جمعه، مهر ۱۹، ۱۳۸۷


خرّم آن روز کز این منزل ویران بروم: همین نوشتن را گفت، همین کلمه ها را. که می گویی در روشنی هم که شروع کنی خواندن شان را در تاریکی تمام می شود. و می دانی این برای او که می خواست رسولِ روشنی و رهایی باشد نه تکرارکننده ی تاریکی و رنج، چه رنجِ مضاعفی است.

*

می روم؛ می دانم. و می آیی. می آیی و از بند بندِ وجودم بندِ واژه و درد می گشایی. این سیاه­چالِ پرزنجیر خود نفیِ ماندن است. و گر چه عقلِ واقع نگر به هزار قید لجام اش زند، به وهمِ محال اندیش هم شده باید آفرید اش، رؤیای حیاتی رهایی را. در نزاعِ عقلانی و حیاتی، شرطِ عقل نیست که جانبِ زندگی رها کنی. شرط بندی پاسکالی، اگر نه برای ایمان، دست کم برای امید باید کار کند.

.

*

.

قال انما اشکوا بثی و حزنی الی الله؛ و اعلم من الله ما لا تعلمون ﴿12:86﴾ ...

.

2 comments:

ناشناس گفت...

می روم؛ می دانم. و می آیی. می آیی و از بند بندِ وجودم بندِ واژه و درد می گشایی.

با این جمله ت کلی حال کردم اونقدر اگه تو کار پوسترای سطح شهر بودم می دادم این جمله رو بالای اون مسجد آبیه بنویسن:))

خداییش خرم آن روز کز این منزل ویران برویم ولی یه بابایی می گفت بهشت آدما اون دنیا شبیه علایقه مندیهاشون تو این دنیاست . ما از میان کلمات به آغوش کلمات خواهیم رفت . چه فایده داره رها کردن چیزی که همیشه دلتنگشی ؟؟؟

ناشناس گفت...

42:52