در خیابان
حدود پنج سال پیش جای همسایه ای قدیمی را، دو سه خانه آنورتر، گرفت. پسری کوچک داشت که دختری هم، یکی دو سالی بعد، به آن اضافه شد. مرد نسبتاً بلند قدی بود که قیافه و لباس پوشیدن اش مستعد دست انداختن بود: شلوارش را زیادی بالا میکشید و خودش را زیادی میگرفت و با همسایه ها نمیجوشید. به کسی میمانست که جبرِ بازیِ درس خواندن و بعد، ارتقای در شغل فرصت کافی برای رشدِ اجتماعی یا تمرینِ راحت بودن با خود و دیگران را به او نداده است. همسر (اول) اش آموزش و پرورشی بود و معقول مینمود، آن قدر که وقتی میان شان به هم خورد و دیگر، با بچه های اش، به این خانه نیامد برای همه عجیب بود.
*
محله ی ما، گر چه مجاور خیابان شلوغی است، ساکت و خلوت است، آن قدر که صدای زنی را که غروب با گریه فریاد میزد و به در خانه شان میکوفت همه بشنوند. زنِ دیگری بود.
میگفت دیگر یک ریال هم ازت نمیخواهم، تنها میخواهم بیچاره ات کنم. میگفت شما زنها را می اندازید توی خیابان، شما زنها را خیابانی میکنید. به طعنه فریاد میزد آقای مهندس! مگر سه سال دنبال ام نبودی. با عجز ادامه میداد با آبرو دو تا بچه بزرگ کردم، کارم را گرفتی و توی خیابان ام انداختی. مکثی میکرد و بعد صدا بلند میکرد که نمیگذارم یکی دیگر را بدبخت کنی. انتقام ام را میگیرم. زنها را می آورد اینجا برای اش کار کنند. زنها را میخواهند که کلفت شان باشند. میچرخید و می گفت همه باید بدانند. زنها را میآوری بدبخت میکنی و بعد بیرون میکنی. همه باید بدانند، هم محل کار، هم محل زندگی ات. تا الان میخواستم آبروریزی نشود، میخواستم یک خانه بگیری توی خیابان نمانم، اما حالا که آبروی ام را بردی و کارم را گرفتی... خسته میشد و باز با ناله میگفت توی سه ماه آن قدر زجرم داد که دو بار سی سی یو رفتم. کی از ظاهرِ باشخصیتِ آقا مهندس اش حدس میزد؟ و درمانده ادامه میداد بروم به کی بگویم؟ بروم کجا؟ آخه قانوناً کاری نمی توانم بکنم. قدری ساکت میشد و باز جوش می آورد: ترسو در را باز کن. مرد باش، نامرد. همسایه ها میخواهند نگاه ات کنند. کسی که زنها را خراب میکنی. اما دیگر نمیگذارم، لااقل در این محل نمیگذارم. هیچی ازت نمیخواهم. آبروی ام را بردی، آبروی ات را میبرم...
*
خسته و آرام میشود. همسایه ها، دور اش، زیر چراغی که تا چند متری اطراف اش نور زرد میریزد، جمع میشوند و حرف میزنند. از طلاق هشت سال پیش میگوید و پیگیریهای آقا مهندس. دستی جلو میرود و سر و لباس آشفته اش را مرتب میکند. از بستن آموزشگاه آرایش میگوید و سی سی یو و زنِ سوم و این که آمده وسایل اش را ببرد. مدتی که میگذرد، روی نورِ زردی که روی درختها پاشیده است، نور قرمز و گردان پلیس می افتد. آنها هم مدتی در میزنند و صاحبخانه را میخواهند و نتیجه ای که نمیگیرند همه میروند.
2 comments:
چقدر مبهم نوشتی . نمی شد بخش خاله زنکی قضیه رو بیشتر توضیح بدی ؟ من متوجه نشدم این خانوم رو قبلاً شما می شناختید یا بعد از دادو بیداد تازه فهمیدین زن همسایه تون بوده؟
یعنی واقعا کافی نبود؟
نه، نمی شناختم.
ارسال یک نظر