اشکها و لبخندها
عکس دادگاهش را که دیدم، تازه یادم افتاد چه قدر دلم تنگ شده. دل که تنگ میشود، خوابها پر میشوند؛ از آزادی در خواب و در آغوش گرفتنش تا امروز، که در واقع آزادش ببینم و در آغوشش کشم، یک هفته ای طول کشید. هر چند، نمیدانستم از آزادی او باید شادتر باشم، یا از شادی بیحجاب پدرش.
بیرون که آمدم، جلاییپور پدر را بهتر فهمیدم وقتی که خواندم گفته بوده:
"من تجربه رنج های زیادی را داشته ام. مثلا در دهه اول انقلاب، برادر بزرگ مرا که پس از ۸ ماه از جبهه وارد تهران شده بود، منافقین در تهران ترور کردند. دو برادر جوانم در عملیات بیت المقدس و کربلای چهار به دست عمال صدام شهید شدند و پدر و مادرم با غصه برادرانم در سنین میانسالی بیمار شدند و فوت کردند. همین سال گذشته هم برادر جوان ۳۶ سالهام را که در واقع زیر بار اندوه برادران و پدر و مادرم له شد و سکته قلبی کرد از دست دادم. لذا تجربه درد زیاد دارم. اما هیچ یک از این غمها به اندازه انتظار برای آزادی پسرم... برایم سنگین نبود"
"در این سه ماه، سه جمعه صبح زود، سر خاک برادران شهیدم حاضر شدم، به طور خاص سر قبر برادر کوچکترم حسین، که شهید آخر خانواده بود رفتم و نشستم و از او خواستم که برخیزد و ببیند که برادرش چطور دارد تاوان زحمات و هزینه هایی را که آنها در راه این انقلاب داده بودند با حبس فرزند مومن و جوانش پس میدهد.
سر خاک برادرم حسین با او درددل کردم و گفتم: حسین جان! یادت هست یک روز بعد از شهادت تو، آقای خامنهای به خانه پدر ومادرمان برای عرض تسلیت آمده بودند؟ آن وقت محمدرضا تنها ۴ سالش بود، او کودکانه دوید و روی پای ایشان نشست و ایشان هم به رسم معمول، دستی به سر محمدرضا کشید و او را نوازش کرد. حالا نیستی که ببینی بعد از نزدیک به ۳۰ سال چگونه او را ۳ ماه در زندان اوین و همسر و پدر و مادر و خانوادهاش را هم در بیرون زندان نوازش کردند!"
به امید آزادی باقی اسیران.
1 comments:
هوم...
ارسال یک نظر