جريان نه چندان سيال لينكها و هايپرلينكها
يك.
خسته از تكرار بي دليل و تحليل، و نثر خطابي و بي روح مطلب، اين نقل قول سايت نشر آثار از كتاب ”حكمتها و اندرزها”ي مرتضي مطهري را درباره ”لزوم همگامي كار و دانش” ميخواندم. كه در انتها، به نقل مطهري از باب هفتم گلستان سعدي مي رسم، و تازه مي شوم:
«حكیمی پسران را پند همی داد كه جانان پدر هنر آموزید كه ملك و دولت دنیا اعتماد را نشاید و سیم و زر در سفر بر محل خطر است؛ یا دزد به یك بار ببرد یا خواجه به تفاریق بخورد. اما هنر چشمه زاینده است و دولت پاینده و اگر هنرمند از دولت بیفتد غم نباشد كه هنرمند در نفس خود دولت است. هرجا كه رود قدر بیند و در صدر نشیند و بیهنر لقمه چیند و سختی بیند.»
تكرار مي كنم: ”كه هنرمند در نفس خود دولت است“. و تصوير مي سازم: هنرمندي كه خود يك دولت است.
تمام مقابله و مقاومه ام را در برابر درون گرايي سياسي مهار مي كنم، و فكر مي كنم: بديل سعدي وار براي ”دولت سايه”، در فرهنگ و زمانه اي درونگرا: ”دولت درون”. كه هنرمند به هنر خود در نفس خود آفريند، و با آن از دولتهاي دونِ برون برگذرد. زهي رواقي گري و اراده باوري!
*
دو.
گفت ”قدر بيند و در صدر نشيند”. جداي از آن كسي كه آن قدر اين تركيب را تكرار كرده كه به ماركي آزار دهنده در نوشته ها و گفته هاي خودش و شاگردان اش و متاثران اش تبديل شده، ياد امام موسي افتادم.
سايت ياران صدر هم مطلبي در همين باره از او گذاشته: دین و کارگر در کلام امام موسی صدر.
صدر هم از درون همين سنت مي نويسد، اما تحليلي تر، غيرمنبري تر و سازگارتر با زمانه. با اين كه مطهري و صدر هر دو كار كردن و انديشيدن در سنت مالوف حوزه را ناممكن مي دانسته اند و به انحاء مختلف، از آن گريخته اند، اما گويا تاثير تهران و زمانه متكثر و متلاطم اش بر مطهري آن قدر نبوده كه تاثير لبنان و شرائط اش بر صدر. شايد هم تاثير پيش زمينه ها و تجارب و احوال شخصيِ متفاوت است؛ تا آن جا كه فهم تركيبي از هر دوي اين شرايط دروني و بيروني در مواجهه با متن و مسئله است.
*
سه.
بيانات در ديدار كارگران نمونه سراسر كشور را مي خوانم.
پيشتر، پيام نخست وزير همين رئيس جمهور را به مناسبت روز كارگر و معلم مي خوانده ام.
فكر مي كنم به رغم اختلافات ظاهري، چه قدر در اصول و امهات به هم شبيه اند. به دو حاشيه بر يك متن مي مانند. متني كه هر كدام به شكلي آن را مي خوانند و باز مي تابانند: + ، +. اما در نتيجه، اين همه متفاوت اند. گويي هر كدام خود را درون شيئي واحد و متني واحد ديده اند، يا نيازها و دغدغه ها و سئوال هاي خود را در وجود او جسته اند و يافته اند. {استعاره ها و تمثيل ها از يك سو بيان كننده و از سوي ديگر شكل دهنده فهم اند. مي گوييم: ”انقلاب ما آيينه اي است كه خورشيد اسلام در آن تابيد و به ما منعكس شد”. استعاره و تمثيل آينه در دل خود بيان كننده تصويري است و به استدلال هاي بعدي مبتني بر آن جهت مي دهد: اين كه آيينه نقش را راست مي نمايد و تغيير نمي دهد. همان كه هست را مي تاباند، بي كجي و اعوجاج. هرمنوتيك مدرن اما به ما مي آموزد كه فهم امتزاج افق ها است. به واكنشي مي ماند كه دو ور –يا سه ور- دارد: متن –و فرستنده آن- و مفسر متن. متن ماده اي شيميايي است كه فرستنده از خود در محيط صادر مي كند، ماده اي كه بالذات چندوجهي است. حاصل واكنش اين ماده شيميايي با محيط شيميايي گيرنده، كه افق ها و زمينه هاي بالقوه خود را دارد، فهمي است، كه بسته به ماهيت واكنش، وجوه مختلفي از متن را آفتابي مي كند. سئوال ها و نيازها، گذشته ها و آينده ها، افق هاي پيش رو و پشت سر، به مانند زواياي نگاه مختلفي هستند كه مسيرهاي مختلفي را به سوي متن مي گشايند، و پتانسيل هاي مختلفي از آن را فعال مي كنند.}
هر فرهنگي، و به تبع آن هر فرهنگ سياسي اي، متني كانوني دارد، كه ادامه آن فرهنگ در پاسخ ها و برخوردها و تفسيرها و تاويل هاي مختلف از آن معنا مي يابد. ارتودكس ها و هترودكس ها، سلفي ها و متجددين، حافظان و مجددين. دولت بيروني مستقر امروز يك ادامه سنت انقلابي اين نظام و فرد كانوني آن است. دولتي كه به تصديق مقام رهبري تفسير و برداشت اش از آن ارزشها به برداشت او از آن سنت نزديك تر است. نخست وزير ايام ماضيه آن مقام رهبري هم يك نگاه و خوانش از آن متن كانوني اين سنت انقلابي نظام دارد. {شايد كار بدي نباشد فهرست كردن اين موارد اختلاف و افتراق. كه هر كدام كدام وجه آن متن را پررنگ مي كند و كدام قسمت را فرو مي گذارد. برداشتن و فروگذاشتني كه وابسته است به نگاه ها و سلائق، سئوال ها و نيازها، و موقعيت ها و زمينه ها و پيشينه ها، و البته شخصيت ها.}
هميشه اما دولت برون “دولت پاينده“ نيست، “هنرمندانه“ نيست، و در نفس ها و بر نفس ها حاكم نيست، حتي اگر قاهر و فائق باشد. حتي اگر با قهر و تفوق خود ”لقمه چيند”، باشد كه ”سختي بيند”.
***
پ.ن.1: خواندن بعضي مطالب چه لزومي دارد؟ وقت تلف كردن نيست؟
به نظر من، حتي اگر از منظر دروني براي كسي مهم و مسئله نباشد، نگاه بيروني به آن ها لازم است. دست كم من رصدشان را فرض مي دانم. داريم اين جا زندگي مي كنيم. يا مي خواهيم بكنيم. يا آرزو داريم بكنيم. و اين ها بخشي از فضاي سياسي و فرهنگي اين سرزمين است. بخشي كه حتي فارغ از اين جار و جنجال ها و هياهوها، تمام نمي شود. چرا كه بخشي از ذهنيت مردمان اين سرزمين، و تلاش هاي نظري و عملي شان براي فهم و كنش است. تنها فايده نديدن يا توجه نكردن به آن ها مواجه شدن با آن ها در روزهاي تعيين كننده است. چه روزهايي مثل انتخابات، چه وقايع ديگري شبيه به آن، در عرصه عمومي. جداي از اين، بدون تلاش براي فهم نگاه هاي مختلف، چه طور مي توان انتظار صلح و صلاح در زندگي جمعي داشت؟ خوب يا بد، سبز و سرخ و زرد و سياه و سفيد، داريم با هم زندگي مي كنيم. شايد با فهم چيزي حل نشود، اما بدون فهم حتما حل نمي شود.
پ.ن.2: پراكنده مي نويسم؟ زياد مي نويسم؟
شايد. نمي دانم مشكل از من است يا اين روزها. مي نويسم و زياد مي شود، مي بُرم شان و پراكنده مي شود.
3 comments:
بار ها شده که فکر کنم اگر از اول دنبال هنر رفته بودم و تمام وقتی که صرف درس خواندن کردم را برای هنر صرف می کردم زندگی خیلی راحت تر بود علاوه بر اینکه از نظر درونی هم راضی تر بودم. کلا نوعی بی عدالتی به نفع هنر در همه جا هست. مثلا تناسب کار مضاعف، پول مضاعف در مورد هنر مصداق ندارد. پنجاه هزار سال پیش هم مردم دوست داشتند یکی دیوار غار ها را برایشان نقاشی کند در حالی که خودشان با حیوانات درنده می جنگیدند. خودت فرض کن اگر تمام وقت و انرژی ای که برای گرفتن مدرک مهندسی گذاشتی صرف یاد گرفتن یک هنر می کردی الآن خودت از لحاظ درونی بیشتر ارضا نبودی؟ تازه استاد فلانی به مراتب بیشتر از مهندس فلانی ارج و قرب دارد.
در مورد پن1: قبول دارم فهمیدن آن قبیل افراد مهم است ولی بازهم هر چیزی ارزش خواندن ندارد. باید یک هرم وجود داشته باشد از افرادی که در سطوح مختلف با هم حرف می زنند و هم را نقد می کنند و یک هرم بسیار بزرگتر از کسانی که آنرا می خوانند وقضاوت می کنند و تاثیر می پذیرند. با کسری از این دقت و نکته سنجی که تو در خواندن داری امثال مطهری ده ها کتاب می نویسند. من نمی دانم در محیط بسته و کم مخاطب داخلی خواندن متون پرت و پلا چقدر موثر است ولی به هر حال تو هرچه بنویسی نیکوست. موفق باشی.
حق با توئه.
به همين خاطر هم، كسي كه هم مهندس باشه و وسط ميدون بجنگه، و هم هنرمند باشه و در خستگيها موجب نشاط و روشني خاطر بشه اين قدر خواستنيه.
راستش، من از هر كدوم اينا بدون اون يكي حالم به هم ميخوره: رزمنده هاي بي ذوقي كه فقط ميجنگن، بدون اين كه چيزي بنويسن يا شعري بگن يا نقاشي اي بكشن؛ و هنرمندايي كه منعزل و منفعل، فقط دور خودشون مي تنن و به خودشون مي پيچن، بدون اين كه ربطي به بيرون خودشون پيدا كنن و جنگها و نزاعهاي واقعي رو ببينن.
به همين خاطر هم، اين ملتقاي شعر و نقاشي با مهندسي و سياست (و تلفيق درون نگري و برون گرايي در اون) رو اين قدر مغتنم ميدونم.
*
درباره ي هرم هم:
باز حق با توئه. به همين خاطر هم من دارم اينجا خطاب به اون طبقه معدود هرم، يعني مخاطبان فضاي مجازي و اينترنت، و از اون كمتر و محدودتر مخاطبان اينجا، مي نويسم، و مي گم كه بايد طبفات ديگه ي هرم رو هم (چه بالاتر و چه پايينتر) ديد و فهميد.
هم از اين جهت كه تاثير سياسي داره تو زندگي مون، هم از جهت اجتماعي و فرهنگي: فاصله ي فرهنگي (و گسل هاي اجتماعي، اقتصادي) ميان طبقات مختلف اون هرم ميتونه به اندازه ي آتشفشان سياسي فعال فاشيسم و پوپوليسم، خطرناك باشه. چرا كه اولي زمين مستعد و شرايط لازم براي بروز دومي رو فراهم مي كنه.
خواب چون در فکند از پایم، خسته، میخوابم از آغاز غروب. لیک، آن هرزه علفها که به دست، ریشه کن میکنم از مزرعه، روز، میکنمشان شب، در خواب هنوز ...
رصد شما را ارج ها هست و قرب ها هستش
ارسال یک نظر