یکشنبه، آذر ۱۷، ۱۳۸۷

چهار

.

می توانی اینجا را نمونه ای کوچک و آزمایشگاهی، در شرایط حدی، از جامعه ببینی: فرودستان حدی، فرادستان حدی، نظم و نظام حدی.

اقتدارِ فرادستان در عریان ترین صورتِ خود و ترس و انقیادِ فرودستان در مقهورانه ترین شکلِ خویش، که به شکلِ اعتراض های زیرلب و غر زدن فرو خورده می شود، و از چاپلوسی و تملق برای نزدیکی به کانون قدرت و نجات یافتن سر بر می آورَد، و در طنز و تمسخری که مقتضای شرایط سخت و متناقض است تجلی می یابد.

در این شرایط حدی است که حسی از یاد رفته را باز تجربه می کنی: حس حبس و انقیاد، و مخالفت و مبارزه، به یاد مانده ی روزهای سرکوب، که می توانست قاطع و لجوج مقابل ظلم و تحمیلِ بی منطق (و نه البته فرمانِ منطقی ای که لازمه ی سلسله مراتب و نظم است) بایستد.

و به یادت می آید که چه طور ممکن است از فرطِ سرکوب، برای ذره ای آزادی، به "خارجی" پناه ببری؛ چیزی که مدت ها است، بیرون از چنان فضایی، از یاد برده ای و همراه با دیگران تعجب و انتقاد می کنی که چه طور بر خلاف جنبش های دانشجویی و اعتراضی جهان که آمریکا ستیز اند دانشجویان منتقد و آزادی خواه ما کعبه ی آمال و منجی خود را آن جا می جویند. (این که فرزندان خانواده ای راه رفع نزاع را در داخل نیابند و ناامیدانه آن را در خارجِ خانه بجویند البته نشان ضعفِ فرزندان است، اما پیش و بیش از آن نشانِ ضعف مدیرِ خانه است و بی کفایتی او در تدبیر خانه اش.)

در این حالتِ حدی است که می فهمی چرا آدم ها در باره ی همه چیز اظهار نظر می کنند: وقتی فرادستانِ بی تخصص، عوامانه، در همه چیز نظری ابراز می کنند و، بالاتر، از آن ابزاری برای جبر و سلطه و تحمیلِ نظرات خود می سازند برای رهایی ناچار ای در تمامِ آن حوزه هایی که تخصص نداری موضعی بگیری، تا با اظهار نظری در برابرِ آن رأی تحمیلی استقلال و آزادی به دست آوری.

نیز، باز می بینی که سرکوب و تحمیل نه تنها باور و تسلیمِ فرد را از اختیار و انتخاب اش خارج می کند، که افقِ انکار و انتقاد افراد را هم، همان قدر دور از آزادی، در تقابل و تخالف شکل می دهد.

.

و البته این شرایط ویژه بخش ویژه ای هم دارد: بخش نخبگان. نخبگانی (عموماً) با حداقلِ بهره از رشدهای غیرعلمی و تخصصی، که همه چیز را یا مسابقه ای می بینند که باید در آن جلو بیفتند و اول شوند (حتی اگر مسابقه ی بردگي یا چاپلوسی باشد) یا درسی که باید خوب بخوانند و شاگرد اول شوند (حتی اگر بدیهیات آموزش نظامی یا آموزشِ احکام و تحلیل های سیاسی در حد دبستان باشد). نخبگانی متخصص که چاه هایی به عمق ده ها متر اند بی آن که از زمینِ اطراف شان، محض کنجکاوی، به قدر گودالی کنده باشند (و اگر هم قصد کندن کنند، که ای کاش نکنند، باز برای عقب نیفتادن است).

کسانی که وقتِ فکر کردن به پارامترهای کلان تر را ندارند و وقت گران بهای شان را تنها صرفِ بیشینه کردنِ موضعی می کنند، حتی اگر قافیه را به تمامی باخته باشند. نخبگانی که بالاشان می کشند تا بیشتر بدوشندشان، در حالی که آن ها به این فکر می کنند که چه طور به عنوان غنيمت چند مو بیشتر بکنند یا چه طور زودتر خلاص شوند و به ویزای شهرِ آرزو برسند. نخبگانی که از فاشیسم چیزی نمی دانند چون در درس های دبیرستان و دانشگاه شان از آن چیزی نشنیده اند، و درسی نداشته اند تا اگر نخوانند و نفهمند اش نمره های شان کمتر شود. نخبگانی هر چه در شعور علمی نخبه تر، در شعورِ سیاسی پخمه تر؛ و چه چیز گواراتر و راحت الحلقوم تر از نخبه ی پخمه؟

.

10 comments:

Unknown گفت...

این سری نوشته هایت هوق العاده اند

ناشناس گفت...

سلام. شماره ات چند بود؟
از میان این تحلیل ها و دیدگاهت درباره این 45 روز دوره به اصطلاح آموزشی مهمترین و شاید تنها جایی که با آن موافق بودم همین چند خط آخر بود. من به همسرم می گفتم آنچه فهمیدم آنکه در مسائل دینی و جهان بینی: هر چه نخبه تر، هر چه تعطیل تر
اگر وقت زیادی داشتم می نشستم پای تحلیل هایت و تحلیل می کردم. در این 45 روز حالم به هم خورد از برخی که جهان بینی احمقانه یا تعطیل یا صرفا منفعت طلبانه داشتند و من علاقه مفرطی به بحث! اما ظرفیت شنیدن و بحث و یا انگیزه سالم را در آنها نمی دیدم. و 45 روز گذشت...

ناشناس گفت...

نظرم ثبت شد؟!

sdrsd گفت...

HyperTramp، نظر لطفِ خطاپوش تان است.

ناشناسِ عزیز، اگر لطف کنی و میل بزنی، هم از ناشناسی در می آیی و هم شماره را برای ات می فرستم.
مشتاق شنیدنِ تحلیل ها و پای بحث هم هستم!

زهرا، نه، نظر تازه ای ندیده ام.

ناشناس گفت...

من دو متر نظر نوشته بودم :(
نوشته بودم که:
شاید درستش همین باشه که هرکسی چاه خودش رو حفر کنه و اینکه وقتی یه نیروی متخصص سرش تو کار تخصص خودشه یعنی اینکه ما هم داریم دچار توسعه یافتگی می شیم . شاید بهتره یه آدم با شعور علمی بالا اینقدر ارج و قرب داشته باشه که احتیاجی به درک اینچنینی از قدرت که هی سنگ میندازه جلو ویزا گرفتنش هم نداشته باشه. و اینکه واقعاً کسی که رشته ش هیچ ربطی به علوم انسانی نداره نداشتن شعور سیاسی نباید براش ضعف تلقی بشه . و اینکه واقعاً آدم های چند بعدی در عین جذاب بودن ولی نمادی نیستند از یک جامعه ی در حال گذار از سنت به مدرنیته ؟ و اینکه آیا این پست نقد یک نخبه ی اصلاح طلب بود به جامعه ی نخبگان کشور؟ و اینکه داداش تو در زمان حکمرانی چه جور نیروی متخصصی ترجیح می دی؟ نخبگانی که هی تو کارت دخالت کنن یا خبگانی که اسباب پیشرفت رو محیا کنن ؟
من فکر می کنم این اهمیت به شعور سیاسی و امثالهم خاص بچه هاییست که در دهه ی 60 متولد شدن ...

ناشناس گفت...

انقدرها هم غلیظ نبود

sdrsd گفت...

شاید، جواد. ولی بالاخره اغراق هم کارکردهایی در افاده ی معنا دارد.

زهرا، نمی دانم، شاید حق با شما باشد: ممکن است من هم در زمان حکمرانی آدم های متخصصی را که سرشان فقط به کار خودشان گرم است و فقط ماشین های خوبی هستند، که نقش های اقتصادی-اجتماعی (و البته سیاسی) محول شده به شان را به خوبی انجام می دهند، ترجیح می دادم. (و، خب، چه کسی است که وقتی توسنِ سرکشِ قدرت را زیر پاهای خود رام می بیند چنان کور نشود که همه را در خدمت اراده ی خود و آرمان های بلند خویش، در راهِ فتحِ قله های شکوه و هموار کردنِ طریقِ بهشت، نبیند و نخواهد؟)

اما به نظر ام این شیوه ی overspecialization در شکل های افراطی و حدی خود (که طبیعتا در جوامعی که در صنعتی شدن و، به قول شما، مدرنیزاسیون پیشتر اند بیشتر است) مشکلاتی دارد که دست کم از دو منظر فردی و اجتماعی قابل طرح است.
از منظر فردی تقلیل توانایی ها و نیازهای فرد به نقش تعیین شده ی اجتماعی-اقتصادی او محل انتقاد است، که به تک بعدی شدن (افراطی) فرد می انجامد و آزادی و اختیار او را در تعیین و انتخابِ شخصیت و فردیت اش نفی می کند، هر چند که در مجموع ممکن است به پیشرفت سریعتر جامعه کمک کند (که آن وقت باید دید آیا این چنین پیشرفتِ جامعه برای فرد آن قدر ارزشمند و مهم هست که انتخاب و رشد "خود" اش را، در فرصت محدود زندگی فردی اش، به نفع آن وا بگذارد).
از منظر اجتماعی هم، هم ممکن است کسی "روابط اجتماعی" و مناسبات ارتباطی این ماشین های تک بعدی را خوش ندارد و پسرفتی به حساب بیاورد؛ و هم این که از منظر "روابط سیاسی" این نگاه تیلوریستی به منابع انسانی تخصصی شده ممکن است موجب غیرسیاسی شدن جامعه (به معنای بدِ کلمه) و از جنبش افتادن آن شود، که طبیعتا در جهتی خواهد بود که در خدمت منافع حکمرانانی که قدرت سیاسی را در اختیار دارند باشد، و با کاهش آگاهی سیاسی و مهار شعور انتقادی به تثبیت پایه های قدرت آن ها کمک کند. در حالی که خطر این اتفاق اخیر ممکن است در جوامعی که دارای ساختارهای سیاسی عقلانی تر و گردش آزادانه ی قدرت در نظام دموکراسی و تحزب و نهادهای مردمی و مدنی قوی هستند کمتر باشد، برای جوامعی که در مراحل پایین توسعه ی سیاسی قرار دارند (و احیانا عوامل اقتصادی ای نظیر دولت رانتیر و اتکا به درآمد نفتی، و عوامل فرهنگی مثل اتوریته ی انحصاری مذهب یا فرهنگ تاریخی استبدادی و فردیت ستیز، هم آن عقب ماندگی سیاسی را تقویت می کنند) این خطر صد چندان است.
به همین خاطر، ممکن است جواب سوال در جامعه ای که توسعه ی اقتصادی و سیاسی و فرهنگی یافته است همراه با تردید باشد (هر چند در همان جوامع هم نحله های جامعه شناسیِ انتقادی ای مثل مکتب فرانکفورتی ها را می توان یافت که به همین فرآیند غیر سیاسی شدن اعتراض و انتقاد می کنند)، اما، گمان می کنم، در جامعه ای مثل جامعه ی ما که (به دلایل متعدد) هم ساخت قدرت استبدادی و مستقل از اراده ی مردم است و هم تاثیر قدرت سیاسی بر تمام شئون زندگی مردم گسترده و گریزناپذیر است جواب سوال را قطعی تر بتوان داد، و انتظار داشت که، هم از منظر اجتماعی و سیاسی و هم از نظر فردی و شخصی، نخبگانی این چنین نخبگانی مطلوب نباشند.

ناشناس گفت...

sdsra jan salm
thory(bringing the state back in)ke mal Skocpol ast che tarjome shode
?
ghorbanat hosein ghadyani

ناشناس گفت...

خب... بعد؟

sdrsd گفت...

سلام حسین، خوب ای؟

سوال ات رو دقیق نفهمیدم، ولی فکر کنم نمی دونم.