همین تضادها است دیگر. وسطِ شهر شلوغ نشسته ای، مشرف به خیابانی که هر ثانیه آوای موتوری گوش اش را میخراشد، و "شهر خاموش" میشنوی. در ویرانهسرایی که به طنز یا طعنه کوشک اش میخوانند. آباد قصری است، قصر ویرانه. به قول بچهها، خسته.
شهرْ شلوغ است یا خاموش؟ کوشک یا کوخ؟
چرا وقتی میدویم دیگر نمیتوانیم بنویسیم؟ چرا دنیا و آخرت جمع نمیشود؟ چرا وقتی میگرییم دیگر نمیتوانیم بدویم؟
***
صدای زن میگوید: آقا! آقا!
"آ" را میکشد و به "ق" که میرسد در دستانداز میافتد و فرود میآید و الف آخرش را میخورد.
دیرت شده. این روزها مدام دیرت میشود. یعنی وقتهایی هست که دیرت نمیشود. مدام باید عذر بخواهی که چرا در یک زمان دو جا نیستی، جوری که انگار شرط مکان و زمان مندی ماده را فراموش کرده باشند، یا تو باید از مادی بودن ات شرمسار باشی.
{وقتی دیرت شده باشد، وقت فکر کردن نداری. به پیشفرضها باید بسنده کنی، اولین فرضیهها و سریعترین استنتاجها. نباید با زمان لاس بزنی. ثانیهها ارزشمندتر از آن اند که تمام فرضهای محال و جهانهای ممکن را وا برسی. این کارها برای فیلسوفها است، که ذهن شان را با جهان عوض کرده اند، یا عارفان، که دنیا را با دل شان. سری سرد که دل در کار و بار جهان دارد را با اتفاق و خرق عادت کاری نیست. و این سر و دلِ سرد را وقت ایستادن و تامل کردن در کارِ یکی از هزاران گداپیشه ی زالوصفتی که از دلنازکی آدمیان نان میخورند و بنیانهای اجتماع را در هم میریزند نیست. رحمِ دل را اگر کنار میگذاشتند همان گداپروران، و به عواقب واقعی عمل شان میاندیشیدند، درمییافتند که برای تمام افراد اجتماع بهصرفهتر، و اخلاقیتر است که عنانِ عمل را به دست این دل ندهند.}
اینها همه در سر میگذرد و قدمها را تندتر میکند.
چندقدمی که جلوتر میروم، کسی با لباس کار از تعمیرگاه اش بیرون میآید و به سمت زن میرود. دور میشوم اما زیر چشم مرد را دنبال میکنم، تا به بارِ زن میرسد و خم میشود و برش میدارد. قدم کند میکنم و مدتی مردد میایستم و برمیگردم. عذر میخواهم که صدای اش را نشنیده ام. مرد میگوید من میبرم. پلاستیک را، که یک هندوانه هم توی اش است، او بر میدارد و شانه تخم مرغ را، برای جبران، من دست میگیرم. مقصد زن با محل کار مرد فاصله دارد، اما در مسیر من است. قدری جلوتر مرد عذر میخواهد و بر میگردد و پلاستیک را من دست میگیرم و شانه تخم مرغ را خودِ زن برمیدارد. تند میروم و عقب میمانَد.
قدری جلوتر میایستد و عذرخواهانه میگوید تازه قلب اش را عمل کرده و نمیتواند تند برود یا بارِ سنگین بردارَد. این بار پا و دل با هم کند میکنم.
{تندی دست و قدم به فرمان خود نیست. از ذهن و دل مشغول دستور میگیرند. از چشمانی که چنان به افق خیره شده است که پیش پا نمیبیند. از سری چنان ترسان یا دلی چنان شائق که نزدیک را نمیبیند. وقتی میخواهی بهشت بسازی، یا از دوزخ میگریزی، باغِ زیر پای ات را نمیبینی. قطعیت و قاطعیت تو جوازِ زیر پا گذاشتن هر چیزِ خُرد است. کارِ دلِ کورِ گرم نیست، حساب عقلِ سردِ عاقبتاندیش است. چه باک اگر سبزی خُرد را زیر پا له کنی، وقتی در اندیشه بهشتی سراسر سبز ای؟ چه باک اگر خُردک سبزینگی ای را بخشکانی، وقتی در تدبیر پایان خزانی بیکران ای؟ و کدام خردمند عقلپیشه ای، به نام شاعرمسلکی و رومانتیکمآبی، از خیر کثیر برای شرّ قلیل میگذرد؟ باید رفت، که دیر است. اگر لحظههایی چون این بگذارند.}
میایستم. عذر میخواهد که راه اش دور است، و میخواهد که بارش را همان جا بگذارم و از این جا به بعد را خودش ببرد. میایستم. نگران است که دیرم نشود، و میخواهد راه بیافتد. میایستم. قدری نفس تازه میکنیم، و بعد، آرام که میشویم، راه میافتیم.
بار را درِ خانه که میگذارم و بر میگردم، باز با همان لحن "آقا"ی اش را میکِشد و تشکر میکند و دعا که "آقا، دعا میکنم خدا هر چی میخوای به ات بده، آقا!"
5 comments:
" آنقدر عجله دارم ، آنقدر بدو بدو دارم که وقت فکر کردن، وقت صمیمیت، وقت منصف بودن، وقت دیدن، وقت شنیدن ندارم" .... اینطور بودن من را یاد احمدی نژاد می اندازد، من را یاد همه عصبیت های تاریخ معاصرمان، یاد آدم هایی که خوب بوده اند ولی بد کرده اند می اندازد.
حالا اقلا میگفتی به موسوی رای بده
یادمه...
منو یاد فیلمای علی حاتمی میندازی جدیدا
هيچ شده است فكر كنی كه آن كه با لباس کار از تعمیرگاه اش بیرون آمد هم، مثل هر يك از ما، هر روز به مردی، زنی، يا كودكی، بر میخورد كه دست گدايی به سویاش دراز میكند؟ كه هر بار، بدون آن كه نيازی به "تامل کردن در کارِ یکی از هزاران گداپیشه ی زالوصفتی که از دلنازکی آدمیان نان میخورند و بنیانهای اجتماع را در هم میریزند" داشته باشد، به ياد میآورد شهرمان چقدر رنجور است؟ كه اين فكر، شايد همراه با فرو خوردن بغضای يا زمزمهی ناسزايی، از اين بازش نمیدارد كه، گاهی، اسكناسای بدهد، و شايد لبخند همدردانهای هم بزند؟ كه آن روز كه با لباس کار از تعمیرگاه اش بیرون آمد، هيچ "فرض محالای" يا "جهان ممکنای" را "وا نرسيد"، و نيازای به "فرضيهای" يا "استنتاجای" نداشت برای اين كه تا نالهای (همان "آی كشيده، قاف در دستانداز افتاده و فرود آمده، و الف خورده") شنيد به كمك بشتابد؟ كه اگر هم از تعميرگاهاش بيرون نمیآمد، به دنبال توجيهای برای بیتوجهی خود نمیگشت؟
فقط تصور كن كه هر بار به ياد میآورديم چقدر بیرحم هستيم يك صفحه داستان مینوشتيم ...
ارسال یک نظر