دوشنبه، آبان ۲۵، ۱۳۸۸

آقای ساعتی



 این متن روز خاک‌سپاری نوشته شد؛ حالا، روز ختم -که می‌گویند پایان است و باور نمی‌کنم-، اینجا گذاشته می‌شود.
*

در میان نام‌های خاص، بعضی این بخت را می‌یابند که از اسمی مشخص برای نامیدن فرد یا مصداقی مشخص فراتر روند و به مفهومی عام، به یک ژانر، تبدیل شوند. چنین است که در مواجهه با این اسامی خاص به جای آن که بکوشی بشناسی شان و تحلیل شان کنی، در آن‌ها غرق می‌شوی و آن‌ها را به عنوان نام‌های ازلی و ابدی، همین طور که هستند، می‌شناسی و می‌پذیری. تاریخ و سنت هم البته در این شکوه‌مندی و رازآمیزی کمک‌کار این اسامی اند: وقتی حرمت و احترام پیشینیان در مواجهه با این نام‌ها انباشته می‌شود، نسل‌های نو بخشی از اختیارشان را در کشف فردی این نام‌ها از دست می‌دهند، و ناگزیر، بارِ معنای جمعی سنت را بر دوش اذهان منفرد امروزی شان حس می‌کنند.
"آقای ساعتی" یا مستر ساعتی- برای من از جمله همین نام‌ها بود؛ نه فقط به خاطر این که همه "آقای ساعتی" را جوری می‌گفتند که لابد باید با مفهوم اش از ازل آشنا می‌بوده ای، که به خاطر همان تصویر و تاثیر اولی که روزهای اول دبیرستان، در ذهن دانش آموز تازه پا به دبیرستان گذاشته، به جا می‌گذاشت.
*
با آن هیکل نیم فربه و قد نه چندان بلند، موهای سفید و نیم طاس، و کت قدیمی و قهوه ای و کیف بزرگِ چرمی، با آن طرز خاص قدم برداشتن که متوازن با تکان‌های کیف اش بود، از همان آغاز پا گذاشتن به کلاس استعداد تبدیل شدن به کاراکتر داشت. خنده ای که از روی لبان اش نمی‌رفت و آرامش و مهربانی ای که در نگاه و حرف زدن اش داشت، دوست داشتنی بودن اش را تکمیل می‌کرد. وقتی شروع به حرف زدن می‌کرد و بعد از مدتی شیطنت، می‌فهمیدیم مثل این که واقعا قرار نیست فارسی حرف بزند، بازی جذاب‌تر می‌شد. وقتی عکس‌های روی کره ی ماه اش را از توی آن کیف جادو بیرون می‌آورد -کیفی که توی اش هر روز سیبی داشت که می‌گفت "مادر"ش به او داده-  دیگر کلاس را نمی‌شد جمع کرد. و ما، بچه‌های پرتاب شده از محیط کوچک و صمیمی راهنمایی به دبیرستان شلوغ و جدی و وحشی، که ساعتی را یافته بودیم برای خنده و آرامش، سختی باقی ساعات را تحمل‌پذیرتر می‌یافتیم. خواندن شعرهای انگلیسی که شروع می‌شد، از وجد در خود و البته کلاس- نمی‌گنجیدیم: پیچ، پر، اپل، پلام، پمگرنت...
وقتی ساعت اول با او کلاس داشتیم و از این که خواب آلوده ایم ناراحت می‌شد و سیب را بو می‌کرد و نشان مان می‌داد و شاداب مان می‌خواست، از غم او بیشتر از خمودگی و ناراحتی خودمان آزرده می‌شدیم: تصویر خندان و آرام او نباید ترک بر می‌داشت.
*
بعدها، که اسم اش این بود که هم‌کار شده ایم، وقتی در وقت‌های استراحت حرف می‌زدیم، وقتی ناهار می‌خوردیم، یا بعد از ساعت درسی با معلم‌ها فوتبال بازی می‌کردیم و او کنار زمین با همان کت و کیف- می‌ایستاد و تماشا می‌کرد و گه‌گاه می‌خندید و چیزی می‌گفت، هر بار از شنیدن فارسی حرف زدن اش ذوق و تعجبی هم‌زمان می‌کردم. هنوز برای ام همان غول سابق بود، با همان فاصله و حرمت، اما دیگر غم چشمان اش، تصویر واقعی اش و صدای عادی اش پنهان نبود.
هر چند باز هم چیز زیادی از او نمی‌دانستم (درباره ی ژانرها که آدم پرس و جو نمی‌کند، ژانرها همین اند که هستند؛ خودشان مرکز عالم اند، برای فهمیدن شان نباید به جایی دیگر رجوع کرد و اطلاع گرفت، باید تنها به خودشان نگاه کرد؛ دیگران را اگر خواستی می‌توانی در نسبت با آن‌ها بسنجی، مثل نسبت خاص با عام). 
حتی نمی‌دانستم که در 66 سالگی هنوز ازدواج نکرده. (آدم‌های فانی به شکل‌های مختلف "باقی" می‌مانند: بعضی در بچه‌های شان، بعضی در آثار و کتاب‌های شان. بعضی هم در شاگردهای شان، و در تصویرها، آهنگ‌ها و شعرهایی که برای آن‌ها باقی گذاشته اند، هر وقت که می‌خوانند: پیچ، پر، اپل...؛ برای اولین بار دمِ آن مقبره، دمِ وداع آخر، احساس کردم علامه حلی را خانواده می‌بینم، خانواده ای که در غم از دست رفتن عزیزی مشترک به هم پیوند خورده اند، و مثل خانواده ای در غمِ از دست رفتن عزیزی از خانواده شان سوگوار اند. ساعتی موهبت شاگردان اش را به عنوان خانواده داشت، یا ما او را و امثال او را- به عنوان شمع جمع و نخ تسبیح مان، نمی‌دانم.)
مجرد ماندن اش را سهیل هنگام خاک‌سپاری گفت. همان وقتی که زنی مویه می‌کرد و می‌نالید که زیر خاک اش نکنید، او را نباید زیر خاک گذاشت... و از همه اشک می‌گرفت (و من، به اشتباه، می‌پنداشتم لابد همسرش است، که می‌گوید همیشه آذرخانم خطاب اش می‌کرده و به او تو نگفته است _این یکی را از ادب و احترام همیشگی اش می‌توانستم حدس بزنم).
بغضی اگر شکست و اشکی اگر جاری شد -مثل الان که می‌شکند و می‌شود- نه به خاطر "آقای ساعتی"، که زیر خاک می‌رفت، که به خاطر مویه و ضجه آن زن بود: مفهوم ازلی و ابدی که نمی‌شکند، غول‌ها که زیر خاک نمی‌روند... زیر خاک رفتنی که باور نشود که اشک نمی‌آورد...
*
این که فلان چیز را ساعتی نگفته، موضوع نزاع و شوخی ای دیرپا میان معلم زبان پیش‌دانشگاهی با بچه ها و آقای ساعتی بود.

من یادم نبود، ولی می‌گویند این هم از او بوده:

The last lesson, remember and never forget: we have to go
Tomorrow, in Qyamat, don’t say Sa’ati nagoft


*

3 comments:

مجید گفت...

من که یادم نمیاد چنین چیزی گفته باشه

رضا گفت...

از قالبت خوشم آمد :)
یاد دیالوگ معروف فیلم ترمیناتور افتادم :))

موفق باشید.

زهرا گفت...

روی یک همچین سوگنامه‌ای آدم نباید بیاید کامنت بگذارد که ‌«چقدر خوب بود»، اما خب. بود.