نیمه شب. سرباز بلند قدی است. ایست می دهد. مدارک؟ بزن کنار.
چند دقیقه پیش که بنزین تمام کردم و از کارت سوخت دوستی استفاده کردم، فکر می کردم مدارک همراه ام نیست. یادم می افتد که گواهی نامه هم جایی جا مانده. خسته تر از آن ام که فکر کنم چه می شود و مشوش شوم. آرام کنار می زنم. کیف ام را در می آورم و می گذارم روی صندوق عقب. سرباز نزدیک می شود. مثلا مشغول گشتن می شوم. توی اش را، و بعد جیب های اش. بر خلاف انتظار، توی جیب جلو، کارت ماشین را پیدا می کنم. می دهم دست سرباز. وقتی خم می شود پلاک را چک کند، افسر همراه اش نزدیک می شود.
: کجا می رفتی؟
. خونه، اون سمت.
: از کجا میومدی؟
مطمئن نیستم کارتی که سرباز مشغول چک کردن اش است، درست باشد. از ترس این که کارت شناسایی یا گواهی نامه ای که ندارم را نخواهد، تنها کارت همراه ام را در می آورم و می گویم:
. سالن فلان بودم، کنفرانس بهمان.
قیافه اش از نزدیک، ول شدگی ای شبیهِ خستگی دارد.
: سخن رانی؟
. بله.
: سخن روندن کار آسونی اه؟
با لحن و نگاهی که یعنی من هم آسان بودن و بی هودگی اش را، آن طور که تو می فهمی، می فهمم، می گویم:
. آره، دیگه.
: پول هم می دادن؟
. نه، ارائه ی مقاله بود و اینا.
عنوان بالای کارت را می خواند، و می گوید:
: خب پزشک ها که اخلاق شون خوب اه. خوب پول در میارن، اخلاق شون هم خوب می شه دیگه. کنفرانس دیگه برا چی؟
یک مشت توضیحات، که می دانم بی فایده است اضافه می کنم، که یعنی حرف زده باشم و نشان داده باشم پرت نیستم، تا شک نکند. بدون این که افتادگی چهره اش تغییری کند، کارت را می دهد دست ام، و وقتی می گویم ممنون، خسته نباشید، بر می گردد به سمت سرباز بلند قد، که مدتی پیش دور شده.
چند دقیقه پیش که بنزین تمام کردم و از کارت سوخت دوستی استفاده کردم، فکر می کردم مدارک همراه ام نیست. یادم می افتد که گواهی نامه هم جایی جا مانده. خسته تر از آن ام که فکر کنم چه می شود و مشوش شوم. آرام کنار می زنم. کیف ام را در می آورم و می گذارم روی صندوق عقب. سرباز نزدیک می شود. مثلا مشغول گشتن می شوم. توی اش را، و بعد جیب های اش. بر خلاف انتظار، توی جیب جلو، کارت ماشین را پیدا می کنم. می دهم دست سرباز. وقتی خم می شود پلاک را چک کند، افسر همراه اش نزدیک می شود.
: کجا می رفتی؟
. خونه، اون سمت.
: از کجا میومدی؟
مطمئن نیستم کارتی که سرباز مشغول چک کردن اش است، درست باشد. از ترس این که کارت شناسایی یا گواهی نامه ای که ندارم را نخواهد، تنها کارت همراه ام را در می آورم و می گویم:
. سالن فلان بودم، کنفرانس بهمان.
قیافه اش از نزدیک، ول شدگی ای شبیهِ خستگی دارد.
: سخن رانی؟
. بله.
: سخن روندن کار آسونی اه؟
با لحن و نگاهی که یعنی من هم آسان بودن و بی هودگی اش را، آن طور که تو می فهمی، می فهمم، می گویم:
. آره، دیگه.
: پول هم می دادن؟
. نه، ارائه ی مقاله بود و اینا.
عنوان بالای کارت را می خواند، و می گوید:
: خب پزشک ها که اخلاق شون خوب اه. خوب پول در میارن، اخلاق شون هم خوب می شه دیگه. کنفرانس دیگه برا چی؟
یک مشت توضیحات، که می دانم بی فایده است اضافه می کنم، که یعنی حرف زده باشم و نشان داده باشم پرت نیستم، تا شک نکند. بدون این که افتادگی چهره اش تغییری کند، کارت را می دهد دست ام، و وقتی می گویم ممنون، خسته نباشید، بر می گردد به سمت سرباز بلند قد، که مدتی پیش دور شده.
0 comments:
ارسال یک نظر