چهارشنبه، فروردین ۲۱، ۱۳۸۷

دو روی یک سکه

به این فکر می کنم که (شاید) کانت ناگزیر از چنان نظم و ترتیبی، چه در رفتار و زندگی و چه در اندیشه و تفکرش، بود؛ چون، آگاهانه یا ناخودآگاه، می دانست روی دیگر آن سکه، برای چون اویی، چیزی جز بی نظمی و شلختگی محض (یا تصور شلختگی محض) نخواهد بود. برای کمال خواهِ* وسواسیِ صفر و یکی ای مثل او، که یا همه چیز سر جای اش هست یا هیچ چیز آن جا که باید نیست.

*من کمال خواه را برابرِ perfectionist بر کمال گرا ترجیح می دهم.

2 comments:

ناشناس گفت...

من نمی فهمم که چه جوری سکه ای می تونه وجود داشته باشه که یه طرفش نظم و ترنیب باشه طرف دیگرش تصور شلختگی محض. یک طرف سکه فیزیکاله اما یک طرف دیگش «تصور» که هویتی منتاله. بهتره پرانتزت رو حذف کنی وگرنه با همه مشکلات mind-body درگیری!

sdrsd گفت...

خب، شما گویا گرفتار نشدی تا بدانی اضداد چه طور در آدمی، فیزیکالی یا منتالی، جمع می شوند: دو طرف سکه هم می تونن فیزیکال باشن، هم منتال، بسته به اتخاذ موضع فلسفی-روان شناختی جناب عالی! (از شوخی و جدی گذشته اهمیت اضافه شدن پرانتز در این ه که ممکن ه واقعا از بیرون چیزی که کسی -مثلا کانت- به هم ریختگی محض می پنداره، اون قدرا هم بد نباشه، یا حتا در نوع خودش خیلی خوب باشه. البته شما چون علاوه بر فیلسوف بودن و دکتر بودن، نکته سنج هم هستی، بلافاصله می پرسی که از کدوم بیرون؟ مطلق که نمی شه؟ من هم عرض می کنم حق با شماست، منظورم از دید ناظر بیرونی ای ه که کم تر کمال خواه و مته-به-خشخاش-گذار ه. کسی که مته اش به خشخاش هایی که در دید ناظر قبلی معضل و مصیبتی است اصلا گیر نمی کنه، بس که درشت ه.)