جمعه، اسفند ۰۷، ۱۳۸۸

خانه



تنها تهدید پدر می‌توانست مرا از خانه بکَند و راهی خارج تهران کند. زمان و مکان اینجا چنان چسبناک است که می‌توانی تا ابدیت در همین جایی که هستی بنشینی و به کرختی خو کنی و از جای ات تکان نخوری. وقتی از تهران بیرون رفتم، اول هنوز داغ بودم، اما روز به روز سردتر و سردتر شدم، تا آن جا که توانستم به کرختی سرد جدید خو کنم و از آن تکان نخورم. کرختی سردی از جنس سردی و کرختی بوروکراتیک و رسمی و اداری. چیزی که هم‌چون قفس سرد و سنگینی بر تو می‌افتد و هر جوشش و زایشی را می‌کشد و تنها عادت کردن به روال و رویه های جاافتاده را از تو می‌خواهد. من کافکا را یاد می‌کردم، هر چند حبیب وبر را تمجید می‌کرد و بوروکراسی را می‌ستود.
شاید حق با او باشد. هر چند در این قفس سرد، زمینه زایش و شوق جوشش می‌میرد، اما نگرانی‌ها و اضطراب‌ها و ترس‌ها و ناامنی‌ها هم به روزمرگی و روال تبدیل می‌شود و می‌میرد. از همین رو، نیمه پر لیوان را اگر ببینی، خوبی‌هایی را هم تجربه می‌کردم: این که سر وقت ناهار بخورم، این که اندیشه همه دنیا را فرو بگذارم و تنها به فکر کار محدود حقیر خود باشم، این که به پول و حقوق و پست و رتبه فکر کنم، این که از اخبار دنیا تنها به چک کردن سرتیترهای اعتماد بسنده کنم و میلی به بیشتر خواندن و دانستن نداشته باشم؛ در یک کلام، این که زندگی عادی و آرام مرسوم و معمول را تجربه و مشاهده کنم.
خواست پدرم گویا محقق می‌شد: این که سیاست را از ذهن ام بیرون کنم و استدلال‌های خام و ناپخته بیشتری برای لزوم وظیفه گرایی و سیاسی بودن اقامه نکنم. هر چند این خواست با تهدیدهای سفت و سختی حاصل شده بود، وقتی خون خود را به گردن من دانسته بود، اگر به عضو دیگر خانواده در زندان اضافه شوم و او طاقت نیاورد.
*

به فرودگاه تهران که پا می‌گذارم، دوباره اضطراب بر می‌گردد. تلویزیون، اخبار، چهره ها، روزنامه ها، مردم. همان چیزهایی که بیرون تهران هم بود و حس یا واکنشی نمی انگیخت، حالا اضطراب می‌آورند. انگار قلب این تنش‌ها و اضطراب‌ها در این شهر می‌تپد، و خارج از این شهر به اندازه خارج از این کشور از مرکز این جغرافیای سیاسی دور است.
به خانه که می‌رسم، ناامنی باز می‌گردد: پدر ازخواب‌پریده و هراسان می‌پرسد کسی دنبال ات نبود؟ می‌گویم برای چی باشد؟ {نمی‌دانم آن برادر عزیز ناشناسی که به جای این که از خود من پیگیری‌ها و پیجویی‌های ضروری اش را بکند به خانه زنگ می‌زند و پرس‌وجو می‌کند، نمی‌داند آشفتن و هراسانیدن بیشتر پدری که قریب سه ماه است دور از فرزند خود در اندوه و هول و هراس است اگر گناه نباشد، صواب نیست و ثوابی هم ندارد؟}
پیش از این که به اتاق ام بروم، به اتاقی که میان اتاق من و اتاق برادر دیگر است می‌روم. این روزها از چیزهای زیادی می‌گریزم. وارد شدن به این اتاق نیز یکی از آنها است. گریز از یاد اندوه، وقتی غم و دلتنگی از حد بگذرد، از مکانیسم‌های دفاعی طبیعی روان آدمی است. اتاق، غیر از اسباب داخل اش، تنها به اندازه پتویی که میان اش انداخته شده و هفته ها است که استفاده نشده، جا دارد. بالاتر، روی دیوار، از عادت دیوارنویسی‌های قدیمی صاحب اتاق، تنها یک "همت بلند دار!" آن بالا جا مانده. روی میز کلاهی است که شهرزاد بافته و نقش ماهی ای که علیرضا روی هسته آووکادو تراشیده و کنارشان یادداشت شرح رومیزی‌ها برای روز بازگشت صاحب شان. آن طرف‌تر قرآنی که در پیرهن پیچیده شده.
اشک نمی‌ریزم.
از خوبی‌ها (یا بدی‌ها؟) ی دیگر این دوری، این بوده که تازه معنای بعضی چیزها را می‌فهمم. وقتی اینجا بودم، چنان غرق در آتش اضطراب و نگرانی بودم که حرارت بعضی وقایع را نمی‌فهمیدم. {هر چند بسا کسانی که از بیرون می‌نگرند این بی‌حسی را به جای بیش حساسی و اشباع حسی و سرآمدن طاقت، به حساب بی‌تفاوتی بگذارند و بگیرند.} اینک، در پس زمینه درک آرامشی که دوردست‌ها جاری است و حالا با فاصله گرفتن حس و درک اش کرده ام، حرارت دوری و دلتنگی را تازه حس می‌کنم.

2 comments:

sama گفت...

hen there is a wish there is a way

محمد گفت...

فکر کن کسی پشت بند دیدن فیلم V.For.Vendett این مطلب رو بخونه چه حسی بهش دست میده.
من اون حس دارم.
خیلی زیبا نوشتی.