*
می روم؛ می دانم. و می آیی. می آیی و از بند بندِ وجودم بندِ واژه و درد می گشایی. این سیاهچالِ پرزنجیر خود نفیِ ماندن است. و گر چه عقلِ واقع نگر به هزار قید لجام اش زند، به وهمِ محال اندیش هم شده باید آفرید اش، رؤیای حیاتی رهایی را. در نزاعِ عقلانی و حیاتی، شرطِ عقل نیست که جانبِ زندگی رها کنی. شرط بندی پاسکالی، اگر نه برای ایمان، دست کم برای امید باید کار کند.
.
*
.
قال انما اشکوا بثی و حزنی الی الله؛ و اعلم من الله ما لا تعلمون
2 comments:
می روم؛ می دانم. و می آیی. می آیی و از بند بندِ وجودم بندِ واژه و درد می گشایی.
با این جمله ت کلی حال کردم اونقدر اگه تو کار پوسترای سطح شهر بودم می دادم این جمله رو بالای اون مسجد آبیه بنویسن:))
خداییش خرم آن روز کز این منزل ویران برویم ولی یه بابایی می گفت بهشت آدما اون دنیا شبیه علایقه مندیهاشون تو این دنیاست . ما از میان کلمات به آغوش کلمات خواهیم رفت . چه فایده داره رها کردن چیزی که همیشه دلتنگشی ؟؟؟
42:52
ارسال یک نظر