حال کهنه، حال نو
از دوستان و آشنایان، چه آنها که زحمت می کشیدند و به خانه می آمدند و چه آنها که لطف می کردند و از دور احوال می پرسیدند، زیاد می پرسیدند چه طور است؟
جواب با اندکی تفاوت ثابت بود: به همه چیز مشکوک است، از هر چیز ترسان است، بس محتاط و محافظه کار شده، از جمع می گریزد، ساکت است، خسته است، افسرده است.
و این البته چیز تازه ای نیست، چیزی است که پیشتر از دور در دیگران دیده بودم، یا از دیگران شنیده بودم، و حالا از نزدیکتر می بینم اش.
این احوال را که می بینم –و اندیشناک می شوم که چرا بی دلیل، با جوانی چنان بی گناه چنین کرده اند و این چنین، سرزندگی و شور و نشاط اش را گرفته اند- فکر می کنم شاید این ها تنها احوال یک شخص تازه از بند رسته نیست؛ توصیف ما است.
توصیف جمع ما است، و توصیف وضعی که در آن هستیم و شاید اغراق شده ی حالت ذهنی و روحی ای است که در آن به سر می بریم. حالت روحی ای که در آن، آن همه شور و امید کودکانه تغییر را اگر نه با افسردگی و ناامیدی، که دست کم با حزم و حلم پیرانه جایگزین کرده ایم. حالت ذهنی ای که در آن به همه چیز مشکوک شده ایم، و از همه چیز می ترسیم؛ با خواست "آزادی از ترس" آمدیم و حالا، چند ماه بعد، نه تنها از انبوه هراس ها و دغدغه های مان چیزی کم نشده است، که همان امن و آرامشی که پیشتر داشتیم نیز سلب شده و عادی ترین کارها و ساده ترین چیزها، به محمل ترس و هراس مان بدل گشته است؛ و بزرگترین خوشحالیها و دستاوردهای مان عادیترین حقوق مان مثل در بند نبودن و کتک نخوردن شده است.
توصیف سکوت امروز ما است، سکوتی که ترکیبی از ترس و افسردگی است: بعضی چیزها را می ترسیم که با صدای بلند بگوییم، گفتن باقی چیزها را از شدت خستگی و ناامیدی، بی فایده می دانیم. سکوتی که در تصویر آنها که پس از ماه ها آزاد می شوند و هیچ نمی گویند می خوانیم: تاج زاده، صفایی، رمضان زاده، ...، حتی در این مرخصی آخر نبوی. آنها که احکام شان را به جای مجازات برای مهارشان صادر کرده اند، تا دگنکی باشد افراشته بر سرشان، تا اگر صدایی سیاسی از خود در آوردند، به جایگاه حقیقی تمام منتقدین بر گردند. و خب، روزگار که روزگار چریک های از جان و آزادی گذشته نیست، گو این که کسی اصلا برای جنگ نیامده بود و از آن آرمان ها و ایدئولوژی های بزرگی که هزاران هزار جان و عمر عزیز بر سرش می رفت و هیچ بود، دم نمی زد. چریک های پیر و قدیمی هم وقتی به خانه بیایند و اهل خانه را پس از ماه ها دوری ببینند و درد و رنج و آوارگی خانواده را در روزهای فراق بشنوند، حتی اگر خود بخواهند، حریف قید و مهار آنها بر گفتار و رفتار خود نمی شوند، و لاجرم، چون باقی رفتگان این راه دراز، ساکت می شوند. سکوتی که از هر فریاد شکوه و تظلم وحشتناکتر است، چرا که با بغض فروخورده روزگارِ سرکوب متناسب تر است، تا فریادی که دست کم، در تحلیل نهایی، عدالتی را امید می دارد و فریادشنوی را به رسمیت می شناسد.
{و طرفه آن که وضع جبهه مقابلی که اینک از پس سرکوب خود را قادر علی الاطلاق می پندارد نیز در این سکوت سرد چندان بهتر نیست: او نیز، با آن که تمام بوق ها و تریبون ها را در دست گرفته و تمام رسانه ها و صداهای مخالف اش را خاموش کرده، از پس هر فریاد، طنین سکوت پس زمینه را می فهمد، و از آن می هراسد، و در پس زمینه این هراس، مدام صدای اش را بالاتر می برد، اما هراس سکوت را باز بیشتر حس می کند. می فهمد که برای واقعی بودن استدلال های اش باید کسی باشد که جواب شان دهد، و خاموشی خودخواسته یا تحمیلی مخالفین اش تنها طنین تنهایی و خودمداری صدای اش را می افزاید؛ تنهایی ای که سرنوشت محتوم هر مستبدی است که تنها صدای حق خود را مستحق شنیدن می پندارد، و از گفتگو تنها گفتن اش را می خواهد و نقد را تنها در تایید می جوید.}
*
می دانم این ها می گذرد. این روزها می گذرد، و روسیاهی به ذغال می ماند.
می دانم مدتی می گذرد و حال سجادها بهتر می شود. اگر نه چند روز، چند هفته یا چند ماه. و بعد، برای شان تجربه ای می ماند که بزرگ تر و پخته ترشان می کند؛ تجربه ای که احتمالا به عوارض احتمالی ای که باقی خواهد ماند خواهد ارزید.
می دانم هم که مدتی بیشتر هم بر ما خواهد گذشت و احوال ما نیز بهتر خواهد شد. اگر نه چند ماه، چند سال. و بعد، آن روز و سال چگال هم مانند سالهای چگال پیش از آن خواهد گذشت (سالهای چگال سالهایی است که باید سالها زیست -و شاید گفت و نوشت، و خندید و گریست- شان، و باز تمام نمیشوند. سالهای چگال برای هر فرد و جمعی متفاوت است. برای من، 85، 82، 88، ...).
این روزها خواهد گذشت و امید که روزهایی بیاید که دیگر آن جوان کرد شافعی مذهب از رنج ماه ها حبس بیهوده، شبها تشنج نکند و تیمارگر نخواهد. روزهایی که بچه هایی مثل محمدامین ها، که هنوز خود از حکم خود خبر ندارند و اگر بشنوند هم باور ندارند، به خاطر خنده دارترین اتهامات حکم اعدام نگیرند؛ روزی که دست و قلم هیچ قاضی ای به چنین احکام ناعادلانه ای نچرخد. روزهایی که آن مسئول ستاد انتخاباتی به خاطر لنگی پای اش سوژه تمسخر زندانبانان و بازجوها نشود، و بازجوها وقیحانه از روابط جنسی اش در ستاد نپرسند. روزهایی که آن رئیس سابق دانشگاه تهران در اوج کهولت و بیماری، به خاطر یک نامه ماه ها انفرادی نبیند، و به خاطر درمان نشدن سرطان اش در زندان کمرش هر روز از درد گر نگیرد. روزهایی که لازم نباشد برای مهار بازجوی ات پس از یک هفته بدرفتاری، برادر شهیدش به خواب ات بیاید و نام خود را بگوید و برادرش را از ظلم نهی کند. روزهایی که عبداله های عاشق را سر نوروز برندارند ببرند هزار کیلومتر آن طرفتر، در خاک محبوب اش محبوس اش کنند.
نوروزهایی که خانواده های عزیز از دست داده، در سوگ جوانان و عزیزان شان از راز بهاری نپرسند که هر سال با عزای دل ما می آید...
و روزهایی که از تکرار خواسته ها و آرزوهایی چنین حقیر و حداقلی برگذشته باشیم، تا بتوانیم آرزوهایی بزرگتر و بهتر برای خودمان و کشورمان بکنیم.
3 comments:
یعنی عبد هم اگه برگرده خونه، اینجوری میشه؟ :(
آن روز ها خواهد آمد
وز سواران خرامنده ی خورشید بپرس کی بر این دره غم می گذرند...
ارسال یک نظر