24
از میان جریان تب تند سریالهای آمریکایی، 24 اولین سریالی بود که از همان مواجهه اول مرا به خود چسباند و تا آخر کشاند و معتاد خود کرد. لاست را از فصل اول بیشتر ادامه ندادم (که شاید اشکال از من بود و اگر پیشتر میرفتم، جذب میشدم)، پریزن بریک را شروع نکردم، و بیگ بنگ تئوری اگر چه برای ام جذاب و دیدنی بود، اما بیشتر بامزه و پیچیده بود تا مهیج و به دنبال خود کشنده و درگیر کننده.
چند روز تعطیلی و تبعید و تنهایی فرصت مناسبی بود برای دیدن چند فصلی از 24؛ فصلهای 24 قسمته ای که وقتی شروع میشوند بدون این که بتوانی قطع اش کنی، تا آخر ادامه مییابند. {و از این جهت شبیه بازیهای کامپیوتری است، که میتوانند تو را ساعتها پای خود بنشانند. البته شباهتهای دیگری هم هست: هر قسمت یک ماموریت یا مسئله دارد، که در آخر بر آن غلبه میشود و مسئله جدید برای قسمت بعدی طرح میشود؛ هر چه پیشتر میروی، مراحل مدام سختتر میشود؛ حتی موسیقی هم بسیار شبیه موسیقی بازیهایی از این دست است. اما این سریالها –و آن بازیها- به چیز دیگری هم شباهت دارند: مواد مخدر. کاملا اعتیاد آور اند، تو را نیازمند خود میکنند به نحوی که کمبودش را حس کنی، وقتی پای اش مینشینی وابسته آن میشوی و گسستن از آن سخت میشود، و با افزایش دوز لذت را پیوسته بیشتر میکنند؛ و در نهایت، تا حدودی تکنیک و تکنولوژی و فرمولهای ساخت دارند. از این منظر و با این شباهتها، به نظرم صنعت سریالسازی صنعتی است شبیه صنعت بازی کامپیوتری و ال اس دی سازی. شاید هم فورمول عامی برای کل صنایع سرگرمی وجود داشته باشد. مثلا بعضی افراد سینمای هیچکاک تکنیکگرا را با هیجانهای کنترل شده وسائل بازی در شهربازی مقایسه میکنند، و برای ساخت موارد مشابه، تکنیکها و فورمولهایی پیشنهاد میدهند.}
*
در خلال و بعد از دیدن این فصول یا قسمتها، چیزهایی را که درباره این سریال به نظرم میرسید گهگاه مینوشتم. حاصل این چند عنوان است:
ناامنی جهان و کشور را خوب تصویر میکند: برای توجیه اقدامات "امنیتی" نیاز به ایجاد ذهنیت ناامن است. در برابر این زمینه آشفته و ناامن، و برای مقابله با آن و تامین امنیت، دست زدن به هر اقدامی توجیه پذیر میشود. امنیت وقتی معنا و مفهوم مییابد که شق مقابل اش یعنی ناامنی خوب تصویر شود. آدمهایی که به امنیت خو کرده اند نمیتوانند حس و تصویر دقیق و ملموسی از ناامنی داشته باشند. این سریال این حس را خوب به دست میدهد و آن تصویر را خوب میسازد. بعد از دیدن این سریال، بیننده خود را 24 ساعته در معرض خطر و ناامنی و اتفاق تروریستی احساس میکند. با این زمینه سازی، و برای رسیدن به آن امنیت رخت بر بسته از شبانه روز مردم و کشور، بسی کارها و اقدامات توجیه پذیر و فهمیدنی میشود، که شاید در شرائط دیگر، غریب یا قبیح مینمود.
سختی کار امنیتی (و مشکلات و زندگی سخت نیروهای امنیتی) را هم خوب نشان میدهد و تصویر میکند؛ که به اعتمادسازی نسبت به آنها و شکلگیری تصویری مثبت از آنها می انجامد. و منجر میشود به افزایش سرمایه اجتماعی در ارتباط میان شهروندان با نیروهای امنیتی، که علی الاصول جزو پوشیده ترین، مبهمترین و مخوفترین قسمتهای حاکمیت هستند، و مقام و جایگاه شان بسیار مستعد سوء تفاهم و سوء رابطه برای هر دو طرف است: مردم آنها را بد میشناسند یا در بهترین حالت نمیشناسند، از سوی دیگر آنها نیز احساس میکنند که به اندازه ای که مستحق آن هستند دیده و شناخته نمیشوند، یا حتی قدرناشناسانه به آنها نگاه میشود.
ایده 24 و شکل گیری سریال در 24 ساعت یک شبانه روز هم می تواند به همین نکات اول و دوم مربوط باشد: وقتی 24 قسمت یک فصل از سریال، که مثلا از ساعت 8 صبح شروع میشود و تا 8 صبح فردا طول میکشد، دیده میشود، نابخود احساس میشود که در تمام طول روز بیننده درگیر خطر بوده و تهدید و ناامنی یک ساعت او و خانواده و کشورش را رها نکرده است (به خصوص که برای جذابیت یا هر دلیل دیگر، در هر ساعت و قسمت اتفاق و خطر جدیدی رو میشود و سطح تهدیدها و توطئه ها بالاتر میرود). از طرف دیگر، ماموران امنیتی و سیاسی تصویر میشوند که در تمام طول این روز پرخطر و ناامن و پرمشغله و پرمخاطره، تماما درگیر حفظ مردم و کشور از خطرها و بلیات بوده اند، گویی که یک دم وقت استراحت و آسودن ندارند.
سختی های حرفه سیاست و تصمیم گیریهای آن: در کنار نیروهای امنیتی، مشکلات و سختیهای سیاست و تصمیمگیریهای مقامهای سیاسی هم خوب نشان داده میشود؛ که این هم باز به اعتمادسازی می انجامد. عامه مردم غالبا اطلاعی از پروسه های تصمیمگیری و تصمیمسازی و لحظات سخت انتخاب میان گزینه ها و فشارهای کاری معمول در این سطح از سیاست ندارند، بلکه حتی علاقه ای هم به پیگیری این مسائل و دانستن درباره شان ندارند. این سریال با درگیر کردن مردم در یک داستان جذاب و مهیج، در خلال جذابیتها و هیجانهای داستان، این جنبه ها را هم نشان میدهد. بیننده ای که این سختیها و پیچیدگیها را میبیند، از یک سو دیگر پیشه سیاست را فقط به عنوان بهره مندی از مزایا و فرصتهای منصب نمی بیند و قبول میکند که اگر این سختیها و مشکلات سیاست بیشتر از مزایا و شیرینیهای اش نباشد دست کم کمتر هم نیست (نمونه: معاون رئیس جمهور اول با اشتیاق یا حتی با حیله جانشین رئیس جمهور میشود، و بعد در خلال داستان میفهمد تکیه زدن بر این صندلی چقدر سخت است و پیشنهادهایی که بیرون از گود می داده و انتقادهایی که میکرده است از منظر این میز و مسئولیت جور دیگری به نظر میرسد و به آن سادگیها و خام اندیشیها نیست)، و از سوی دیگر نسبت به سیاست مداران خود احساس احترام و اعتماد میکند که حاضر به قبول این حرفه سخت و پیچیده شده اند و سختیها و مشکلات آن را برای مردم و کشورشان قبول کرده اند.
اخلاق و سیاست: عمده سئوالهای مهم اخلاق سیاسی به شکلی ساده و عامه فهم، و در خلال داستانی جذاب و مخاطب پسند (سئوالهایی که در شرایط عادی جز "حرفه ای"ها و "متخصصین" دنبال اش نمیرفتند)، زیرپوستی به مخاطب منتقل میشود. سئوالهایی مثل: مسئله دستهای آلوده، نسبت هدف و وسیله، تردیدهای میان وظیفه گرایی و نتیجه گرایی، حدود رعایت قانون و امکان فراتر رفتن از آن به خاطر مصالح عالیه، درستی یا نادرستی شکنجه، ...
اکثر این دیلماهای اخلاقی در نقاط بحرانی تصمیمگیریهای سیاسی برای بیننده مطرح میشود، و علاوه بر طرح خود مسئله در موارد ملموس و به شکل مصداقی (که مرد/زن افکن بودن و جدی و سخت و پیچیده بودن آنها را نشان میدهد)، سختی کار تصمیمگیری سیاستمداران و تصمیمگیران در مواجهه با آنها را هم برای بیننده تصویر و ترسیم میکند.
دوباره سوپرمن (قهرمان همیشه پیروز خیر در مبارزه با شرور): شخصیت مرکزی داستان شخصیت قهرمان خیر، جک باوئر، است که میتوان او را به نوعی ادامه سوپرمن دید، هر چند این بار سوپرمنی زمینیتر، بدون تواناییهای ویژه و خارق العاده. کسی که یک تنه با تمام نیروهای شر (در اینجا: ترور) در تمام سطوح درمیافتد، همه چیز را او است که درست میفهمد و میداند، و در نهایت اوست که قادر به حل آن است. به موازات زمینیتر شدن قوا و ویژگیهای فیزیکی این نئوسوپرمن، شخصیت او و ویژگیهای روانی او هم زمینیتر و انسانیتر شده است:
اول این که او دیگر نیروی خیر مطلق نیست، بلکه با علم به این که فراتر رفتن او از حدود قوانین و اصول اخلاقی او را سیاه و گناهکار میکند، برای خیر بزرگتر (حفظ جان و آرامش تعداد بیشتری از مردم) فداکارانه این "سیاهی روح" را میپذیرد. به عبارت دیگر، مصداق این گفته قدیمی یونانی میشود که قهرمان کسی است که برای سعادت زمینی "شهر" و شهروندان اش، از سعادت آسمانی روح اش میگذرد. تنهایی این قهرمان تاوان این انتخاب فرااخلاقی او است. (وزیر دفاع جایی به او میگوید "تو نفرین شده ای، و به هر چه دست میزنی به نفرین تو آلوده میشود". این نفرین نفرینِ برخورد اصول با واقعیات، و مواجهه معصومیت با عمل و تجربه است. نتیجه فروگذاشتن پاک آئینی ساده دلانه و دور از میدان عمل به نفع کارهای ناپاکی است که گریزی از آنها در میدان سیاست نیست. سیاهیهایی هست که برای نجات هر جامعه کسی باید نفرین آلوده شدن دستهای خود را به آنها بپذیرد. و این بزرگترین فداکاری است، چرا که نتیجه اش نه ضرر مادی و انتفاعی، که باختن پاکی و سلامت اخلاقی است.)
جنبه دیگر شخصیت زمینی نئوسوپرمن داستان از همین وجه می آید: جک باوئر شهید زنده مظلومی است که پیش از آن که به دست نیروهای شر و ترور کشته شود، به دست شغل سخت و کثیف اش کشته شده است؛ و بیش از آن که از تروریستها و فاسدها رنج ببیند، از این نزاع اخلاقی همیشگی در رنج و عذاب است. قهرمان داستان دیگر سوپرمن بر همه چیز قادر و از همه چیز مبرا نیست، چرا که تناقض و تزاحمی درونی همواره مثل خوره میخوردش و نمیگذارد تبدیل به قهرمانی فانتزی و رومانتیک شود، بلکه از او قهرمانی تراژیک و بر باد رفته میسازد. این مضمونی است که نسخه اخیر بتمن (دارک نایت) هم –به عنوان نمونه دیگری از داستانها و قهرمانهای سوپرمنی در فرهنگ آمریکایی- به آن نزدیک شده بود.
در کنار نگاه سوپرمنی، مایه و مضمون دیگری هم این مجموعه را به مجموعه های مشابه دیگر پیوند میدهد: دشمن هراسی. خط ساده پشت سناریونویسی و داستان پردازی، علیرغم تمام پیچیدگیها و هوشمندیهای روایت و شخصیت پردازی و داستان نویسی، داستان قدیمی تقابل خیر و شر، "ما و آنها"، میهن در برابر دشمن است. استراتژی اصلی محافظه کارانه دشمن سازی و دشمن هراسی مایه اصلی سریال است. دشمنی که شر مطلق است، و از لحاظ ویژگیهای انسانی و اخلاقی فهم ناپذیر و در دوردستها است، هر چند از جهت خطرآفرینی و بحرانزایی در نزدیکترین نقطه است و هر جایی در خانه ممکن است حاضر باشد و مشغول تمهید توطئه و ترور و شرآفرینی. دشمنی که خطر و شرارت او عامل وحدت و انسجام داخلی است و برای مقابله با آن باید اختلافها را کنار گذاشت، تمام نیروها را بسیج کرد، و جلوی اقدامات امنیتی و سیاسی برای مقابله با آنها و پیشگیری از آنها سنگ نینداخت.
در همین رابطه، علیرغم خوش ساخت بودن و قوت کار، یک نقص اثر توی چشم میزند: تصویر غیرواقعی و کاریکاتوریزه تروریستها. با این که سریال از هرجهت خوب است (سناریو و داستان –داستانهای موازی، پیچیدگیهای مافیایی و گره افکنی و گره باز کردن های چند وجهی-، ریتم، بازیها، فیلمبرداری، موزیک) و شخصیتپردازیهای واقعی و چندلایه هم قسمتی از این خوش ساخت بودن است، تصویرهای بسیار کاریکاتوریزه و ساده سازی شده ای از تروریستها و شخصیت شان، از اعتقادات و انگیزه ها و روان شناسی شان ارائه میکند. چنین چیزی به نظر من اتفاقی نیست، و ممکن است نشان دهنده و بازتاب دهنده نقاط قوت و ضعف سازندگان و سفارش دهندگان مجموعه باشد. همان طور که قوت اثر در باقی قسمتها نشان دهنده نقاط قوت عمومیتر سازندگان در این موارد است، ضعف در این قسمت هم شاید نشان دهنده ضعف اطلاعات و دانش و تحلیل در این حوزه باشد. تفاوت محسوس عمق و واقعی بودن شخصیتها میان شخصیتهای ضدتروریست و تروریست بیانگر همین اختلاف سطح دانش و تحلیل و نگاه است.
با این توضیحات، اگر بخواهیم به سیاق عبارت جنگ نرم تعبیر دفاع نرم را بسازیم، این سریال را میتوان از مصادیق آن دانست. تهیه کنندگان این مجموعه حتما بهتر میدانند که میزان سرمایه اجتماعی و اعتمادسازی ای که محصول شان به بار میآورد و اثراتی که بر افکار عمومی میگذارد، شاید با فوائد تکنولوژیهای موشکی و هسته ای برای شان برابری کند (چیزی که ما هم حرف اش را میزنیم). اما سئوال اینجا است که اگر چنین است، چرا آنها که در کشور ما دم از جنگ نرم میزنند، در مقابلِ آن رو به امثال این دفاعهای نرم نمی آورند و در عوض، ترجیح میدهند جنگ نرم را با دفاع سخت در خیابانها پاسخ دهند؟ چرا مجموعه "فارس" هم مثل مجموعه "فاکس" محصولاتی از این دست تولید نمیکند، تا آن وقت تبدیل شود به محافظه کاری که میشود با او حرف زد و از رقابت با او لذت برد و تفوق هوشمندانه (و نه سرکوب وحشیانه) اش را ستود؟
شاید امثال فارس هم کوشیدند در سالهای آتی به آن سمت بروند، اما عجالتا به نظر میرسد در شرایط غیررقابتی و رانتی و انحصاری کنونی، صاحب رانت و انحصار ترجیح میدهد به جای این که زحمت اقناع مردم را به شیوه های نرم بکشد، سریعترین و ساده ترین و بیزحمتترین راه حل، یعنی چماق، را انتخاب کند، و خودش را با شیوه های پیچیده تر و پرزحمتتر به دردسر نیاندازد. وقتی هم که راههای "سخت"افزاری جوابهای "نرم" افزاری مد نظر را نمیدهد، به جای آن که به نقد خود برسد و اشکال کار را در خود بجوید، فرافکنی میکند و همه چیز را به جنگ نرم نسبت میدهد. نقد از درون هم جنبه دیگری است که در فضای غیررقابتی از بین میرود، و لاجرم نظام (system) از مزایای آن بی بهره میماند. ظرفیت نقد از درون در نظامی باز و گشوده مثل آمریکا چیزی است که هیچ وقت توسط نظامی انحصاری و غیررقابتی و بسته فهم نمیشود.
نمونه اخیرش در همین حوزه رسانه، پرفروشترین فیلم امسال تولیدی آمریکا، اوتار -اتفاقا از همین کمپانی فاکس- که هم بنیانهای تاریخی ملت آمریکا و هم بنیانهای نظری غرب را نقد میکند (نقد کلنیالیسم، نقد حمله به سرزمین و فرهنگ بومیها و سرخپوستها، نقد علم و صنعت، نقد تخریب محیط زیست، ...).
2 comments:
خیلی خیلی تحلیل قشنگی نوشتین... خب همه اونایی که اول 24 رو می بینن بعدش هیچ کدوم از سریالا نمی تونن اونطوری میخکوبشون کنن!
اینجا یک همدردی هم داشته باشم با بچه های امریکایی:که آخ چی میکشین هر هفته فقط یه اپیزود می بینین... جیگرم کبابه واسشون
به نظرم آواتار حتی به فلسفه ی دوران روشنگری و جدا شدن سوژه و ابژه نیز نقبی میزنه. بحث عدم جدایی انسان و طبیعت و ... به نظرم خیلی در این مورد حرف داره.
ارسال يک نظر