میخواهم درباره امید و ایمان بنویسم. این که دیرزمانی میپنداشتم امکان و انتخاب و آزادی اند، و سهل و شیرین؛ و مدتها است دریافته ام جبر اند و وظیفه اند و ناگزیر، و سخت و تلخ، مثل صبر.
*
فکر میکنم پیشتر در این باره نوشته ام. به این جستجو، میروم سراغ آرشیو نوشته هایی. و میخوانم، و میخوانم. میبینم که دیگر نمیتوانم آن گونه بنویسم. شاید قدری نوشتن ام مرتبتر شده باشد، اما جوشش آن زمان دیگر از من بر –یا در- نمی آید. دیگر آن شور و زایشی که در آن کلمه ها و عبارات و تعابیر –کلمه ها و عبارات و تعابیر خودم- جوانه میزدند و میروییدند و خامی شان طراوت شان بود، وجود ندارد. واژه ها و افکار دیگر جا افتاده اند، و جوشش احساسی هم اگر باشد و اگر مهار نشود، از مجاری و منافذ جاافتاده و تکراری جاری میشود.
یاد چند ماه پیش می افتم که نوشته ای را میخواندم و میپنداشتم ترجمه است؛ ترجمه متنی سخت و پیچیده، برای آن روزهای روزنامه ای. و فکر میکردم اصل متن چه بوده. بعد از مدتی فهمیدم خودم نوشته بودم اش، و شرمسار شدم از این که دیگر آن قدر مترجمانه و کلیشه ای می اندیشم که حتی تصور تولید را هم نمیکنم، و در هر کالایی اول سراغ مارکها و کلیشه ها میروم.
*
به وضوح ترجیح میدهم آشفته و جانیفتاده و حتی نامفهوم بنویسم، اما آن حس و جوشش ناب کودکی و نوجوانی را فدای پختگی بی روح پیری نکنم.
متاسفانه اما، زمان میگذرد، آدمها جا می افتند و بزرگ میشوند و پیر میشوند، و پیری هم شاخ و دم ندارد.
تنها اتفاقی که می افتد آن است که از آنچه عمری از آن پرهیز میکرده ای دیگر نمیپرهیزی: تویی که همیشه از تاریخمند شدن میگریختی، و هر لحظه لحظه ی پیشین را نفی میکردی و از آن بر میگذشتی، تسلیم تاریخ میشوی، و آرشیو، این واژه ی قدیماً نامفهوم، را دیگر میفهمی و ارزشمند مییابی. می افتی روی تاریخ، و گنجینه های تاریخ را که دیگر تکرار نخواهند شد جمع میکنی. مثل همه آن ها که از حالْ دل میبُرند و آینده را روشن نمییابند، دل به گذشته ها میبندی و آرشیوداری شکوه و جلال عمرْگذشته میکنی. و حسرت میخوری که چرا جلوی نابودی چیزهای بیشتری را نگرفته ای و مانع حذف سبکسرانه نوشته های بیشتری نشده ای، به امید آن که در آنها هیمه بیشتری برای روزگار سخت سرما، که روز به روز سردتر هم خواهد شد، بیابی. نشان دیگری از زوال و پیری.
4 comments:
نمی دانم این را نوشته ای که گریه بگیری و همدردی یا مخالف خوانی -که البته تنها هنر من بی هنر است-...به هر حال مطمئنم که تائید نمی خواهی... چه کنم اما که در این یک مورد چارهای جز تائید ندارم... گویا راست است که در گذر زمان وا دادن و تسلیم ناگزیر می شود...
یا به عبارت بهتر دوست داری خودت به خودت افتخار کنی ،ازنوشته ای که "خودت" نوشته ای لذت ببری که اَاَاَ این "منم" که این رو نوشتم و ...
درسته که همه ی قضیه این نیست که اینجا الان گفتم اما نکته ی مهمیه که اگه خیلی پیشتر از اینها به دام این "خودم" نمی افتادی الان مجبور نبودی روی اون خودم که الآن تاریخ شده بیفتی
http://freeyousefzadegan.blogspot.com
بینِ نوجوانی و پیری، جوانی و میانسالی هم هست گویا..به نظرم شما جوانی و جوان ها هم می شه که اینجور بچسبن به تاریخ، جوان های ترسو شاید. ترس از خیلی چیزها....
ارسال یک نظر