«سال ها پیش بود که اول بار با بی تفاوتی طبیعت به ظلم انسان ها و رنج های شان مواجه شدم. تازه داستان ظلم جماعتی به جماعتی دیگر را شنیده بودم، که نزدیک تر و ملموس تر از داستان های افسانه ای و سیاه و سفید ظلم ها و رنج ها بود. کودکانه و فروریخته، فکر می کردم چرا هنوز خورشید در می آید؟
(بعدها، و از تبعات چنین تجربه ای، در یافتم چرا در روایت مردمان از وقایعی که برای شان غریب است و با عمق احساس شان گره خورده، خورشید نمی تواند به وضع طبیعی اش رفتار کند.)
*
برای طبیعت شاید "طبیعی" باشد این طور ساکن و ساکت بایستد مقابل رنج ات، و آن طور تند و بی احساس از آن بگذرد. ملامت اش نمی کنم دیگر. مدتی است که احساس می کنم خودم هم "طبیعی" شده ام: می ایستم مقابل این درخت توت و به توت های قرمزش می نگرم، و یاد روزی می افتم که با تمام هول و اضطراب دنیا، سرخاسرخ، چشم در چشم این توت ها انداخته بودم، و با تلفن، با این و آن و این جا و آن جا، حرف می زدم، و کورسوی شاید در شب تاریک خدانکند می جُستم. و فکر می کردم که این توت ها چه طور با این همه آرامش سرخ می شوند؟ و چه طور آدم ها می توانند از خوردن شان لذت ببرند؟
بعد فکر می کنم سال ها است که زمان می گذرد، مثل قبل که می گذشت، و مثل بعدها که خواهد گذشت. بی هیچ آشفتگی و تفاوتی در برابر این همه آشوب و تفاوت. بعد، کم کم، به نظرم می آید از آن که تمام این ها را حس می کند و می اندیشد، فاصله می گیرم. آرام آرام با زمانِ بی احساس و در گذر همراه می شوم، و با این که جوابی ندارم برای آن که هنوز، شرافت مندانه دارد فریاد می زند و به خود می پیچد، حساب گرانه، با نیروی قاهری که فهمیده ام مقاومت در برابرش بی فایده است هم دست می شوم: دست دراز می کنم و یکی از توت ها را می کنم، و بی احساس رنجِ گناه یا شادی لذت، به نماد همراهی با طبیعتی که این همه سال به خوبی و بدی و رنج و شادی و زشتی و زیبایی بی تفاوت بوده است، به دهان اش می برم.
دست ام سرخ می شود.»
0 comments:
ارسال یک نظر