سه‌شنبه، مرداد ۲۰، ۱۳۸۸

.
نظر کردن به حال آن‌ها که در وضعی بدتر از تو اند یا بوده اند، و جهنمی سوزان‌تر و ورطه ای هولناک‌تر را تجربه کرده اند، از مکانیسم‌های روانی و راه‌های تسکین و تخفیفی است که نوع بشر برای قابل تحمل کردن دردها و رنج‌ها، و تسکین و تخفیف آلامش، در شرایط عسرت و ماتم‌زدگی، از آن بهره می‌برد.
.
یکی دو روزی، به لطف یکی از دوستان، "اجاق سرد همسایه" را می‌خواندم. (پیشتر نیز به لطف هم او، "حدیث نفس" حسن کامشاد را می‌خواندم، که آن هم، خاصه در قسمت روزهای بعد از کودتا، برای این ایام و احوال بد نبود.)
مثل سایر آثار مشابه، خاطراتی است از مسافران ایرانی سرزمین شوراها، و روایت‌شان از رنج‌های زندان و بازجویی و شکنجه و ارودگاه‌های کار؛ از بهشتی که در رویاها و آرمان‌های‌شان از سرزمین همسایه در سر داشته‌اند و جهنمی که یافته بودند.(*)
خلاصه، کمک می‌کند دقایق و ساعاتی با سیر در رنج‌های دیگران از سیاه‌چال غم‌اندود و بی‌روزن خویش بیرون روی، و بعد از بازگشت، تا دقایق و ساعاتی، ماتم‌سرای بی‌نور پیشین خود را در قیاس بهشتی روشن یا دست‌کم قابل‌تحمل‌تر بیابی.
.
از برکت هم‌محضری با یکی دیگر از دوستان هم بر این مستند یک ساعت و خورده ای درباره ی "انقلاب آهنگین" مردمان استونی دست یافتم (که پیدا است هیچ نسبتی با واژه ی رکیک انقلاب رنگین نمی‌تواند داشته باشد). تولیدی سال 2006 و توزیع شده به سال 2007 است و مستندی است درباره ی سنّت دیرپای استونیایی آوازخوانی دسته‌جمعی در محل اجتماع بزرگ شهر. درباره ی این که چه طور در فراز و نشیب نازیسم و فاشیسم و کمونیسم و توتالیتاریسم، یک عنصر فرهنگی -یعنی آوازخوانی دسته‌جمعی- توانسته حافظ و حافظه یک ملت و کشور باشد، و مردمانش را از زوال و نسیان نجات دهد.
اگر ندیده‌اید یا نخوانده‌اید، این هم به پیشنهاد قبلی اضافه می‌شود. هم کاری مثل قبلی می‌کند (در نمایش رنج‌ها و دردها و سیاهی‌هایی سخت‌تر)، و هم این که عناصر مشترک زیاد دارد: از زنجیره ی انسانی ای که از استونی تا لیتوانی تشکیل می‌شود؛ تا شکل‌گیری ترسان و لرزان "جمع"های "افراد"ی که از با هم بودن منع شده بودند و حالا، آرام آرام، مزه ی با هم بودن و "حضور" را می‌چشند؛ تا تشکیل گروه "Forest Brothers"، که برای مقاومت به جنگل می‌گریزند و هشت سال، تا دستگیری آخرین عضو، مقاومت می‌کنند، و از آن جا که هم "برادر" اند و هم "سبز"، می‌توان "برادری جنگلی"اش نامید.
عناصر مشترکی که، همراه دردها و سیاهی‌های مشترک نوع بشر، این بار خاطرات روزهای سبز و روشن را هم، جا به جا، زنده می‌کند تا مستند را گاه به گاه با اشک قطع کنی و با حسرت ادامه دهی. هر چند، پایانش شیرین است و به بیرون راندن "اشغالگران" می‌انجامد؛ آن وقت که می‌توانی آزادانه هر چه قدر که می‌خواهی باشی و سرودهای سرزمین پدریت را هر چه قدر که می‌توانی بخوانی.
.
.
.
*هر چند، "در ماگادان کسی پیر نمی‌شود" را، که چند سالی پیش‌تر خوانده بودم، بهتر و پیراسته‌تر یافته بودم. این یکی هیچ زحمت ویرایشی برای گردآورنده -اتابک فتح الله زاده- نداشته است: از چندنفری مصاحبه گرفته و همان‌ها را پشت سر هم در کتاب آورده.
هم‌چنین، تواضع گردآورنده‌ای که بر مجموعه خاطراتی از این دست نام خود را می‌گذارد نیز ستودنی است. "در ماگادان..." که به تمامی خاطرات یک نفر -عطاء الله صفوی- است، و باز با این حال نام هم ایشان را بر خود دارد.
.

3 comments:

بهار گفت...

من فقط خانه دایی یوسف را خواندم. چون ابزاری برای سنجشش نداشتم به همان اعتراضات انتهایی صاحب عزا -فرخ نگهدار- اکتفا کردم. ظاهرا خیابان قاضی یک طرفه بوده. از جانب کدامشان نمی دانم.

sdrsd گفت...

از قضا، این یکی را نخوانده‌ام.
هر چند، آن چه این‌جا از امثال این روایت‌ها مراد بود بیش‌تر سیطره ی حکومت امنیتی و بازداشت‌گاهی و نگاه توتالیتر و آزادی‌ستیز بود، تا مثلا نقد افراد یا خطوط سیاسیِ در خلالش؛ چیزی که بیش‌تر روایت و توصیف است تا قضاوت و تفسیر، و از این رو کم‌تر مستعد یک‌طرفه‌ و جانب‌دارانه بودن.

بهار گفت...

هوم... فهمیدم