعیت را می‌تارانند.
*
خانه ی یکی از بچه ها در همان نزدیکی می‌رویم، و باز خبر دستگیری‌ها و حمل دستگیرشده ها به خیابان مظفر را می‌خوانیم.
حدس علی درست است، سربازِ دفتر پیگیری که گویا مودب‌تر از سربازان نیروی انتظامی است- غیرمستقیم می‌گوید همان جا است.


5 comments:

بهار گفت...

نمی دانم از جهان انتظار عقل بیشتر داریم یا چه که من یادم می رود یعنی چه که یک سال و چند ماه کسی خبر نداشت مادر و پدر یک بچه چهار ماهه کجایند... شکر که جای مادربزرگ آن بچه ی چهار ماهه نیستیم صدرا. می بینی همیشه جای شکرش باقیست. می گذرد. آن بچه ی چهارماهه الان بیست و شش ساله است. و همه ی آن بی خبری ها برای مادربزرگش خاطره شده.

مجید گفت...

به دعا اعتقادی ندارم ولی با تمام وجود امیدوارم سلامت باشد و هرچه زود تر آزاد شود

Hadi گفت...

جالبه توی این کمتر از ۴۸ ساعت هرکسی خبر رو می شنوه از نازنین بودن این پسر می گه، از دوست داشتنی بودنش، از اینکه خوب ها رو گل چین می کنن...

sdrsd گفت...

ممنون هادی جان؛ هر چند، گل‌چین نمی‌کنند، آدم‌ربایی می‌کنند. تجمع دانشجویان در داخل دانشگاه را، که در اعتراض به حضور وقیحانه ی غیردانشجوهای بسیجی‌نمای لمپن و مزدور، و مجهز به وانت و دیگ‌های پلو و قیمه و پرچم‌های رنگارنگ و بلندگو و چوب و باتوم و شوکر و گاز و کلت است، غیرقانونی می‌خوانند، به آن‌ها اتهام آشوبگری و ایجاد اغتشاش و اختلال در شهر می‌بندند، و بعد، وقتی از دانشگاه خارج می‌شوند، در شهر -محل ارتکاب جرم تخیلی شهرآشوبی- دستگیرشان می‌کنند (در واقع، می‌دزدند). اسم این کار نه گل‌چینی است و نه دست‌گیری، دروغ و وقاحت است و دزدی و آدم‌ربایی.

مجید جان؛ لطف داری. من هم امیدوار ام.

بهار؛ بله، همیشه جای شکری هست.
انشاءالله ده‌ها برابر روزهای بی‌خبری رنگ سال‌های حضور و با‌خبری ببینند.
درباره ی خاطره شدن هم: تا آنجا که به انفعال ره نبرد و به دوراندیشی و بلندنظری کمک کند و بالا و پایین احساسات لحظه ای را در دورنمای تاریخ و زمان آرام‌تر و فکورتر کند، نیک و مفید است. اما، اگر به جای آن که تحمل تقدیر ناگزیر را ممکن‌تر کند، تنها تحمیل را پذیرفتنی‌تر کند و جلوی تغییر و اعتراض و اراده را -آن وقت که می‌توانی- بگیرد و تنها توجیه ضعف و کاستی‌ها باشد، باید از آن گریخت. گاهی باید جلوی تبدیل شدن بعضی چیزها به خاطره ایستاد، آن زمان که می‌توان. خاطره‌ها، رسوبات گذشته های خواسته یا ناخواسته ی ما، نه تنها در تک تک لحظات حال ما نفس می‌کشند، که خود را بر مسیر آینده ی ما نیز تحمیل می‌کنند.

JaSa گفت...

من امروز روزه گرفته بودم و سر افطار برای همشون دعا کردم. نمی دونم چی بگم. خیلی سخته.