این حوض های پارک های بزرگ را دیده اید که سال به سال تمیزش نمی کنند؟ کف شان پر است از جلبک و خزه و گل و لای و لجن. فوتبال بازی می کردیم که توپ افتاد توی یکی از همین حوض ها که پشت دروازه بود. گرمِ بازی، سریع به آب زدم که توپ را بردارم. لیز بود و با اولین قدم، کله پا شدم. اصطکاک اش آن قدر کم بود که با تمام بدن هم نمی شد روی اش ماند. لیز خوردم و یک پله پایین تر، در آب گل آلودش افتادم. تا اولین جایی که بشود لباس های سراسر گل و لجن را در آورد، باد و نگاه خوردم و لرزیدم!
دو سه روز پیش اش هم برده بودندمان نحسی سیزده به در کنند. آتش درست می کردیم و باز، گرمِ مسابقه بودیم که آتش مان پیش رقیب کم نیاورد. آمدم سنگی را جا به جا کنم که بادخور آتش به تر شود، حافظه ی رو به آلزایمر فراموش کرد که سنگ گرم می شود و از قضا ظرفیت گرمایی زیادی هم دارد و این سنگ هم مدت زیادی این جا بوده. برداشتم اش، و چند ثانیه بعد که اعصاب توانستند شدت گرما را مخابره کنند، انداختم اش. سوختم و تاول شمردم!
خلاصه این که، این روزها زیاد یاد دوران راهنمایی می افتم. پر شور و شر بودم و دوستان، به اشکال مختلف، از آزارهای ام بهره می بردند. فیدبک خداوندی اما، آن روزها گویا برقرارتر بود، و آن قدر هم این ور و آن ور می دویدیم که دست اش برای اجرای طرح های اش باز باشد. هفته ای نبود که سر یا دست یا پا زخمی نشود، یا نشکند.
خلاصه این که، این روزها زیاد یاد دوران راهنمایی می افتم. پر شور و شر بودم و دوستان، به اشکال مختلف، از آزارهای ام بهره می بردند. فیدبک خداوندی اما، آن روزها گویا برقرارتر بود، و آن قدر هم این ور و آن ور می دویدیم که دست اش برای اجرای طرح های اش باز باشد. هفته ای نبود که سر یا دست یا پا زخمی نشود، یا نشکند.
2 comments:
به به! به به....
فیدبک خداوندی که برقرار است. ورودی ها دستخوش تحول شده اند و خوب...
اسفند دود کن هف قل بخوان فوت کن، دلم برای آن روزها تنگه! برای تو هم! به قول خارجی ها تیک کر
ارسال یک نظر