عبداله
عبداله عزیز،
دوست می داشتم اینها را نمی نوشتم، مثل همه این روزها که نوشتن را نهفتم، و به جای نوشتن به تو و از تو، در آغوش ات مي گرفتم. مثل همه این روزها و شب هایی که با امید این که روزی دیگر بند را از دست و دل ات بر می گیرند، روزی دیگر افزوده شدن بر روزهای دوری ات را باور نمی کردم؛ و تصور تصوير در بندت را وهمی سیاه، از سیاهه ی تمام این اوهام سیاهی که دوره مان کرده اند، می انگاشتم. دوست میداشتم این نوشته هم سرنوشتی پیدا میکرد مثل یکی دو نوشته ای که در درد و اندوه برای برادر دیگرم نوشتم، و اشکها و سیاهی های اش در همان کاغذ خیس و جوهری ماند؛ کاغذی که وقتی بعدها خواندم اش بس خوشایند بود که رنج سیاه متراکم آن در همان پستوی شخصی و خصوصی ماند، و عمومي نشد.
دوست میداشتم ننویسم اینها را، تا فعل های جمله های ام به سیاق معمول چنین نوشته هایی، زمان ماضی نگیرد. چرا که اگر دیگران میتوانند به تصویر ماضی تو خو کنند و با فعلهای گذشته از تو بنویسند، من از ترس یک روز بیشتر پیوستن تو به گذشته ها، تاب شمردن روزهای حبس ات را ندارم. و شاید هم از این رو است که میگریزم از اندوه دوری ات: بی اندوهی ای که تصویر شاد تو را در حال، زنده نگه دارد، ارزشمندتر از اندوه دلسوزانه ای است که تو را یک روز از زندگی روزانه ما دور کند. زندگی روزانه ای که آنها که میتوانند روزهای سکون و سکوت تو را بشمرند میگویند حدود چهل روز است از آن دور افتاده ای. و لابد آنها که فعل ماضی برای توصیف تو به کار میبرند تبعات خطیر گذشته گویی های شان را در معانی ضمنی همین توصیف روز چهل ام هم میتوانند دریافت.
و البته که هم من و هم آنها هر دو اشتباه میکنیم: هم منی که روزانه های روزمره مان را شایسته تو میبینم و تو را محروم از آنها می یابم و حسرت ات را می خورم، و هم آنها که تو را در گذشته می بیند و با همین دو سه روز رفتن ات، به گذشته پیوسته می یابند. شاملو و آوینی در هر چه که با هم اختلاف داشتند (و در هر چه که ما با آن ها اختلاف داريم) در یک چیز مشترک بودند: در کشف رفتن حقیقی و فهم ماندن واقعی، در درک مرگ و زندگی واقعی و حقیقی. در ماندنی دانستن آنها که مردمان شان رفتنی می پنداشتند، و در مردنی پنداشتن آنها که مردمان شان زنده می پندارند. و اگر مایی که در مرور روزمرگی های زندگی کُش و امیدگیر و یادستیزمان مرده ایم مرده نباشیم پس چه کسی مرده است؟ و اگر آنها که در توقف ظاهری زندگی و حبس موقت آزادی، امید را زنده و آزاد میدارند عاشق ترین مردمان، یا دست کم بیدارترین و امیدوارترین مردمان نباشند، پس چه کسی زنده است و عاشق است و بیدار است و امیدوار؟
*
عبداله عزیز،
البته ننوشتن درباره تو و برای تو و خطاب به تو دلیل دیگری هم، خاص تو داشت. و آن اصرار اخلاقی ای بود که بر تمایز نگذاشتن میان زندانیان مختلف داشتی. یادم نمیرود از همان روزهای اولی که نامه برای محمدرضا جمع میشد، و همسرش، به حق و از روی نگرانی، مدام برای اش مینوشت و فعالیت میکرد، میگفتی مگر خون او از باقی زندانی ها رنگینتر است؟ و مگر چون شناخته شده تر است و «نخبه» است، حق اش برای آزادی بیشتر است، یا ظلم و جفایی که بر او میرود ناعادلانه تر و اعتراض برانگیزتر؟
من حتی اگر تجربه شخصی هم نداشتم می فهمیدم –یا می توانستم تلاش کنم بفهمم- که خانواده و نزدیکان و آشنایان، در شرایط سخت، به هر چیزی می آویزند تا عزیزشان کمتر سختی بکشد و هر چه زودتر دوباره او را به دست آورند؛ از توسل به هر ضابطه و رابطه و دلیل و آشنایی گرفته تا التجا و ارتجای به هر درگاه و خرگاهی که کارگشای اش بیابند. توسل به ویژگی های خاص و متمایز هم راهی است برای آن که مورد خود را در میان خیل موارد نظیر و مشابه ممتاز و متمایز کنی، و بذل توجه بیشتر و خاص و تسریع در رسیدگی به وضع و حال عزیزت را بخواهی. خاصه در جایی که اگر بخواهی روال عادی را طی کنی، ممکن است روال پرونده ات مدتها به طول بینجامد، یا این که دادرسی و محاکمه عادلانه ای در انتظارت نباشد.
من این حس و حال را درک میکنم، هر چند هنوز نمیتوانم بفهمم اگر رویه شدن این روال وضع دیگرانی را بدتر کند میشود آن را کاملا اخلاقی دانست یا نه. البته حرفی علیه این حس ممکن است وجود داشته باشد، با این استدلال که اوضاع افراد عادی، بی مطرح شدن موارد ویژه یا با مطرح شدن آنها، فرقی نمیکند و عادی و به شیوه سابق خواهد ماند. ویژه شدن مواردی خاص تنها وضع آنها (موارد ویژه) را بهتر یا عادلانه تر میکند، بدون این که اوضاع دیگران (موارد عادی) را بدتر یا ظالمانه تر کند. و به همین خاطر، ویژه کردن مواردی خاص را نمیتوان عملی غیراخلاقی دانست، چرا که به غیر ضرر نمیرساند و تنها نفعی به خود می رساند.
هر چند، در صورت صحت و قبول استدلال اخیر، وجدان های بیدارتر و حساستری ممکن است پیدا شوند که بگویند اما هنوز اوضاع موارد عادی بد یا ظالمانه است. و روا نیست با من به شکل موردی ویژه برخورد شود، وقتی هنوز افراد عادی و "غیرویژه" گرفتار وضعیتی این چنین هستند. یا به تعبیر دیگر، ویژگی های برشمرده شده برای من، که قرار است مرا از دیگرانِ عادی ممتاز کند، ویژگی هایی نیستند که "انسانیت" مرا از آنان متمایز کند، یا توجیه خوبی برای رفتاری متفاوت از آنها با من شود. ضمن این که همین وجدان حساستر علی وار، علاوه بر این استدلال وظیفه باور، ممکن است استدلالی نتیجه گرایانه هم اقامه کند، منوط بر این که اگر من "خاصه خواری" نکنم و ویژگی های خود را اسباب نجات خود نسازم، امید آن بیشتر می رود که با مشاهده رفتار عادی ای که با منِ ویژه شده است (و البته، بالتعریف، در خورِ من نیست)، در احوال افراد عادی هم مساعدت های ویژه ای شود؛ مساعدت های ویژه ای که البته در شرایط مسئله ما، حق هر انسان عادی –و نه تنها ویژه- ای است.
*
عبداله عزیز،
یک سال گذشته از روزهای تند و سریع و پر خطر و خاطره ای که گاه می شد یک روز قبل اش را به اشتباه چندروز یا یک هفته پیش می پنداشتیم. و من این روزها، هر کجای شهر که می روم، خاطره ای برای مرور می یابم، با تویی که بهترینِ مرورگران بودی. تویی که شب ها و روزهای این خاطرات را بودی.
عبداله، خاطرات این روزها بی حضور تو هم تحمل نکردنی است. کاش زودتر بیایی تا با هم نتوانیم این روزها را تحمل کنیم.
3 comments:
خیلی خوبند پاراگراف های یک و دو و آخر... و مخصوصا این «کاش زودتر بیایی تا با هم نتوانیم این روزها را تحمل کنیم».
انگار در تحریر نوشتههای میان دو ستاره به سرگیجه افتاده ای؛ با خودت کلنجار میروی; محاکمه می کنی گویا...درد برادر کشیدن سخت است میدانم.. مضاعف کشیدنش حتما جان فرساست
یادم می آید همان اوایل درگیری ها ( اصلا نمی دانم چه طور باید از آن روز ها نام برد). فیلمی بیرون آمد که یک زن خودش را سپر یکی از بسیجی ها می کرد تا او را از خشم معترضین در امان بدارد. اولین بار این فیلم را با عبداله دیدم. هر کسی یک کامنتی بر این فیلم کوتاه می گذاشت. اما من کامنت عبد را هیچ گاه فراموش نمی کنم. عبداله گفت: ای ول ته حقوق بشره این عمل.
بعد گفت فرقی نمی کند که باشی مهم این است که حقوق و کرامتت حفظ شود.
حالا این نوشته من را دوباره یاد این حرف های عبداله انداخت.
ارسال یک نظر