سبزمخفیها
دیروقت بود و تلویزیون فیلم امام رضا را، که با ناشیانهترین کاتهای ممکن از سریال آن ساخته شده بود، نشان میداد.
داستان به ماجرای پذیرش ولایت عهدی رسیده بود: مأمون، خلیفه ی وقت، برای حفظ "نظام اسلامی" از خطر تفرقه و آشوب ناشی از معارضه ی قویترین معترضان و منتقدینِ حکومت عباسی، یعنی اپوزوسیون علوی، پیشنهاد مشارکت در قدرت به امام شیعیان میکند. بعد از کش و قوسهای فراوان، امام پیشنهاد را، بشرطها و شروطها، میپذیرد. علویان خوشحال از این واقعه، و در امنیت و آزادی متعاقب آن، بیرون میریزند و نمادهای سبز خود را آشکار میکنند. دیالوگ معترضین علوی چیزی است شبیه این: "لباسهای سبز خود را بپوشید، و به خیابانها بریزید".
شهر که شلوغ میشود، حاکم مشوش میشود و از اوضاع شهر میپرسد؛ کسی میگوید علویان سبز پوشیده اند و شهر را پر کرده اند. حاکم، امیدوار به بدنه ی اجتماعی ای که تصورش را میکرده و انتظارش را داشته، از تعدادِ طرفدارانِ خاندانِ عباسی میپرسد؛ هم او جواب میدهد برخی که تظاهر به طرفداری خاندان عباسی میکرده اند، حالا رنگ عوض کرده اند، و عده ای دیگر هم بهتزده و ساکت مانده اند. حاکم از مشاورش مشورت میخواهد؛ مشاور میگوید مشوش نشوید، بهترین کار این است که "خود حاکم لباس سبز بپوشد و در جمع حاضر شود" !
***
من ندیدم، ولی احسان میگفت سری جدید مصاحبه با همسران شهدا را که سیما پخش میکرده، خانم امیرانی خاطره ای نقل میکند از ایام ازدواج با حمید باکری، قریب به این مضمون که قرار گذاشته بودند تمام وسایل خانه را سبز بخرند؛ گویا با تفصیل و آب و تاب روایت میکرده که لوستر سبز پیدا نمیکرده اند و در به در دنبال اش میگشته اند.
***
دو روز پیش هم جوان مطلبی نوشته بود با عنوان "شازده کوچولو و میرحسین موسوی". کاری ندارم که چه قدر مربوط بود، و با جایگزینی میرحسین موسوی با بعضی دیگر چه قدر نوشته ی مناسبتر و مربوطتری از آب در میآمد. طراح محترم، نمیدانم از سهو و نادانی یا از عمد و سبزمخفیبودن اش، علاوه بر عکس میرحسین (که آن قدر خوب انتخاب، طراحی و رنگ شده بود که مثل شازده کوچولو دوستداشتنی بود، تا همچو "پادشاه متوهم و وسلطان مستبد سرزمین بیرعیت" مغرور و نفرت آور یا، دقیقتر، ترحم آور)، عکس شازده کوچولوی ماجرا را هم سبز کرده بود.
2 comments:
پاراگراف سومت را بدون رفرنس زدم تو فیس بوکم
کار خوبی کردی!
ارسال یک نظر