معضلِ گستردگیِ گلیمِ سلطان
این جا که می خواندم:
ء
«سيدمحمدرضا رضازاده امروز در مجموعه فرهنگي-هنري حافظ و در جمع سعدي پژوهان با اشاره به بيانات مقام معظم رهبري مبني براينكه آثار سعدي يكي از پايههاي بناي شعر و ادب فارسي است...»
ء
یاد آن سخن ران معمّمِ چند روز پیش افتادم، که ابتدای سخن رانی اش داشت حرف هایی کلی می زد از نظر ادیان الاهی در باره ی فلان موضوع، و می گفت ادیان الاهی هم منظورش ادیان ابراهیمی یعنی اسلام و مسیحیت و یهودیت است. بعد اضافه کرد:
ء
«البته مقام معظم رهبری اخیرا فتوا داده اند که دین زرتشتی هم جزو ادیان الاهی است، هر چند هنوز در مجامع آکادمیک...»
*
ناراحت ام که قدرت در دست کسی است که سعدی می شناسد و خود شاعر است؟ نه.
ناراضی ام که "حاکم شرع" حکمی داده که زندگی متدینینِ دینی را ممکن است آسان تر کند؟ حتما نه.
پس چه دردی دارم؟ گیر بی خود داده ام، چون یک روز انتقاد نکنم صبح ام شب نمی شود؟ پرخاش جو ام و آشفتگی های روانی ام را به اوضاع و افراد بیرونی -خاصه سیاسی- فرا می فکنم؟ فکر می کنم نه. یعنی نه که نباشد، اما «غالبا این قدرم عقل و کفایت باشد» که ضبط و ربط اش کنم، و معاشران را با آن نیازارم.
*
ناراحت ام که قدرت در دست کسی است که سعدی می شناسد و خود شاعر است؟ نه.
ناراضی ام که "حاکم شرع" حکمی داده که زندگی متدینینِ دینی را ممکن است آسان تر کند؟ حتما نه.
پس چه دردی دارم؟ گیر بی خود داده ام، چون یک روز انتقاد نکنم صبح ام شب نمی شود؟ پرخاش جو ام و آشفتگی های روانی ام را به اوضاع و افراد بیرونی -خاصه سیاسی- فرا می فکنم؟ فکر می کنم نه. یعنی نه که نباشد، اما «غالبا این قدرم عقل و کفایت باشد» که ضبط و ربط اش کنم، و معاشران را با آن نیازارم.
ء
(فکر می کنم) در این دو مثال (و سیاهه ی موارد مشابه ای که می توان در این زمره شان دانست و به آن دو افزود) مرجع-ناشناسی است که آزارم می دهد. این که در تمام این حوزه های مختلف و تخصصی _که برای هر کدام اش متخصصینی هست و در هر حوزه ساز و کار ارجاع و افتاء و نقدِ نظر وجود دارد (یا باید وجود داشته باشد)_ انتظار برود تنها مرجع اولی و نهایی تو باشی.
_حالا یا خودت این انتظار را داشته باشی؛ یا مداحان و متملقین ات -به هر دلیل- پنداشته باشند که باید تو را چنان مرجعی بدانند و چنین انتظاری داشته باشند.
(فکر می کنم) در این دو مثال (و سیاهه ی موارد مشابه ای که می توان در این زمره شان دانست و به آن دو افزود) مرجع-ناشناسی است که آزارم می دهد. این که در تمام این حوزه های مختلف و تخصصی _که برای هر کدام اش متخصصینی هست و در هر حوزه ساز و کار ارجاع و افتاء و نقدِ نظر وجود دارد (یا باید وجود داشته باشد)_ انتظار برود تنها مرجع اولی و نهایی تو باشی.
_حالا یا خودت این انتظار را داشته باشی؛ یا مداحان و متملقین ات -به هر دلیل- پنداشته باشند که باید تو را چنان مرجعی بدانند و چنین انتظاری داشته باشند.
*
شاید حال و هوای این حرف، این طور به تر فهمیده شود: اگر هر کدام از این دو گفته در ارجاع دادن های شان، متاثر از روابط قدرت، و بستر آلوده ی نقد-گریز و استقلال-ستیز نبودند چه طور بازگویی می شدند؟
در اولی استاندار از گفته ی فلان ادیب یا محقق ادبیات یا سعدی پژوه شاهد می آورد یا به رأی غالب فارسی پژوهان ارجاع می داد؛ و در دومی هم به پذیرش دین زرتشتی به عنوان دین الاهی در قانون یا توسط قانون گذار، یا توسط غالب فقیهان یا قرآن پژوهان یا دین پژوهان ارجاع داده می شد. و قس علی هذا.
0 comments:
ارسال یک نظر