شنبه، فروردین ۳۱، ۱۳۸۷

.

هر ترمِ تدریس، می خواستم نظرشان را، بی اسم، بنویسند.
جایی نظرخواهی های همه ی این سال ها را نگه می داشتم: از اولین سال دانشجویی تا آخرین سال تدریس.
اتاق را تمیز می کردم و رسیدم به شان. نشستم و خواندم و به سال های دور رفتم.
بعد، دورشان ریختم.

2 comments:

ناشناس گفت...

خودنمایی این تکه های کاغذی و غیر کاغذی که آمیخته اند به یادی؛ میان تصفیه های هر از گاهی، خود ماجرایی است...کاش همه را دور نمی ریختی صدرا...

sdrsd گفت...

خاطرات گذشته به چه کار می آید، جز آن که در آینده ای که می آید زمان مرده ی گذشته را احیا کنی؟
و وقتی آینده ای در افق گشوده نیست، حفظ گذشته به کار کدامین احیا خواهد آمد؟ یا کدام لحظه ی حال را با افقی در آینده خواهد پیوست؟