شنبه، فروردین ۲۱، ۱۳۸۹

از پراگ تا تهران


”در آن زمان كه رژيمي جنايتكار قواعد قانون را به كلي زير پا مي‌گذارد، در آن زماني كه جرم و جنايت مجاز شمرده مي‌شود، در آن زماني كه عده معدودي كه فراتر از قانون هستند مي‌كوشند ديگران را از شأن و كرامت و حقوق اوليه شان محروم كنند، اخلاق مردمان عميقا آسيب مي‌بيند. رژيم‌هاي جنايتكار به خوبي از اين امر آگاهند و آن را مي‌شناسند و سعي مي‌كنند با ايجاد وحشت شرف و رفتار اخلاقي آدميان را به مخاطره اندازند، شرف و اخلاقي كه بي آن هيچ جامعه اي، حتي جامعه اي تحت حكومت چنين رژيمي نمي‌تواند بپايد. اما بر همگان معلوم شده است كه ترور و وحشت وقتي كه مردمان انگيزه اي براي رفتار اخلاقي دارند نمي‌تواند به جايي برسد يا چيزي به چنگ آورد...
هر جامعه اي كه بنايش بر بي صداقتي است و هر جرم و جنايتي را تحمل مي‌كند با اين بهانه كه اين بخشي از رفتار عادي انساني است، رفتاري منحصر به مشتي از نخبگان، و گروه ديگري را هر قدر اندك و كوچك محروم مي‌كند از غرور و شرفش و حتي حق زندگي اش، خودش را دستي دستي محكوم به انحطاط اخلاقي و نهايتا فروپاشي محض مي‌كند.“ (ص. 25)
*
”سال‌ها بعد، زماني كه به ياد كودكي ام مي افتادم و آنچه بر من گذشته بود، يك فكر تقريبا كفرآميز از خاطرم گذشت: اين فكر كه همه آن سال‌هاي محروميت ارزش درك آن لحظه يگانه احساس آزادي را داشت.
درست به همين ترتيب، لحظات خارق العاده رحمتي كه به بهاي سال‌هاي متمادي رنج و عذاب به دست مي آيد غالبا مسير زندگي را مشخص مي‌كنند، و نه تنها مسير زندگي افراد را، بلكه مسير زندگي ملت‌ها را. و اين لزوما البته هميشه امري مثبت نيست. به عكس، احساس شادي فوق العاده جزو گذراترين احساسات است، با اين همه اين احساس مي‌تواند تا مدت‌هاي متمادي پس از آن بر داوري و قضاوت ما تاثير بگذارد و آن را رنگين كند، علي رغم آن حال تامل برانگيزي كه به دنبالش مي آيد و مي‌تواند عميق‌ترين سرخوردگي‌ها را سبب شود...
بعضي وقت‌ها... به نظرم مي آيد كه براي يك نويسنده، هر تجربه اي، حتي هولناك‌ترين تجربه ها، مفيد است، به شرطي كه بتواند از آن‌ها جان به در ببرد... تجربه هاي نيرومند و افراطي وقتي كه درست در خط فارق ميان مرگ و زندگي ايستاده ايم، يا وقتي كه، به عكس، رحمت نجات ناگهاني را تجربه مي‌كنيم، معمولا وجود ما را آشكارتر و روشن‌تر از هر چيز ديگري در زندگي شكل مي‌بخشد. اما تجربه هاي افراطي و لب مرزي مي‌تواند داوري ما را نامتعادل كند...
ما تحت تاثير ميل به نتيجه گيري از تجربه هاي تلخمان به راه ارتكاب اشتباهات مرگبار كشانده مي‌شديم، كه به جاي آنكه ما را به آن آزادي و عدالتي كه آرزومندش بوديم رهنمون شوند، درست در جهت معكوس به حركت در مي آوردند. تجربه موقعيت‌هاي افراطي به خودي خود انسان را به سوي خردمندي راهبر نمي‌شوند. خردمندي فقط زماني به دست مي آيد كه بتوانيم از تجربه هاي مان فاصله بگيريم و با فاصله به داوري آن بپردازيم.“ (صص. 30-32)
*
روح پراگ ايوان كليما را، با ترجمه خشايار ديهيمي، مي‌خواندم. اين دو تا بخشي از نوشته اول كتاب بود (”يك دوران كودكي غيرمعمولي“) كه گفتم اينجا هم بياورم. باقي نوشته هاي كليما (و البته ترجمه ديهيمي)، كه در اين كتاب جمع شده هم، عموما خوب، و درون نگرانه (چه درون نگري فردي و چه جمعي و اجتماعي) اند، هر چند از مقاديري بديهي نويسي و مواردي پرت و پلاگويي هم خالي نيستند. غير از دو بخشي كه در بالا آمد و به نقل شدن اش مي ارزيد، نوشته هاي ديگري هم بود كه به نظر من، به خاطر آن‌ها مي ارزيد كتاب را دست گرفت:
ادبيات و حافظه؛ محاسن غيرمنتظره سركوب؛ فقر زبان؛ پايان تمدن؛ قهرمانان عصر ما؛ تاملي كوتاه درباره زباله؛ آدم‌هاي قدرتمند و آدم‌هاي بي قدرت؛ فرهنگ عليه توتاليتاريسم.
*
كليما ظاهرا چهارسالي را در دوران كودكي و نوجواني و جنگ در اردوگاه هاي كار آلمان نازي گذرانده، و هنوز چند سالي از جنگ و فروپاشي فاشيسم نگذشته، به قول خودش شاهد جايگزيني ”شري با شر ديگر“ بوده و توتاليتاريسم را در ايام جواني و نويسندگي تجربه كرده. سرانجام در 89 و در نزديكي هاي 60 سالگي، شاهد فروپاشي نرم ديكتاتوري شرقي بوده، تا مردمي كه يك بار از دموكراسي به دامن فاشيسم گريخته بودند و بعد كمونيسم را پذيرا شده بودند، دوباره دموكراسي را برگزينند؛ هر چند خود هنوز منتقد سفت و سخت ارزش‌ها و سبك زندگي غربي مانده، و سرمايه داري را اين جا و آن جا به نقد يا سخره مي‌گيرد.
*
كليما، كه در دانشگاه چك ادبيات خوانده،‌ يكي از تحقيق‌هاي نه چندان بلندش را، درباره كافكا، هم به عنوان آخرين بخش اين كتاب آورده (”شمشيرها پيش مي آيند: فرانتس كافكا و منابع الهام اش“)، كه براي من خواندني و بديع و آموزنده بود، به خصوص كه درباره ماخوليايي بودن كافكا هم اطلاعات خوبي مي‌داد (و ناگفته پيدا است كه هم‌حسي مي آفريد).