بازی تحلیل
آن زمان ها که تازه چند تا کتاب روان شناسی خوانده بودم و نگاه ام به همه چیز نگاه روان شناسانه و تحلیل شخصیتی و از این دست بود، فکر می کردم خیلی بد و مضر است اگر افراد یک خانواده -مثلا برای برخورد با همسر یا تربیت فرزندان توسط والدین- روان شناسی بلد نباشند. البته بیش تر از آن که انتظار یک علم مدون و یک سری قوانین مشخص به اسم روان شناسی را داشته باشم -که بعید می دانم هنوز چنین کاری از روان شناسی بر بیاید- انتظار یک جور نگاه روان شناسانه داشتم که آگاه به حدود تقریبی مکانیسم های رفتاری و فکری طرف مقابل باشد و سعی کند با قیاس به نفس وضع دیگری را درک کند و چنان دیدی داشته باشد که علاوه بر فهم، بتواند دخالت های گفتاری و رفتاری اش هم در روابط با آگاهی از تبعات آن ها باشد. یعنی بیش تر نظر به همین ناآگاهانه نبودن روابط داشتم.
اما الان می بینم که وقتی طرف های روابط _مثلا خانوادگی یا دوستانه_ همه آگاه به این طرز فکر باشند و نگاه روان شناسانه داشته باشند هم چندان وضع خوبی حاصل نمی شود. وقتی همه در حال محاسبه ی رفتار و فکر دیگری هستند و در حال فرافکنی احوالات خودشان به موقعیت طرف مقابل برای تحلیل او و سعی در هم حسی برای فهم او، بازی پیچیده ای شکل می گیرد که اگر طرفین آن هم باهوش باشند کنترل و فهم اش از حالت عادی خیلی سخت تر می شود.
انگار آن تلقی قدیم فقط وقتی به ترین جواب را می دهد که تو در جای گاه خدای تحلیل گر نشسته باشی و دیگران از آگاهی به بازی تحلیل ناتوان باشند، اما همین که به بازی آگاه شدند و فهمیدند که آن خدا هم خود باورها و امیال قابل محاسبه ای دارد و قابل تحلیل است _بدتر: سعی دارد فهم و کنترل خودش را با پیش بردن مرتب این بازی افزایش دهد_ دیگر بازی تحلیل چند متغیره و چندجانبه ای آغاز می شود که نه نقاط تعادل اش قابل کشف است نه مسیرش قابل کنترل.
ء
اما الان می بینم که وقتی طرف های روابط _مثلا خانوادگی یا دوستانه_ همه آگاه به این طرز فکر باشند و نگاه روان شناسانه داشته باشند هم چندان وضع خوبی حاصل نمی شود. وقتی همه در حال محاسبه ی رفتار و فکر دیگری هستند و در حال فرافکنی احوالات خودشان به موقعیت طرف مقابل برای تحلیل او و سعی در هم حسی برای فهم او، بازی پیچیده ای شکل می گیرد که اگر طرفین آن هم باهوش باشند کنترل و فهم اش از حالت عادی خیلی سخت تر می شود.
انگار آن تلقی قدیم فقط وقتی به ترین جواب را می دهد که تو در جای گاه خدای تحلیل گر نشسته باشی و دیگران از آگاهی به بازی تحلیل ناتوان باشند، اما همین که به بازی آگاه شدند و فهمیدند که آن خدا هم خود باورها و امیال قابل محاسبه ای دارد و قابل تحلیل است _بدتر: سعی دارد فهم و کنترل خودش را با پیش بردن مرتب این بازی افزایش دهد_ دیگر بازی تحلیل چند متغیره و چندجانبه ای آغاز می شود که نه نقاط تعادل اش قابل کشف است نه مسیرش قابل کنترل.
ء
6 comments:
از این پست بوی رمانتیسیسم و تقدیس جهل و "آه کودکی" (و لو از جنبه ای دیگر و ناظر به موضوع شناخت و نه شناسا) به مشام می رسد که ازتو غریب است. ترجیح لذت برخاسته از جهل(چه جهل خود و چه جهل دیگری) بر رنج برآمده از آگاهی (چه آگاهی خود و چه آگاهی دیگری) شایسته ارباب عقل و ابنای دلیلی چون تو نیست. "بهل کاین آسمان پاک چراگاه مسیح و دیگران باشد". مگر این که بخواهی بهشت را به ثمن بلاهت دیگران به کف آوری که از "اکثر اهل الجنه بله" هم بدتر است و البته با قانون طلایی هم مخالف. سادگی ارزش معرفتی دارد به شرط این که با اصول دیگر از آن مهم (در این جا اخلاق) تزاحم نداشته باشد
فکر کنم بيشتر از رياست خودت به بازي لذت ميبری نه از تفاهم حاصله وگرنه اينقدر از اطلاع سايرين از موقعيت ناراحت نميشدي و پيچيده تر شدن بازي هم ناراحت کننده نبود
ره افسانه زدند و ره افسانه ميزنيم و اين وسط ايمان يك سوپور و يك شيخ دم آخري كه ميپرسد آخرش نفهميديم خدا يكي است يا دو تا با ايمان خودهامان كه در خم ساغري نميدانم كدام دلبر نديده گرفتاريم و هي... اين وسط بوگو كي به چي ايمان دارد و ايني كه تو مي گويي روانشناسي و من ميگويم علم و فلسفه و به قول رفيقمان آگاهي چه جور جانوري است و ما با چي داريم ميرويم بالا يا پايين و ايني كه داري تنفس ميكني فكر كردي اكسيژن است و قس عليهذا
آقا من با این پستت به شدت موافقم! آدم ها تو زندگی قبل از اینکه سناریست باشند بازیگرند! ربط این حرف من به این پستت خیلی واضحه! نیست؟
باور کنید تقدیس و لذتی در این پست نبود، تجویز و توصیه ای نیز هم. ناراحت هم نشده بودم اصلا از پیچیدگی. تازه سادگی را هم فضیلت نظری نمی دانم من.
مسئله ی ریاست جویی و سیادت طلبی و خدایی کردنی هم در میان نبوده ابدا.
صرفا توصیف بود. بیان تاثری از وضعی که پیش آمده بود در صحبتی. با برادر کوچک تری که داشت مشورت می کرد در باره ی تغییر رشته از برق به گرافیک. و مدام روند بحث با تحلیل های متقابل و آفتابی و آگاهانه کردن اش پیچیده تر می شد. همین بود فقط. فکر نمی کردم این همه تبعات و دلالت های فلسفی و فرافلسفی داشته باشد!
ء
It is so true! Thanks for organizing my brain!
ارسال یک نظر