شنبه، فروردین ۱۷، ۱۳۸۷

این حوض های پارک های بزرگ را دیده اید که سال به سال تمیزش نمی کنند؟ کف شان پر است از جلبک و خزه و گل و لای و لجن. فوتبال بازی می کردیم که توپ افتاد توی یکی از همین حوض ها که پشت دروازه بود. گرمِ بازی، سریع به آب زدم که توپ را بردارم. لیز بود و با اولین قدم، کله پا شدم. اصطکاک اش آن قدر کم بود که با تمام بدن هم نمی شد روی اش ماند. لیز خوردم و یک پله پایین تر، در آب گل آلودش افتادم. تا اولین جایی که بشود لباس های سراسر گل و لجن را در آورد، باد و نگاه خوردم و لرزیدم!
دو سه روز پیش اش هم برده بودندمان نحسی سیزده به در کنند. آتش درست می کردیم و باز، گرمِ مسابقه بودیم که آتش مان پیش رقیب کم نیاورد. آمدم سنگی را جا به جا کنم که بادخور آتش به تر شود، حافظه ی رو به آلزایمر فراموش کرد که سنگ گرم می شود و از قضا ظرفیت گرمایی زیادی هم دارد و این سنگ هم مدت زیادی این جا بوده. برداشتم اش، و چند ثانیه بعد که اعصاب توانستند شدت گرما را مخابره کنند، انداختم اش. سوختم و تاول شمردم!

خلاصه این که، این روزها زیاد یاد دوران راهنمایی می افتم. پر شور و شر بودم و دوستان، به اشکال مختلف، از آزارهای ام بهره می بردند. فیدبک خداوندی اما، آن روزها گویا برقرارتر بود، و آن قدر هم این ور و آن ور می دویدیم که دست اش برای اجرای طرح های اش باز باشد. هفته ای نبود که سر یا دست یا پا زخمی نشود، یا نشکند.

2 comments:

ناشناس گفت...

به به! به به....
فیدبک خداوندی که برقرار است. ورودی ها دستخوش تحول شده اند و خوب...

ناشناس گفت...

اسفند دود کن هف قل بخوان فوت کن، دلم برای آن روزها تنگه! برای تو هم! به قول خارجی ها تیک کر