زندگی شاید
شاید نامتعادل یا دم غنیمت شمار شده باشم. شاید محافظه کار و تنبل.
شاید هم تمام این احساسات و احوال گذرا باشد و بسیار وابسته به حال و هوای این روزها.
این که راه بیفتی برفتی آن دوست دیوانه ی پاک و بزرگ و عاشق ات را ببینی دم باغچه ی دانشکده ی کامپیوتر. این که همان جا با آن یکی دوست ات، که لابد باید کدورتی یا فاصله ای باشد میان تان اما هر دو دل تنگ هم هستید، قراری بگذاری و هر چه تحقیر هم اگر باشد برای همان یک دم به جان بخری.
این که با آن دیگریِ همیشه خسته، بروی از دانشکده ی حقوق بگذری و بنشینی روی نیمکت های روبه روی مسجد، و از اذان مغرب تا آن وقت که بدوید تا برسید به نماز قضا شده ی مغرب، گرم بحثی شوید که دو سه خل و عاشق و دیوانه ی دیگر هم اضافه شده اند به آن.
این که هر از گاهی زنگی بزنی به آن رفیق دوست داشتنی، که هر بار وقتی از دفتر کارش بیرون می زنی، گرمای چای و مزه ی شامی که با هم خورده اید مثل شادی و آرامش شیرینی تا مدتی زیر زبان ات بماند، و مثل مرهم گرمی بریزد روی دلِ همیشه آشوب ات.
این که به یاد آن روز که روی چمن های آن پارک ولو شدی، به یاد آن شب که در اتاق نشستید و حرف زدید و بعد عزمِ سفر کرده در خیابان متلک خورِ اراذل شدی، به یاد آن روز که شور و شوق عاشقی ها هنوز زنده بود و نصیحت های او قّوتِ دل ات می شد و در گوش ات می پیچید، به یاد آن شب که در آن پیتزا فروشی نشستید و بعدها گفت که چه طور پلک ات می پرید _و نمی دانست که دل ات چه طورتر_، به یاد آن شب که برای چندمین بار کلید ماشین را از شدت فراموشی در ماشین جا گذاشتی، به یاد همه ی این شب ها و روزها هر از گاهی از تجریش تا پل رومی با آن رفیق شفیق پیاده بروی.
این که بروی آن رفیق محاسبه گر همیشه خندان ات را ببینی که روزهای عادی هم روی پا بند نیست، چه برسد که به تمام محاسبات محتمل اش برنامه ی سفر هم افزوده شده باشد.
و هزار مثل این های به ظاهر خُردِ دیگر...
و مگر چه قدرِ دیگر باقی مانده تا پراکنده شدن کاملِ آن جمعِ دوستان روزهای دور؟
و مگر نه این که باقیِ خاطرات ویلان اند در این سو و آن سوی این دنیا و آن دنیا؛
و دیگر این قدر ارزان نیست برای ات ساختن چنین عیش های گرانی؟
زمانِ زندگی ام تندتر از آن می گذرد که بهانه ای برای از دست دادن اندک فرصت هایی این چنین داشته باشم. فرصت هایی که در اثنای هر کدام می پندارم شاید این آخرین شان باشد، و در پایان هر یک، امید و حرصی به تکرارشان یا حسرتی بر گذرشان ندارم.
اما اگر زندگی همین ها باشد، من هرگز جرئت خطر کردن به از دست دادن شان را ندارم به خاطر تنبلی ها یا بهانه های واهی.
ء
0 comments:
ارسال یک نظر