یکشنبه، اسفند ۱۱، ۱۳۸۷

ما پنج نفر بودیم

.

«یکی جلو می‌رفت، یه طناب سفید پشت سر اش می‌انداخت، که یعنی از رو این بیاید. جلومونُ می‌دیدیم که یکی این ور، یکی اون ور، می‌گه پت، می‌ره رو هوا... وحشت بود.

کورش چاق بود. به اش گفتم مواظب باش. پاشُ از رو طناب گذاشت اون ور... خدا بیامرزد اش.

ما پنج نفر بودیم. از دبستان تو نازی‌آباد با هم بودیم. چه جوونایی، باسواد، خوش‌خط، خوش‌نقاشی، ورزش‌کار،... فقط من موندم.

شب قبل اش رودخونه فقط پا ات رو خیس می‌کرد. این هم از معجزات بود. شب عملیات بارون زد، دونه ای این قد. هر کی رفت اون ور رودخونه یا شهید شد، یا آب برد اش، یا اسیر شد. من بی‌سیم رو دوش ام بود، گفتن خیس می‌شه، نرفتم. خسرو پاش تیر خورده بود اون ور. دست تکون دادیم برا هم، اومد شنا کنه بیاد این ور، نتونست. آب برد اش. بیست و چهار ساعت بعد پایین رودخونه گرفتن اش، باد کرده بود شده بود این قد... آی خسرو، روح ات شاد.

خانواده‌هاشون هر وقت منُ می‌دیدن، از حال می‌رفتن. دیگه نمی‌رفتم، پیغام دادم فکر نکنن بی‌معرفت ام...»

*

.

یک‌ریز حرف زدن، از توانایی‌های ویژه ای است که خداوند به اعضای این صنف داده. این بار، وقت اصلاح، حرف‌های اش می‌کشد به خاطرات سال‌های سربازی اش، که اوایل جنگ بوده. (به تجربه، باید بیست-سی درصدی خطای اغراق را برای قبولِ معقول حرف‌های اش لحاظ کنی.)

می‌گوید بعد از آموزشی راست فرستاده‌اند شان خط مقدم، و روز اول که نگهبانی می‌داده منوّر را که دیده عرق می‌ریخته و گمان می‌کرده امام زمان ظهور کرده. به اضافه ی چند داستان دیگر از خلبانِ کوتاه‌قد خپل ای که دو ساعت و نیم بعد از زدنِ هواپیمای اش به زمین رسیده و او، با ریش بلندی که آن موقع داشته، توانسته زنده از زیر مشت و لگد بیرون اش بکِشد؛ از اسیر عراقی ای که به امام ناسزا می‌گفته و کلت ای که به پسِ گردن اش شلیک می‌کند و روی زمین اش می‌اندازد _بالاخره، اول جنگ بوده_؛ از چهره ی نیم ترکش خورده ی کشته ای عراقی که چه زیبا بوده و در آن گرما حتی یک مگس روی اش ننشسته بوده و او فکر کرده لابد از خاندان نبوت است با این که عراقی است، و خاک اش کرده؛ از گشنگی‌ها و تشنگی‌ها و صبحانه‌های کامل و وکیوم شده ای که در سنگرهای عراقی می‌خورده اند؛ تا دوربین ای که غنیمت گرفته بوده و دوست ای که خواسته اش و او با اکراه داده و آن دوست چند متری آن‌طرف‌تر خمپاره خورده، و این که اگر نمی‌داد تا ابد عذاب وجدان داشت.

*

.

به تجربه، به فرم‌های جاافتاده ای در روایت و لحن رسیده. خاطره‌گویی اش چیزی بیش‌تر از خاطره ی صِرف است و در بخش‌هایی با داستان‌های خوب و خوش‌استیل جنگ برابری می‌کند و تنه به داستان‌نویسی و هنر می‌زند. بالاخره، کار نیکو کردن از پر کردن است، و در "پُر گفتن" شاید تنها یکی دو صنف دیگر با این‌ها برابری کنند.

.