دوشنبه، مرداد ۰۵، ۱۳۸۸

ای وای

فکر می‌کنم گزارشی بود از ایکانامیست، که جاییش از زبان دانشجویی در توصیف احوالش می‌گفت: ابتدا خشمگین بودم، بعد ناامید شدم، حالا تنها احساس خلاء میکنم.

توصیف بدی نبود. اگر ابتدا شور داشتم را هم به اولش اضافه می‌کردی، کامل‌تر میشد.

.

احساس این که نشسته باشی و به خلاء خیره شده باشی. یا زیر پایت خالی شده باشد و مدام در چاهی که گویی تمام نمی‌شود فروتر بروی. خبر مرگ‌ها را هر روز ناباورانه می‌شنوم. از آزارها و شکنجه‌های داخل زندان می‌شنوم، چیزهایی که اگر مستقیم نمی‌شنیدی محصول شایعه و اذهان بیمار می‌پنداشتی. آمیزه ی حسی بی بدیلی است از ناباوری، هول و نفرت، و خشم و درماندگی.

.

وقتی دامنه ی قتل و شکنجه و دستگیری به چند نفری از آدم‌هایی که می‌شناسیم و حتی خود مسئولان نظام می‌ر‌سد، وقتی اعلامیه‌های ترحیم این طور در سطح شهر پراکنده شده اند، وقتی دیگر شهداء به یک دانشگاه و یک دانشکده محدود نمی‌شود، با فرض یکنواخت بودن توزیع، می‌شود تخمینی از میزان گستردگی و فراگیری آن‌ها داشت. محسن حتما یکی از خیل این ده‌ها و صدها بوده؛ یکی که خوش‌شانس بوده خبر و جنازه اش به مادر و پدرش، از میان خیل پدرها و مادرهای نگران و بی‌خبر، رسیده. با این حال، وقتی تصویرش را می‌بینم و یادم می ‌آید در سایت کامپیوتر دانشکده می‌دیده امش، خبرهای بی‌جان، که برای فاصله‌داران تنها کلمه اند و آمار، جان می‌گیرند و مصور می‌شوند و حالم دیگر می‌شود.

احمد که زنگ می‌زند هم، بعد ازخبر، از تصویرها می‌گوید. می‌گوید همسایه و همبازی بودیم. مدتی سکوت می‌کند، گویی کلمه ای برای بیان حال نیابد تا جاخوردگی و ناباوری را نشان دهد. بعد، مقطع و مکرر چند باری تکرار می‌کند: ای وای... ای وای...

.

آن توصیف اول را این کلمه، با همین حس و حال، تکمیل می‌کند، تا کلمه ی توصیفِ حالِ این روزها باشد: ای وای.

آمیزه ای از ناباوری، فروریختگی، هول، درماندگی و ناتوانی. انگار نشسته باشی و ناظر هر لحظه فروتر رفتن در خلائی هولناک و دردآور باشی، بی آن که کاری بتوانی بکنی.

3 comments:

ناشناس گفت...

اگر جبر روزگار بر اين است كه ماه را پشت ابر نگه ندارد، نمي‌شود ازش فرار كرد. مي‌شود ولي دعا كرد اشكي جاري نشود، خوني نريزد، اما ماه بيرون آيد. پيدايي حقيقت از آن مصائبي است كه شايد بشود بي تيغ و زخم و با زايماني كم‌درد تصورش كرد يا لااقل از خدا (كه احتمالا بيشتر از بقيه نگران حقيقت است) خواستش. فكر مي‌كنم اين خون‌هايي كه زمين ريخته چقدرش گردن من است. كه روزي كه بايد به فلان آدم، بد و بيراهي (كه لايقش بود را) نثار نكردم. از سر بي‌حالي يا تصور بي‌فايدگي. چند بار فرصت بحث منطقي پيش آمد و از دست رفت؟ فلان رفيق را مي‌شد وقت بيش‌تري برايش گذاشت؟ مي‌شد در فلان جمع خانوادگي جور ديگري حرف زد و جور ديگري سكوت كرد؟ مي‌شد هزينه‌هاي پيدايي حقيقت را خرد خرد مي‌پرداختيم تا به خون نرسد؟ همين است كه شب‌ها نمي‌شود راحت بخوابي. شايد بايد بيش از اين‌ها مي‌بوديم...

بهار گفت...

همینه... همینه... برای غیر فاصله داران... ای وای...

d گفت...

http://freemaleki.blogspot.com/