شنبه، فروردین ۲۵، ۱۳۸۶

Free Cell

گاهی که خسته یا بی حوصله می شوم پشت کامپیوتر، این بازی های ویندوز را باز می کنم به بازی کردن. غالبا فریسل و مین روب و هارتز. فریبندگی این بازی ها در سادگی شان است و این که به نظر می رسد وقتی نمی گیرند. گاهی که مدت زمان زیادی می گذرد و همه اش قرار است بلند شوم ولی هنوز دارم بازی می کنم، برادرم مسخره و نصیحت ام می کند. نمی گوید که بازی نکنم، می گوید لااقل تو که این قدر وقت می گذاری، یک بازی درست و حسابی بکن.

وقتی می نشینی حساب وقتی را می کنی که همین طور ذره ذره جمع و وانگهی دریا شده، تعجب می کنی:
مین روب و هارتز آمار ندارند، گر چه می توان تخمینی از وقتی که برای مین روب گذاشته ای با حساب نسبت رکوردها و تبحرت داشته باشی. (بعضی چیزهای دیگر هم کمک می کند: مثلا اگر در دست مبتدی رکوردت یک ثانیه باشد حدودی از تعداد بارهایی که آن را تکرار کرده ای تا چنین نتیجه ای حاصل شود، به دست می آید!)
فریسل به تر آمار می دهد
. اگر آمارش را ریست نکنی تعداد دست های برده و باخته را داری. آمارم را نگاه کردم: 500 دست برده، 440 دست باخته، یعنی 53 درصد بُرد. این آمار مال کم تر از یک سالی است که ویندوز جدید ریخته ام، و هیچ وقت هم علاقه ی جدی ای به انجام این بازی یا ثبت رکورد نداشته ام.
اگر متوسط
بازی کردن هر دست را بگیریم پنج دقیقه، می شود به عبارتی حدود هشتاد ساعت: بازی ای مثل "مُست وانتد"، که بالا رفتن در رده ی خلاف کارها از رده ی چهارم و پنجم به بعدش بسیار سخت است، دست بالا رتبه ای یکی دو روز طول می کشد. اگر روزی 12 ساعت بازی مفید انجام بدهید هم می توانید با این مدت زمان صرف شده برای خورده بازی های این چنینی یکی دو بار آن را تمام کنید؛ و تقریبا هر بازی درست و حسابی دیگری را مثل بازی های استراتژی و جنگ تن به تن.


ءگاهی فکر می کنم _و می ترسم از این که_ زندگی ام شده وقت گذرانی به این بازی های بی اهمیتی که در شروع و ادامه ی هر کدام فکر می کنم موقتی است یا تفریحی، اما بعد که بر گردم و نگاه کنم دیده ام تمام وقت زندگی ام را گرفته اند و مثل علف های هرزی زمین زندگی را پر کرده اند، و من هنوز منتظر آن بازی بزرگی هستم که باید وقت و توجه درست و حسابی بگذارم سرش، آن بازی بزرگی که بیارزد زندگی ام را تمام پُر کند.

*
پ.ن.
نظیر این حس را در خواندن و نوشتن هم دارم.ء

3 comments:

ناشناس گفت...

چه جوریایی؟؟؟منم خوبم البته!!از این پستت خیلی خوشم اومد.من نظیر این حس تو رو موقعی که قبض تلفن میاد با وحشتی بیشتر البته حس می کنم.

ناشناس گفت...

ايني كه حقيقتا دلت نبوده ببري ولي باز هم ادامه دادي تناقض پيچيده‌ايست. البته اين مال وقت‌هاي خسته است (اين خسته را هستم! علي معظم و جامعه و همه چيزهاي پر از خستگي و پوچي مقدس نادر فتوره و اينها) ولي عمده عمر آدم احتمالا در خستگي و بي‌حالي نمي‌گذرد. هان؟ پس از بازي مهم‌تر مي‌شويم.نه؟ و ايضا از بازي مهم هم همه چيز مهم‌تر خواهد گرديد و قس علي هذا تازه اين شايد بشود نتيجه‌گرايي حيثيتي كه با بازي خيلي خيلي مهم ولي در نهايت علي‌السويه فرق‌هايي اساسي دارد. كه اينم نه. جونم برات بگه اين اينه كه هيچ نتيجه‌گرايي و برد و باختي در كار نيست. مكلف به انجام وظيفه‌ايم هم نه ها. تازه اون مي‌شه بازيكن فوتبال حقوق‌بگير. ايني كه مي‌گم منظورم همين فريسله به علاوه دوست داشتن كه اگه دليل بخواد (=عشق پونزده سانتي) مي‌شه وظيفه، نخواد مي‌شه دلم مي‌خواد. نمي‌خواد؟
اگه بخواي بقيه نظراتم را هم در باره بقيه سؤالاتت به همين ترتيب و در هاله مزورانه‌اي از خودنمايي‌هاي هوشمندانه پابليشت مي‌نمايم، انشاءالله. اگه نه هم كه پاشو بريم خون‌بازي و بعدش پيتزا بخوريم. نرفتي كه نامرد؟

sdrsd گفت...

به زهرا:
خوب! البته نه به خوبی شما حکما!

خوبیِ نوشتن اینه که آدم می فهمه میان احساس نویسنده و خواننده چه قدر فاصله است!
*
به روح اله:
"عمده عمر آدم ها در خستگی و بی حالی نمی گذارد. هان؟" من دیری است که چشم انتظار بازگشت نشاط و شوق و امیدی هستم که به مذبح رفته اند؛ اما امیدوارم (می بینی، باز هم امید!) که هم این طور باشد که می گویی!

بازی آن است که چنان مشغول و پُرَت کند که فکر نکنی خودت را و عمرت را داری گول می زنی و تلف می کنی، داری زجر کش می کنی. من نتیجه نمی خواهم، بازی بزرگی می خواهم که سکوت و تباهی زندگی و زمان_و خودم را_ دنیا نشان ام ندهد. من می خوام که دلم بخواد!

تو بنویس من پست اصلی پابلیش اش می کنم! فقط خون بازی رو شرمندم که باید باهات دوباره ببینم...
ء