چهارشنبه، اردیبهشت ۲۶، ۱۳۸۶

دعای باران

بعضی تصویرها هرگز آدم را رها نمی کنند. می روند جا خوش می کنند جایی در ته دل و پس ذهن اش، و اگر زمانی هم غباری روی شان را بگیرد با تلنگری دو باره رو می آیند و به یاد.
برخی تصویرها می شوند یک مفهوم. می شوند چکیده ی یک تاریخ رنج، یک تاریخ مسئولیت، یک تاریخ ابتذال و پستی و رذالت.
مثل تصویرِ امروزِ تویِ دیوانه نمایِ شادِ تکیده یِ لرزانِ پرشکوه.

***

رفته بودیم گوشی بخریم. علاءالدین. همین طور که می گشتیم من در فکرهای دیوانه وار همیشگی ام غوطه می خوردم: شاید واژه های حسی را که می رفت شعری شود جا به جا می کردم تا آهنگ درخورش را پیدا کند؛ شاید به پوچی آدم ها و غرقه شدن شان در لذت مصرف و نو شدن مدام کالاهای مصرفی برای کهنه نشدن حس مصرف فکر می کردم؛ شاید به بی شوقی و بی امیدی و معنای زندگی فکر می کردم و تاریخ و هستی را از سر به ته چند باره طی می کردم.
که چشم ام افتاد به اش. میان بالا، صورت کوچک و موش وار، تکیده و استخوانی، با سبیل و ریش تنک تیغ تیغی. حوالی سی می نمود. آن خنده ی مضحک روی صورت اش به مجنون نمایی اش بیش تر کمک می کرد. می خندید و دست تکان می داد برای آدم ها؛ می رفت داخل مغازه ها و بیرون می آمد. فکر کردم دیوانه ای محلی است.
افکارم سریع تنیدند به دور سوژه ی جدید: لابد دیوانه ای است که تحویل اش نمی گیرند و مسخره اش می کنند. از کجا می دانید از شما عاقل تر نباشد دیوانه ها؟ ببین چه طور جامعه انگ می زند به آدم ها و یکی را نرمال می نامد و دیگری را حاشیه نشین می کند با برچسب ها! تقسیم بندی های قراردادی، و رنج های واقعی! ببین چه دیوانه ی آسمانی و خواستنی ای. ببین چه احمقانه در پوچی عبوس خود گیر افتاده ای و همین قدر که این آدم های به زعم تو مصرف زده دورند از چشمان شاد و آسمانی این مجنون، تو هم با خیال بافی های ات از زمین آسمانی او دوری.
نگفتن این همه حرف را تاب نمی آورد دل ام. بر می گردم می گویم که ببین چه دیوانه ی فریبایی! برادرم که غرق جستن و کاویدن است متلکی بارم می کند و یادم می آورد که زیاد نمانده به تعطیلی پاساژ.

*

تصورات ام از او همان قدر از حقیقت دور است که از افکار اولیه ام پیش از دیدن اش. دو سه تا مغازه تا دم خریدن پیش می رویم اما هر بار چیزی می شود که در آخر کار معامله به هم می خورد.
بیرون که می آییم دیوانه نمای آسمانی هم آن جاست. با همان حالت مسخره ای که داخل پاساژ به همه سلام می داد و مسحورش شده بودم، سلام ام می دهد. سلام اش می کنم. مردد است. پیش می روم. کاغذی می دهد دست ام که از سکته ای که کرده است نوشته در آن؛ و دختر بچه سال و مادر پیری که در خانه دارد. در سه راه ورامین.
چشم و گوش ام، مثل همه، از این ها پر است. شروع می کنم سوال های مرسوم را پرسیدن: کمیته ی امداد رفته ای؟ قبلا چه کار می کرده ای؟ آدرس و شماره تلفن ات؟… حرف نمی تواند بزند. کاغذی می گذارم جلوی اش و مکالمه مان نوشتاری می شود. خوش خط می نویسد و ادیبانه؛ و با شخصیت و پر احترام. از این که به دیده ی تحقیر نگاه اش کرده ام شرمنده می شوم. پول اندکی می دهم. دست ام را می بوسد. سرخ می شوم. می گویم نکن این کار را. زیادی نحیف و لرزان است. به راحتی با کاراکترهای سینمایی و تئاتری فرهیخته ای که دیوانگی می کنند قابل مقایسه است. یاد مرحوم پناهی می افتم.
می نویسد از کمیته ی امداد آمده اند تحقیق اما چون جوان بوده گفته اند مشمول کمک نمی شود. می نویسد بیتا شش سال اش است. می نویسد قبلا کفاش بوده. می نویسد اگر پنجاه شصت تومان داشته باشد دست فروش ساعت می شود، یا دوباره کفاش. و نوشته های اش را با قسم به خدای محمد موکد می کند. اندکی دیگر کمک اش می کنم. دو باره خم می شود با قیافه لرزان و قامت تکیده و لاغرش به دست بوسی. محکم می گیرم اش که دیگر این کار را نکن عزیز. _می خواهم یگویم هیچ کدام این کثافت هایی مثل من که گدایی شان را می کنی آن قدر نمی ارزند که مثل تویی آن طور شاد و فقیرانه و بی ادعا سلام شان کند، چه رسد به این که خم شود و دستان کثیف شان را ببوسد. می خواهم بگویم شرافت و حرمت توی آسمانی ای که درخشش چشمان ات دیوانه ام کرده است از هیاهوی و غوغای تمام این رذل ها و پست هایی مثل من هزار باره برتر است. نمی گویم.
شادی گرفتن چند هزار تومانی که دستان اش از داشتن اش می لرزد را این طور می نویسد: فردا صبح می روم برای بیتا پیراهن می خرم، و شرطی اش می کند: اگر مردم سه هزار تومان دیگر کمک کنند. و از شور و شادی پیراهن دار شدن بیتایی که شب ها همیشه از جمهوری برای اش ساندویچ می گیرد روی پای اش بند نمی شود. آن قدر که نمی آید برویم شام بخوریم، چون می خواهد امشب زودتر برود تا قبل از خوابیدن اش ببیندش. مقدار باقی مانده تا پیراهن دار شدن دخترش را می دهم و قرار می گذاریم تا یک روز همان جا هم را ببینیم و از آن جا برویم خانه اش برای آن مبلغی که می خواسته. باید بکشم اش کنار خیابان تا این قدر مرا شرمنده نکند. کاغذی که نوشته بود را نشان می دهد و خط اول اش را که اول از خدا طلب کرده بوده گشایش کارش را. و دستان اش از شکر آسمان فرو نمی افتد. و باز خم می شود به بوسه...
گر می گیرم تا اندرون، و سرد می شوم. دستان سرد و استخوانی اش را در دست می گیرم که: دیگر گدایی گدایانی مثل من را نکن، دیگر دست بوسی دریوزه هایی هم چو من را نکن.
می ترسم آن جسم نحیف و آن روح لرزان را جا بگذارم در آن خیابان. اما هر طور شده خداحافظی می کنیم.
خیابان را که رد می کنیم هنوز دارد کودکانه دست تکان می دهد، و کودکانه با همان زبان الکن اش می کوشد به عابران حدیث خوش بختی اش را بگوید.

***

نم نم باران که شروع می شود، من هم راحت تر می بارم.
_و مگر دعای باران چه کسی مستجاب تر است از او؟


*****
پ.ن.

من زیاد فریب هایی از این دست خورده ام_یکی اش همین امروز صبح، که می دانستم هم دروغ می گوید.
اما معدود آدم های نیازمندی که دروغ نمی گویند را حس می کنم که از دروغ گویان باز می شناسم_دست کم آن هایی که چنین پنداشته ام و پی اش را گرفته ام دروغ نبوده اند.
پیداست که این یکی را هم تا تحقیق نکنم در دادن پول اعتماد نمی کنم._به همین خاطر تا خانه اش خواهم رفت.
و پیداست که تا آن جا که بشود می کوشم مسئله را از مسیرهای نهادی و قانونی که دارد پی بگیرم تا در روند درست اش قرار بگیرد. اما به حسی که می گوید باید پی اش را بگیرم اعتماد می کنم.

9 comments:

ناشناس گفت...

خداي بزرگ... گاه سرك مي‌كشي

ناشناس گفت...

گاهی چیزهای کوچکی بهانه می شوند برای همراهی باران....چقدر تلخند دقیقه هایی که آدم از آدم بودن خودش سیر می شود...

ناشناس گفت...

ملبت جالب بود صدرا.آن قسمتيش كه اين مسأله را تبديل به امري دروني مي كني. اما تا كي كي تواني اينطوري به ديگران كمك كني؟ اگر تا اخر عمر هم كه بتواني به چند نفر مي تواني؟ البته كه هميشه بايد كمك كنيم، امابه نظر من نبايد فراموش كنيم كه ريشه هاي اصلي اين تبعيض در كجاست. و كار اصلي اصلي ما چي بايد باشد!
پيروز باشي

ناشناس گفت...

صدرای عزیز، تلنگر خوبی بود. خیلی زود اطرافیانم را گم می کنم تا جای که دیگر حتی توان دیدنشان را هم از دست می دهم در حالیکه جلوی چشمانم هستند.

ناشناس گفت...

نوشته ات برای من یادآور همون حسی بود که خوندن شعرهای پروین اعتصامی تو آدم ایجاد می کنه. آمیخته ای از رشک، افسوس، حسرت و ... شور
اکثر اینها گه نام بردم (احتمالا به جز شور) گرایش گزاره ای بود. هر چی دوست داشتی به جای محتوا و شی اونها بذار

sdrsd گفت...

مرتضی:
من به شدت مخالف این ام که از چنین برخوردهای استثنایی برداشت قاعده شود. قاعده حتما تفکر سیستماتیک برای رفع معضلات اجتماعی و اقتصادی است. و من هم تا آن جا که در توان ام است برای این بهبودی سیستمی، نظرا و عملا کوشیده ام و خواهم کوشید.

اما همان قدر هم مخالف ام که به بهانه ی این که باید فکری اساسی کرد موارد جزئی پیش چشم و هر روزه مان را نبینیم، یا نادیده بگیریم.

من تا آخر عمر در تاثیرات و تغییراتی خواهم کوشید که پایا، بنیادی و همه گیر باشد، اما به این بهانه چشم ام را به آدم هایی که با اندک کمک های من مصائب شان تحمل کردنی تر می شود نخواهم بست. حتی اگر زیاد نباشند.

sdrsd گفت...

ساجد:
اینا که گفتی فحش و تحقیر و تمسخر بود یعنی؟

ناشناس گفت...

باهات موافقم. مطلبي تحت عنوان واقعي نبودن موضوع هاي انديشه نوشته ام. به همين موضوع ژرداخته است. موفق باشي دوست من.

ناشناس گفت...

باهات موافقم صدا. مطلبي با عنوان واقعي نيودن موضوع هاي انديشه نوشته ام كه به همين مسأله پرداخته.
پيروز باشي.