آدم ها
می گوید: از کاشمر آمده. همان که همیشه می آید گریه می کند. تو نمی آید. می آید همین دور می ایستد و می بیندتان و می رود. ء
می گوید: برو بگو بیاید. وقتی می رود با همان صدای شیرینِ کش دارِ لکنتی بر می گردد به خنده که: برای خودش گریه کند!ء
می آید. تو نمی آید. دور تر جایی می ایستد که نمی بینم اش. مدتی ساکت می ایستد و بعد شروع می کند که: ما همیشه به یاد شما هستیم، ما همیشه شما را دعا می کنیم. _آرام آرام هق هق اش بلندتر می شود._ یادتان است آن روز به من گفتید دعا کن؟ دعا کردم. هر بار می روم امام رضا دعا می کنم. _دیگر به سختی از میان گریه ها صدای اش شنیده می شود._ دعا کردم، دعا می کنم. خدا شما را برای ما نگه دارد، خدا خودش شفا دهد...ء
به کاشمری بودن اش گیر می دهد و جوری با همان الفاظ مبهم _که باید شمرده و مکرر بگوید تا مفهوم شود_ داستان را تمام می کند. ء
می گوید: برو بگو بیاید. وقتی می رود با همان صدای شیرینِ کش دارِ لکنتی بر می گردد به خنده که: برای خودش گریه کند!ء
می آید. تو نمی آید. دور تر جایی می ایستد که نمی بینم اش. مدتی ساکت می ایستد و بعد شروع می کند که: ما همیشه به یاد شما هستیم، ما همیشه شما را دعا می کنیم. _آرام آرام هق هق اش بلندتر می شود._ یادتان است آن روز به من گفتید دعا کن؟ دعا کردم. هر بار می روم امام رضا دعا می کنم. _دیگر به سختی از میان گریه ها صدای اش شنیده می شود._ دعا کردم، دعا می کنم. خدا شما را برای ما نگه دارد، خدا خودش شفا دهد...ء
به کاشمری بودن اش گیر می دهد و جوری با همان الفاظ مبهم _که باید شمرده و مکرر بگوید تا مفهوم شود_ داستان را تمام می کند. ء
در را که می بندند بر می گردد و در سکوت به نگاه ام می خندد.ء
بغض ام را فرو می خورم؛ و من _هم_ می خندم.ء
0 comments:
ارسال یک نظر