دوشنبه، مهر ۱۵، ۱۳۸۷

در خیابان

حدود پنج سال پیش جای همسایه ای قدیمی را، دو سه خانه آنورتر، گرفت. پسری کوچک داشت که دختری هم، یکی دو سالی بعد، به آن اضافه شد. مرد نسبتاً بلند قدی بود که قیافه و لباس پوشیدن اش مستعد دست انداختن بود: شلوارش را زیادی بالا می­کشید و خودش را زیادی می­گرفت و با همسایه ها نمی­جوشید. به کسی می­مانست که جبرِ بازیِ درس خواندن و بعد، ارتقای در شغل فرصت کافی برای رشدِ اجتماعی یا تمرینِ راحت بودن با خود و دیگران را به او نداده است. همسر (اول) اش آموزش و پرورشی بود و معقول می­نمود، آن قدر که وقتی میان شان به هم خورد و دیگر، با بچه های اش، به این خانه نیامد برای همه عجیب بود.

*

محله ی ما، گر چه مجاور خیابان شلوغی است، ساکت و خلوت است، آن قدر که صدای زنی را که غروب با گریه فریاد می­زد و به در خانه شان می­کوفت همه بشنوند. زنِ دیگری بود.

می­گفت دیگر یک ریال هم ازت نمی­خواهم، تنها می­خواهم بیچاره ات کنم. می­گفت شما زنها را می اندازید توی خیابان، شما زنها را خیابانی می­کنید. به طعنه فریاد می­زد آقای مهندس! مگر سه سال دنبال ام نبودی. با عجز ادامه می­داد با آبرو دو تا بچه بزرگ کردم، کارم را گرفتی و توی خیابان ام انداختی. مکثی می­کرد و بعد صدا بلند می­کرد که نمی­گذارم یکی دیگر را بدبخت کنی. انتقام ام را می­گیرم. زنها را می آورد اینجا برای اش کار کنند. زنها را می­خواهند که کلفت شان باشند. می­چرخید و می گفت همه باید بدانند. زنها را می­آوری بدبخت می­کنی و بعد بیرون می­کنی. همه باید بدانند، هم محل کار، هم محل زندگی ات. تا الان می­خواستم آبروریزی نشود، می­خواستم یک خانه بگیری توی خیابان نمانم، اما حالا که آبروی ام را بردی و کارم را گرفتی... خسته می­شد و باز با ناله می­گفت توی سه ماه آن قدر زجرم داد که دو بار سی سی یو رفتم. کی از ظاهرِ باشخصیتِ آقا مهندس اش حدس می­زد؟ و درمانده ادامه می­داد بروم به کی بگویم؟ بروم کجا؟ آخه قانوناً کاری نمی توانم بکنم. قدری ساکت می­شد و باز جوش می آورد: ترسو در را باز کن. مرد باش، نامرد. همسایه ها می­خواهند نگاه ات کنند. کسی که زنها را خراب می­کنی. اما دیگر نمی­گذارم، لااقل در این محل نمی­گذارم. هیچی ازت نمی­خواهم. آبروی ام را بردی، آبروی ات را می­برم...

*

خسته و آرام می­شود. همسایه ها، دور اش، زیر چراغی که تا چند متری اطراف اش نور زرد می­ریزد، جمع می­شوند و حرف می­زنند. از طلاق هشت سال پیش می­گوید و پیگیریهای آقا مهندس. دستی جلو می­رود و سر و لباس آشفته اش را مرتب می­کند. از بستن آموزشگاه آرایش می­گوید و سی سی یو و زنِ سوم و این که آمده وسایل اش را ببرد. مدتی که می­گذرد، روی نورِ زردی که روی درختها پاشیده است، نور قرمز و گردان پلیس می­ افتد. آنها هم مدتی در می­زنند و صاحبخانه را می­خواهند و نتیجه ای که نمی­گیرند همه می­روند.

2 comments:

ناشناس گفت...

چقدر مبهم نوشتی . نمی شد بخش خاله زنکی قضیه رو بیشتر توضیح بدی ؟ من متوجه نشدم این خانوم رو قبلاً شما می شناختید یا بعد از دادو بیداد تازه فهمیدین زن همسایه تون بوده؟

sdrsd گفت...

یعنی واقعا کافی نبود؟
نه، نمی شناختم.