یکشنبه، شهریور ۰۳، ۱۳۸۷

تقویم تاریخ

.
«...پزشک معالجش تشخیص بیماری سلّ داد، اما او سرسختانه از معالجه سر باز زد. نیز نپذیرفت که بیش از مقدار کمی غذا بخورد با این استدلال که نمی تواند بیش از ساکنان فرانسه اشغال شده غذا بخورد... با شومان و کلوسون، مافوقهایش در نهضت فرانسه آزاد، جرّ و بحث داشت که چرا موافقت نمی کنند او را به داخل خاک فرانسه بفرستند. از این گذشته، به صورت فزاینده ای سرخورده و نومید شده بود از فقدان آینده نگری مقامات نهضت فرانسه آزاد که تنها در صدد پیروی در جنگ بودند بی آنکه به فکر آنچه بعد از پیروزی رخ خواهد داد باشند. در ماه ژوئیه از نهضت کناره گرفت.
وضع و حال او به خودی خود کشنده و مرگبار نبود، اما چون تا آن وقت به کم غذایی عادت کرده بود، اینکه معده اش را بیش از آن حد اندک پر کند صدمه اش می زد، و نمی توانست کالری کافی برای تقویت بدنش قبول کند. عاقبت، هیئت پزشکی بیمارستان، که دیگر حوصله او را نداشتند، و با کمبود تخت نیز مواجه شدند، اصرار کردند که به جای دیگری انتقال یابد، و جایی برای او در آسایشگاه مسلولین گراسونور، در اشفورد، کنت، پیدا شد...
...خانم کلوسون او را به اشفورد برد. از اطاق جدیدش می توانست از فراز مزارع کنت به سوی فرانسه بنگرد. باز، با پزشکانش کشمکش داشت و از خوردن سر باز می زد. عاقبت یکسره از حرکت عاجز شد و در 24 اوت 1943 در گذشت. سه روز بعد پزشک قانونی گزارش داد که او بر اثر امور ذیل جان سپرده است:
...ایست قلبی بر اثر سل عضله قلب و ریه. متوفی در حالی که تعادل روانی اش بر هم خورده بود خود را با امتناع از خوردن کشت و از میان برد.
... آیا سیمون وی به خود گرسنگی داد تا بمیرد؟ به نظر کسانی که او را بهتر می شناختند جواب این سوال منفی است. او هیچگاه شخص پرخوری نبود، و سالها محرومیت نتیجه اش این بود که در 1943 اینکه به زور غذایی وارد معده جمع شده اش بکند برایش موجب درد کشنده و عذاب الیمی بود. از این گذشته، سیمون وی واقعا معتقد بود که سرباز زدنش از خوردن به نحوی ناشناخته و نامتعارف به نفع کسانی تمام می شود که در فرانسه گرسنگی می کشیدند...
هفت نفر در مراسم خاکسپاری اش حاضر شدند... از بازی روزگار، کشیشی که به مراسم دعوت شده بود از قطار جا ماند و شومان کتاب را برداشت و دعاهای مراسم تدفین را خواند.» (سیمون وی، استیون پلنت، ترجمه ی فروزان راسخی)
.
*
.
در حاشیه:

1. بزرگ کردن نام یا زندگی یک متفکر در برابر اندیشه اش کاری است در خلاف جهتی که مثلا هایدگر در درسگفتارهای اش با ارسطو می کند: آمد و زیست و رفت، برویم سراغ اندیشه اش. این اتفاق وقتی بدتر می شود که به چیزی که نقد کرده ای یا خوش نداشته ای نزدیک شود: به چیزی شبیه ارجاع های مانیفست گونه و مکانیکی گودار، در در ستایش عشق، به، از جمله، همین سیمون وی و ایده ی مقاومت. ترجیح می دهم به جای ارجاع صرف به چیزی که قرار است چیز دیگری را نشان دهد مستقیما دومی نشان داده شود. به خصوص که گاهی مرگِ معنا و محتوا و ماندگاری نشانه ها و صورت ها نشانه ی خطرناکی است از پایان زندگی و آفرینش اندیشه ی اصلی، و شروع به در جا زدن و رکود، و آغاز گذشته و بت پرستی.
هر چند، گاهی برای حفظ تاریخ و فرار از فراموشی این نوع ارجاع لازم است؛ آن وقت شاید لازم شود همدلانه تر از نگاه انتقادی اولیه آن را دید. گر چه، هنوز، شکل های هنرمندانه تر و زیر پوستی تری از ارجاع را هم می توان سراغ، و انتظار، داشت.

2. کسانی، به خصوص در دوره ی معاصر، در ضرورت و اهمیت تخیل و هوشمندی برای اخلاقی و معنوی زیستن نوشته اند. اما، خب، هر سکه ای دو رو دارد.