یک
.
اگر همه سرباز وطن اند و پاسدار امنیت آن، ما پاسدار انقلاب اسلامی هستیم و سرباز نظام اسلامی آن.
.
صبح ها، بعد از انقلاب، از آزادی می گذریم و به آموزشِ نظامیِ خدمت اجباری، در (شاید) ایدئولوژیک ترین شبه ارتش دنیا، می رویم.
با سلاح و تجهیزاتِ پنجاه سالِ پیش آموزش نظامی می بینیم و می آموزیم که محتوای قدیمی ای که حداکثر برای چند روز است را می شود در دو ماه آموخت.
مشق رژه می کنیم: طبل بزرگ، زیر پای چپ؛ و نظام جمع و احترامات می آموزیم: با نام "بنیانگذار کبیر جمهوری اسلامی" سه صلوات و با نام "مقام معظم رهبری" یک صلوات می فرستیم، به جای بله "شهید" می گوییم و با هر "خبردار" جان ناقابل مان را فدای رهبر می کنیم.
این جا و آن جا، پرچم کشوری را زیر پوتین های خود می گیریم که این جا و آن جا، آشکار و پنهان، اش می ستاییم؛ و در درس "حفاظت اطلاعات" به داستان های توهمی در باره ی جاسوسی های تخیلی گوش می دهیم.
اگر انقلاب اصلی انقلابی فرهنگی است، ما نیز بی بهره ی از آموزش فرهنگی نمی مانیم. نام دوره مان آموزش عقیدتی-نظامی، با رعایت ترتیب و اولویت، است، ترتیبی که در تقدم و تعداد کلاس ها هم خود را نشان می دهد: "احکام" و "اخلاق" می آموزیم، در باره ی "ولایت فقیه" توجیه می شویم، "گردهمایی عقیدتی-سیاسی"، با حضور اقسام خاصی از نماینده ها و نمایندگی ها و نویسنده ها، داریم، و در نهایت، "هدایت سیاسی" می شویم. با تکرار و تاکیدی که جماد و نبات را هم –چه برسد به حیوان- توجیه کند می آموزیم که ولایت فقیه لازم است، آمریکا بد است، انرژی هسته ای خوب است، اصلاحات بد است و اصلاحات حقیقی است که خوب است، اصولگرایی با اصولگرایی فرق دارد، آزادگی حقیقی بندگی است، و، چون نیک بنگری، بعضی از بعضی برابرتر اند.
از دنیای اخبار و اطلاعات، خاصه اینترنت، به دور ایم، که البته چیز بدی هم نیست، مخصوصا که سخاوتمندانه، هر روز، کیهان و کیهان ورزشی و صبح صادق داریم، تا هیچ از اخبار و تحلیل های اصلی کشور به دور نمانیم؛ و صبح ها را با پت و مت و پلنگ صورتی و خاله ها و عمه هایی آغاز می کنیم که اگر می دانستند مخاطب اصلی شان در این ساعت کیست نامه های شان را به جای "مریم پنج ساله از تهران"ها از "علی 27 ساله از پادگان"ها می خواندند.
.
روزهای مرخصی دفترچه ها را روی هوا می دزدیم، تا دژبانی می دویم و از اتوبان می گذریم، کنارِ خیلِ خودروهای در گذر می ایستیم و فریاد می زنیم: آزادی!
.
4 comments:
هر نیم ساعتی را که خالی ببینیم، مافیا بازی می کنیم!
آسايشگاه شما بازي مي كردند جواد جان، ما يكي دو بار بيشتر بازي نكرديم!
من فقط متأسفم برای مملکتی که «صدرا ساده» رو در حد یک سرباز اسلحه به دست ببینه و بخواد؛ حتی برای یک ساعت
یعنی این قدر پخمه ام بهرنگ جان؟ :)
پس چه طوری باید بجنگم؟
ارسال یک نظر