سه‌شنبه، اسفند ۱۱، ۱۳۸۸

من را اينجا نگذار



... مجبور شدم سراغ بيمارستان اعصاب و رواني بروم كه مخصوص جانبازان نبود. دو ساختمان مجزا براي زنها و مردهايي داشت كه بيشترشان يا مادرزادي بيمار بودند يا در اثر حادثه مشكلات عصبي پيدا كرده بودند.
ايوب با كسي آشنا نبود. ميفهميد با آنها فرق دارد. مي ديد كه وقتي يكي از آنها دچار حمله ميشد، چه كارهايي ميكند؛ كارهاي كه هيچ وقت توي بيمارستان مخصوص جانبازان نديده بود. از صبح كنارش مي نشستم تا عصر.
بيشتر از اين اجازه نداشتم بمانم. بچه ها هم خانه تنها بودند. ميدانستم تا بلند شوم مثل بچه ها گوشه ي چادرم را توي مشتش ميگيرد و با التماس ميگويد “من را اينجا تنها نگذار.” طاقت ديدن اين صحنه را نداشتم. نميخواستم كسي كه برايم بزرگ بود، عقايدش را دوست داشتم، مرد زندگيم بود، پدر بچه هايم بود، در اين حال ببينم.
چند بار توانسته بودم سرش را گرم كنم و از بيمارستان بيرون بروم. يك بار به بهانه دستشويي رفتن، يك بار به بهانه پرستاري كه با ايوب كار داشت و صدايش ميكرد. اما اين بار شش دانگ حواسش به من بود. با هر قدم، او هم دنبالم مي آمد. تمام حركاتم را زير نظر داشت. نگهبان در را نگاه كردم. جلوي در منتظر ايستاده بود تا در را برايم باز كند. چادرم را زدم زير بغلم و دويدم طرف در. صداي لخ لخ دمپايي ايوب پشت سرم مي آمد. او هم داشت ميدويد “شهلا تو را به خدا” بغضم تركيد. اشك نميگذاشت جلويم را درست ببينم كه چطور از بين بيماران عبور ميكنم.
نگهبان در را باز كرد. ايوب هنوز ميدويد. با تمام توان دويدم تا قبل از رسيدن او به من، از در بيرون بروم.
ايوب كه به در رسيد، نگهبان آن را بسته بود و داشت اشكهايش را پاك ميكرد. ايوب ميله ها را گرفت. گردنش را كج كرد و با گريه گفت “تو را به خدا من را ببر. من را اينجا نگذار.” ...
*
اشكهايم سر خوردند روي رد اشكهاي آن چند ساعت و راه باز كردند تا زير چانه ام. صداي هدي لرزيد ”پس چرا اينها همه اش گريه ميكنند؟” صداي گريه شهيده از آن طرف مي گوشي مي آمد. لبم را گاز گرفتم و نفسم را حبس كردم. هدي با گريه حرف ميزد “بابا ايوب رفته؟”
آه كشيدم “آره مادر جان. بابا ايوب ديگر رفت. خيلي خسته شده بود. حالا حالش خوب خوب است.” ...
... قاب عكس ايوب را از روي تاقچه برداشتم و به سينه ام فشار دادم. آه كشيدم “آخر كي اسم تو را گذاشت ايوب؟”
قاب را مي گيرم جلوي صورتم. به چشمهايش نگاه ميكنم “ميداني؟ تقصير همان است كه تو اين قدر سختي كشيدي. اگر هم اسم يك آدم بي درد و پولدار بودي، من هم نمي شدم زن يك آدم صبور سختي كش.”...
روي صورتش دست ميكشم “يك عمر من به حرفهايت گوش دادم، حالا تو بايد ساكت بنشيني و گوش بدهي كه چه ميگويم...
اشكهايم را پاك ميكنم و به ايوب چشم غره مي روم “چند تا نامه ي جديد پيدا كردم. قايمشان كرده بودي، رويت نميشد بدهي دستم؟ ولي خواندمشان. نوشتي “تا آخرين طلوع و غروب خورشيد حيات، چشمانم جست‌وجوگر و دستانم نيازمند دستان تو خواهد بود. براي اين همه عظمت، نميدانم چه بگويم. فقط زبانم به يك حقيقت ميچرخد و آن اين كه هميشه همسفر من باشي خدا نگهدارت. همسفر تو؛ ايوب.”
قاب را ميبوسم و ميگذارم روي تاقچه.
از ايوب هر كاري بر مي آيد. هر وقت از او كمك ميخواهم هست. حضورش فضاي خانه را پر ميكند.
مادرش آمده بود خانه ي ما و چند روزي مانده بود. براي برگشتنش پول نداشت. توي اتاق ايوب سرم را بالا گرفتم “آبرويم را حفظ كن. هيچ پولي توي خانه ندارم.”
دوستم آمد جلوي در اتاق “شهلا بيا اين اتاق. يك چيزي پيدا كردم.”
آمده بود كمكم تا بخاريها را جمع كنيم. شش ماهي بود بخاري را تكان نداده بوديم. زير فرش، يك دسته اسكناس پيدا كرده بود. ايوب آبرويم را حفظ كرد.
توي امتحانهاي محمدحسين كمكش كرد. براي خواستگارهايي كه هدي از همان نوجوانيش داشت به خوابم مي آمد و راهنماييم مي كرد. حتي حواسش به محمدحسن هم بود...
*
... سالي چند بار ميرويم تبريز و همه ي روز را توي وادي رحمت مي مانيم. بچه ها جلوتر از من مي روند، ولي من هر بار دست و پايم مي لرزد. اول سر مزار حسن مي نشينم تا كمي آرام شوم، اما باز دلم شور مي زند. انگار باز ايوب آمده باشد خواستگاريم و بخواهيم احتياط كنيم كه نكند چشم توي چشم هم شويم. فكر ميكنم چه جوري نگاهش كنم؟ چه بگويم؟ از كجا شروع كنم؟
(اينك شوكران 3، ايوب بلندي به روايت همسر شهيد؛ انتشارات روايت فتح، زينب عزيزمحمدي)



5 comments:

بهار گفت...

آخ آخ آخ... ياد به روايت همسر شهيد مدق افتادم هم...

الهام گفت...

زندگي بي‌عشق،اگر باشد،هبوطي دائم است
آنكه عاشق نيست،هم‌اينجا هم‌آنجا دوزخي است...

فاطمه گفت...

هي... بغض... ايران ...بغض

ماکوان گفت...

سلام. دیدم درباره تفسیر قران بازرگان و معنای ولایت نوشته بودی، این جزوه ممکن است برات جالب باشه!
http://www.sharemation.com/makvan/velayat.pdf?uniq=rc7p8v

موفق باشید

sdrsd گفت...

معرفي كتاب نبود؛ كتاب را لابد اگر خواننده بخواهد ميرود ميخرد و خودش ميخواند.
شرح حال ديگران هم نبود؛ ديگران حرفهايشان را خودشان بلدند بزنند.
مظلوميت گويي و ترحم جويي اي هم در كار نبود؛ كه اغلب، خوانندگان خود نيازمندترانند.

گاهي آدمي حال خود را در آينه ديگران بهتر ميجويد و ميگويد، و آن وقت چه كاري است دوباره گفتن درد و اضطراب و اضطرار.
كافي است تنها تيتر درست را انتخاب كني.