چهارشنبه، خرداد ۱۱، ۱۳۹۰

چشمهایم

پرده ی اشک را مدام پس میزنم و سعی میکنم به حرفهای سخنران در صبح یک روز غمبار بارانی توجه کنم و به بغض و گریه مجال تسلط ندهم.
فکرها را اما نمیتوان پس زد:
از آزمایشهای کلاسیک بینایی میگوید و من فکر میکنم چرا این پنجاه شصت سال، هیچ کس به چشمان گریان -که از پس مبهمی اشک می بیند- فکر نکرده است، چرا هیچ کس چشمهای خشمگین را -وقتی که نمی بیند- توصیف نکرده است، ...
از نان کلسیک رسپتیو فیلد میگوید و من به آزمایشی فکر میکنم که محرکی، هزار کیلومتر آن سو تر، چنان رسپتیوفیلد «کلاسیک» مرا بی سو کرده است که چشم اینجای ام هیچ نمی بیند و تنها چشم آنجای ام خون میگرید ...
فکر میکنم این همه سال تحقیق و این همه محقق، مگر درد نمی فهمیده اند که از تاثیر درد بر دیدن نگفته اند و نیازموده اند؟ چرا آزمایشهای شان را درباره درد با دیدن ترکیب نکرده اند؟ ...
*
... آن سوتر، بی دردانی بی شرم، هنوز بحث میکنند که پنجه بوکس بود یا سکته بود.