ملاقات
صدا به صدا میرسد، دست به دست نمیرسد.
*
«... فراق پَزَنده است. در فراق گفته میشود که «آن قدر امر و نهی چه بود، چرا نکردم؟ آن سهل چیزی بود در مقابله ی این مشقت فراق. آن چه نمیگفتم و نفاق میکردم و هر دو طرف خاطرها را نگه میداشتم و معما میگفتم، صریح میبایست کردن. چه قدر بود آن کار؟» ...
البته فراق پخته میکند و مهذب میکند. اکنون، مهذب و پخته ی وصال اولاتر یا پخته ی فراق؟ این که در وصال پخته شود و چشم باز کند کجا و آن کجا که بیرون ایستاده بود، تا کی در پرده راه یابد؟ چه ماند به آن که در اندرونِ پرده مقیم باشد؟...»
(مقالات شمس، تصحیح محمدعلی موحد، دفتر اول، ص. 163)
3 comments:
اوه
تا خط آخر رو نخونده بودم کاملا به تصویری که دشاتم مچ بود
چه دنیایی است این شمس و مولانا
دست به دست می رسد روزی
نگاه به نگاه هم می رسد. غنیمت است.
بله، نگاه بخش محذوف و مستتر قسمت اول بود؛ مثل حالت واقعی آنها، وقتی از هم دزدیده میشوند.
ارسال یک نظر