تا ببینیم سرانجام چه خواهد بودن
1. در این نگرانی و اضطراب شب آخر تنها میتوان نوشت. تا پیش از این مجال نوشتن نبود. وقتی قدری مجال پیدا شد، چنان سیلِ شگفتیها و پدیدهها جاری شد که تنها باید به تماشا مینشستی و دادهها را مشاهده میکردی. جامعهشناس درست و حسابی اگر بودی این روزها، باید درس و کتاب و تئوری را رها میکردی و فقط میان جمعیت میچرخیدی. دفترچه یادداشتت را بر میداشتی و فقط شعارها را تند و تند، اگر میتوانستی به سرعت تولیدشان برسی، مینوشتی؛ تا بعد، اگر قریحه و شعور تولیدشان را داشتی، به تحلیلشان برسد. دوربینت را بر میداشتی و تند و تند، اگر به سرعت وقایع میرسیدی، عکس میگرفتی؛ تا بعد به تفسیرشان برسی.
2. این اولین انتخابات رقابتی درست و حسابی جمهوری اسلامی بود. تا این جا را میگویم، و بعد از این، که تقلب بشود یا نشود، منظورم نیست. تاکیدم هم روی قسمت رقابتی و پایاپای بودن است. با تمام بالا و پایینها و حصرها و محدودیتها و قاعدهشکنیها، این اولین انتخاباتی بود که در آن حقیقتا رقابتی در کار بود، و به دو یا چند طرف رقابت فشار میآمد، و برنده در آن معلوم نبود. پیش از این، معمولا این رئیس جمهور بر مصدر امور بود که دوباره انتخاب میشد و کاندیدایی غیر از او شانسی برای انتخاب شدن نداشت. بعد از هشت سال هم، ملاکِ اول (تلاش و فشار) نقض میشد و اگر اتفاقی هم مثل دوم خرداد 76 میافتاد و کسی مثل خاتمی رئیس جمهور میشد، برای این انتخاب شدن سختی چندانی نمیکشید و از بد یا خوشِ حادثه انتخاب میشد، بی آن که کارزاری طولانی در مصاف با کاندیدای رقیب برای این تصدی داشته باشد. انتخابات سال 84 را نیز به این معنا رقابتی نمیدانم، چون باز کاندیدایی که رئیس جمهور شد نه از پس تلاش و فشاری طولانی برای جذب آرای بیشتر، که با تغییرِ نظرِ نهادهای فراساختاری در شب آخر، و رای سیستماتیک و تشکیلاتی در دور اول انتخاب شد؛ و در دور دوم هم نانِ تقابل با دیوی به نام هاشمی را خورد.
این اولین انتخاباتی است که رقابتِ لب به لب و پایاپای در آن وجود دارد، و از همین رو دو (یا چند) طرفِ ماجرا برای جذب خُرده خُرده رایها با هم زورآزمایی میکنند، و هر چه در توان دارند در صحنه میآورند. و هم از این رو است که تقلب در آن نقش بسیار تعیین کننده دارد. سازماندهی برای جابهجایی رایی در حدود 10 درصد میتواند سرنوشت این انتخابات را عوض کند، و نه تنها بازی را به دور دوم نرساند، بلکه کاندیدایی که ممکن است در دور اول برنده باشد را در همان دور اول بازنده کند (این را با این فرض مینویسم که آقای موسوی و آقای احمدی نژاد هر کدام حدود 40 درصد، کم و بیش، رای داشته باشند).
3. از همین رو، میتواند آخرین انتخابات رقابتی در جمهوری اسلامی نیز باشد. در این شرایط رقابت لب به لب، هیچ صاحب قدرتی نمیتواند از وسوسه 10 درصد تقلب برای حفظِ قدرت چشم بپوشد. این کاری است که با کودتای نرم ممکن است: با سازماندهی تشکیلاتی برای اولا رای تشکیلاتی و سازمانی بالا، و بعد تقلب سیستماتیک در هر قسمتی از فرآیند رایریزی و رایخوانی. و اگر لازم شد، بعد از آن، کودتای کمی تا قسمتی سخت، برای مهار کردن موجِ اعتراضاتِ مردمی متعاقب.
و من تقریبا مطمئن ام اگر چنین اتفاقی بیفتد شبکه ای که قدرت را در دست میگیرد به این زودیها دیگر نه آن را و نه نهاد انتخابات و رکن جمهوریت را پس نخواهد داد. تفکر حاکم تفکری است که چهار سال است برای محو رکن جمهوریت تلاش میکند، و مانیفست آن حکومت اسلامی یا دولت کریمه است، با ویژگیهای "مردمی بودن و کارآمدی" (همان زمان، از «ذبح جمهوریت به تیغ کارآمدی» نوشتم؛ باید عوامفریبی هم به قسمت دوم آن اضافه میشد). این حکومت ایدئولوژیک، در بعد سیاست خارجی، به تقابل معتقد است و بنیانهای مشروعیت و منافعش را بر ضدیت با "دشمن"، با آمریکا و اسرائیل، بنا میکند و افکار عمومی کشورهای مسلمان یا ضعیف را هدف میگیرد. در داخل نیز، تمام همّ خود را مصروف دو وجه عمرانی و نظامی میکند: عمران برای آن که رضای نسبی مردم را فراهم آورد (البته این حصر فعالیتها در فعالیتهای عمرانی دلایل دیگری هم دارد: این که سپاه جز این کار بلد نیست، این که رنیس جمهور قبلا شهردار بوده است، و این که زودبازده است. کلا توجه این نظام ایدئولوژیک به "زودبازده" بودن معانی تلویحی و تصریحی قابل توجهی دارد). و وجه نظامی، برای آن که قدرت جنگ و دفاع در برابر همان "دشمن" خارجی را داشته باشد؛ دشمنی که خواستههایی هم چون دموکراسی و حقوق بشر دارد، که از بیخ با مبانی و مطاوی این نظام ناسازگار است.
4. ما هستیم، اما کم هستیم. همان روز 3 تیر 84 که بعد از شنیدنِ خبر بر سر زنان در میان راهروی دانشکده بر زمین نشستیم، در میان درد و دریغ فریاد میزدم که ما اقلیت ایم، و برای مقابله با دیکتاتوری اکثریت باید با تمام اقلیتها متحد شویم. یک درس اگر آن فاجعه داشت، این بود که سندِ مخالفتها و نارضاییهای مردم از حاکمیت را، مثل هشت سال پیشش، به نام خودمان و دموکراسی و عقلانیت نزنیم. این ملت به تمامی از آنِ ما نیست؛ ما به تمامی از این ملت نیستیم. دیدیم که ممکن است این ملت آن قدر به ستوه بیاید که اتفاقا خردگریزی و پوپولیسم و بنیادگرایی را، تنها به آن خاطر که نارضاییهای اقتصادی و اجتماعی و سیاسیش را فریاد میکند، انتخاب کند.
حالا چهار سال از آن روز گذشته، و از آن همه فریاد چیزی به عمل تبدیل نشده؛ مثل همیشه. با آن پیشزمینه اگر نگاه کنی، وضع امروز امیدوارکننده است: ما[1] خیلی هستیم؛ گر چه آنها هم خیلی هستند. همین که میتوانیم گُله به گُله از دل زمین بجوشیم و بی هیچ سازماندهی در خیابانها روان شویم و برای مدتی شهرِ خاکستری را سبز کنیم، تا خوابِ تمامِ سازماندهیها و خودکامگیها را دست کم چند شبی بیاشوبیم، خود خیلی است. این شهرگردیها و گفتگوهای میدانی و راهپیماییها و اجتماع ها، نوعی وزنکشی هم بود؛ هر چند تقابل و قطبیت نیز آفرید.
5. فضا شدیدا دو قطبی شده است. دیگر هواداران با هم حرف نمیزنند. اوایل میدانهای شهر غریب بود. آدمهای این شهر، با فاصلههای نجومی از همدیگر، که تا پیش از این یا نمیتوانستند همدیگر را تحمل کنند، یا نمیتوانستند یا نمیخواستند که با همدیگر حرف بزنند، در اثر فشاری که آزاد شده بود، در میدانها جمع میشدند و به جبران تمام منعها و حرفنزدنها یک ریز حرف میزدند و بحث میکردند و خودشان و نظرشان را "مطرح" میکردند. کم بودند کسانی از طرفداران رئیس جمهور فعلی که نفهممشان، یا بتوانم از آنها متنفر باشم. گویی گسلهای اجتماعی این شهر و مردمانش، که در اثر جبر و سرکوب دور از هم نگاه داشته شده بودند و فرصتِ سرباز کردن نیافته بودند، یکباره فعال شده اند و در کنار هم نشسته اند و به آرامی با هم از تنشها و فاصلههای دیرین و دیرپایشان میگویند.
اما وقتی تنشهای سیاسی از بالا شدت گرفت، تنشهای اجتماعی در پایین نیز بالا گرفت. تنش و تقابلی که در لحن محمود احمدی نژاد، دروغهایش، و افشاگریها و پروندهروکردنهایش بود، و بعد، شدتِ برخوردِ صریح و عریانِ حریفان با این رفتار و گفتار، بلافاصله به هواداران منتقل شد. حالا دیگر گفتوگو بیمعنا است؛ یارگیریها شده است و خطکشیها معلوم است. دیگر روزِ نبرد است. تمام حق، در برابر تمام باطل. و پیدا است که هر گروه حق و باطل را از دید خود معنا میکند.
هر اتفاقی که در این انتخابات بیافتد، این شدت از تقابل، چه از پایین در سطح اجتماعی و چه در بالا در جغرافیای نیروهای سیاسی، به سادگی قابل مدیریت و کنترل نخواهد بود. نه رئیس جمهور فعلی در صورت تداوم میتواند پس از این همه تخریب به عنوان رئیس جمهوری ملّی سر بر آورَد، و نه مخالف او در صورت انتخاب میتواند به راحتی با تضادی چنین شدید با حامیان رئیس جمهور فعلی، که هم وزن سیاسی و هم وزن اجتماعی خواهند داشت، به راحتی کنار بیاید.
6. آقای خامنهای اگر تیزبین باشد، نباید جلوی این موج بایستد. این حضور میلیونی میتواند "نظام" را چند سالی بیمه کند، حتی بیشتر از دوم خرداد 76. نظام در صورتی که مسئله را امنیتی نکند، و داستانهایی مثل انقلاب مخملی را جدی نگیرد و احساس ناامنی نکند، میتواند یک مرگ قطعی را به شکل سکته ای خفیف یا نیمه خفیف رد کند. احمدی نژاد به مجسمه تمام رذائلی تبدیل شده است که تا پیش از این به نظام نسبت داده میشد. در تقابل با او، هر سیمایی نورانی است. به هر که حمله کند، فرشته ای میشود که تصویرش در مقابله با سیمای شیطان تطهیر میشود. بخشی از شکل گرفتن تصویر میرحسین موسوی نه معلول تلاش خود او برای این کار، که محصول تقابلش با احمدی نژاد و ویژگیهای اخلاقیش در آن مناظره بود. امام و شهداء و دهه شصت و حتی این اواخر آقای هاشمی، توانستهاند از نمد این تقابل کلاهی بدوزند و بدبینی و فاصله ایجاد شده در این سالها را در بین عامه مردم از بین ببرند. آیا نظام حازمانه منافع بلندمدتش را به خواستههای کوتاهنگرانه ترجیح خواهد داد؟ آیا عقلانیتِ درکِ خطرِ برخورد و سرکوب را خواهد داشت؟ پاسخش فردا معلوم میشود. فعلا، تا آن وقت، گویا باید «چشمانمان همه به آن کانون رهبری باشد»، که به طرز غریبی ساکت است.
7. من میترسم. گویا خرداد ماهِ ترس و دلهره است. دوست از فرنگ آمده ای میگفت «این انتخابات مسیر زندگی خیلی از خارج نشینان را کاملا عوض میکند... من طاقت این یارو را ندارم». نمیدانم چرا این همه خارجنشینان را نمیفهمم: نه در تحلیلها و نظرهایشان، و نه در خواستهها و ترجیحهایشان. من نگران همین داخلنشینان ام. که اگر این انتخابات مسیر زندگی خارجیها را عوض میکند، برای داخلیها این انتخابات مسئله مرگ و زندگی است. من طاقت چهار سال دیگر فاشیسم و پوپولیسم و لمپنیسم، و دروغ و وقاحت و تحقیر را ندارم. من طاقتِ باختن مقابل اتحاد شوم زر و زور و تزویر، و جعل و قلب و تقلب را ندارم. کاش عاقل باشند. کاش آسمان این بار یاری کند، که زمین را طاقت باری چنین گران نیست.
من میترسم.
شب (یا صبح؟) 22 خرداد 1388، تهران
[1] این "ما" ابهام مفهومی و تعریفی بسیار دارد. میدانم. عجالتا اما سلبی تعریف میشود، و از آن جا که طرف مقابلش را سخت میشناسیم (میشناسیم؟) و از آن میهراسیم، علی العجاله و بالضروره از خیر یا شر تعریفش میگذرم. وقتی نیست.
6 comments:
صدرا جان عالی نوشته بودی... به قول پیام به جز توکل به خدا کاری نمی شود کرد امروز
بود که قرعهی دولت به نام ما افتد.
چقدر خوب که این حرفا رو ثبت کردی. و چقدر بد که من امروز دارم با حسرت این پست تو رو می خونم....
شش ماه گذشت... و چقدر دردآور پیشبینی هایتان همه درست از آب درآمد؛ بعد از ماهها دوباره متن را خواندم، خیلی از حرفهایتان آن شب از زبان من شنیده میشد؛ فقط وقتی شما میگفتید "من می ترسم" من "امید مجسم" بودم...
متاسفانه، آرش.
سلام
من 8ماه پیش يك بار شما رو ديدم و خيلي اتفاقي بعد از 8ماه با وبلاگتون آشنا شدم كه البته اتفاق خوشايندي بودو تقريبا بیشتر پستا تونو خوندم. ادبيات و سبك نوشتنتونو دوست دارم و این پست که خیلی دقیق و هوشمندانه حوادث محقق شده دراین چند ماه رو پیش بینی کردید که ای کاش پیش بینی تون درست از آب در نمی آمد
ارسال یک نظر