چهارشنبه، اردیبهشت ۲۵، ۱۳۸۷

اقتصاد و فلسفه

یک مقاله ای می خواندیم که نویسنده اش، حوالی سی سال پیش، کمی تا قسمتی شاکی بود از نفوذ و غلبه ی گفتمان اقتصادی-فایده گرایانه (utilitarianistic) در و بر حوزه ی حقوق و سیاست: مثلا در فلسفه ی حقوق و توجیه قوانین، یا در اندیشه سیاسی و مثلا بحث مشروعیت سیاسی. (هر چند معتقد بود اوضاع از فایده انگاری خام و مکانیستی اولیه خیلی به تر شده)

بعد ارجاع داده بود به یک مقاله ی دیگر که نویسنده اش دوران مدرن را زمان غلبه ی گفتمان اقتصادی می دانست و انسان این زمان -"انسان اقتصادی" (economic man)- را «عاشقِ خود» (lover of the self)؛
در برابر انسان زمان قبل (به طور خاص دوره ی باستانی یونان)، که "انسان سیاسی" (political man) ای بوده «عاشق شهر» (lover of the city)، و منافع شهر (polis) اش را بر منافع فردی و خودخواهانه اش (egoistic) ترجیح می داده.
بعد می گفت البته "انسان فلسفی" (philosophic man) هم که «عاشق حقیقت» (lover of the truth) باشد، همیشه و در هر دو گفتمان در اقلیت بوده.
این توی ذهن ام بود که، در همین راستا، چند موردی از ادبیات فلسفه (به طور خاص فلسفه علم) نیمه ی دوم قرن بیستم یادم آمد که نویسنده ها با همین نگاه اقتصادی -یا در این فضای کلی- مسائل فلسفی را دیده اند: چه در صورت بندی و تحلیل، و چه برای حل و تبیین (مثلا در ملاک های انتخاب یا ترجیح نظریه یا رشد علم یا...). فضا و نگاه ای که بعید نیست فراگیرتر هم بشود. فکر کردم شاید نویسنده ی کذا قدری بیش تر صبر می کرد و قدری هم دایره ی مطالعات اش را وسیع تر، غلبه ی آن نگاه و فضا را بر آن جماعت اقلیت هم (آن هم در نظری ترین بخش کارشان مثل معرفت شناسی یا حتا هستی شناسی) می دید.