یکشنبه، فروردین ۲۹، ۱۳۸۹

امتناع فلسفي انقطاع نسلها، و ضرورت سياسي تنزل كاتبان



اين مصاحبه چند روز پیش سردار باقرزاده را در سايت نشر آثار تازه ديدم، و نقل بدون شرح و بي كم و كاست سئوال و جواب انتهايي آن را بد نديدم:

- با توجه به مباحث قبلی، این سؤال مطرح می‌شود كه بعضی از به‌اصطلاح روشنفكران -به مفهوم غربی آن- معتقدند كه نسل جدید انقلاب در زمینه ارزش‌های اسلامی دچار گسست از نسل‌های قبلی شده و نوعی بیگانگی بین این دو پدید آمده است. در مقابل، عده‌ای هم اعتقاد دارند كه اتفاق‌هایی مثل همین استقبال گسترده از راهیان نور یا عمره‌های دانشجویی نشانه پیوند نسل جدید با ارزش‌ها و اعتقادات نسل قبلی است. ارزیابی شما در این مورد چیست؟

من در مقاله‌ای كه چند سال پیش در فصلنامه بنیاد حفظ آثار و نشر ارزش‌های دفاع مقدس پیرامون حقیقت دفاع مقدس نوشتم، به این مسئله اشاره كردم. مقوله گسست به ‌لحاظ فلسفی مردود است، زیرا شما اگر یك خط‌كش را به‌عنوان عمود زمان -از گذشته تا حال- در نظر بگیرید، كدام قسمتش را می‌توانید قطع كنید؟ آن نقطه‌ای كه باید قطع شود كجاست؟ اگر قطع شود كه اصلاً نسل بعدی هویت پیدا نمی‌كند. پس به لحاظ فلسفی نمی‌تواند قطع شود؛ نه در عمود زمان و نه در شاكله هویت ملی و دینی، بلكه اینها منتقل می‌شود و یك ژن‌هایی هست كه این خصوصیات را منتقل می‌كند. یكی از این ژن‌ها ادبیات دفاع مقدس است، دیگری الگوهای رفتاری است و ...
]...[ بنابراین من به انقطاع و گسست به هیچ وجه قائل نیستم و آن را مردود می‌دانم. در واقع هر جایی را هم كه بگویند قطع شده است، همان‌جا نقطه وصل و اتصال است.

بعد از خواندن این مصاحبه، پس از مقادیری جاخوردگی و ناتوانی از خندیدن یا گریستن، این نوشته آقاي قزلي درباره مصاحبه گر و مصاحبه شونده را یافتم، و بخشی از آن را که در ادامه نقل میشود (به خصوص در قسمتهای پایانی) برای درک این ابراز نظر "فلسفی" درباره "امتناع انقطاع نسلها" راهگشا و تبیین گر یافتم:

یكی از رفقا قرار بود با سردار باقرزاده مصاحبه‌ای بكند برای سایت. مصاحبه را از اینجا بخوانید]] او از همه اعصابش داغان‌تر بود. نمی‌دانست خودمان كجاییم، باقرزاده كجاست. با هر ترفندی بود با سردار تماس گرفت و راهی شد به آدرسی در بیابان تا سردار پیدایش كند و جایی برای مصاحبه پیدا كنند. رفیق‌مان رفته بود و در تاریكی شب وسط بیابان، رسیده بود به جایی كه چند نفر از بچه‌های ستاد راهیان نور برای دیدار رهبر داربست می‌زدند و ساعت 12.5 شب برای شامِ آن بچه‌ها، سمبوسه آورده بودند و البته با سردار باقرزاده مصاحبه‌اش را انجام داده بود. می‌گفت باقرزاده از شدت خستگی وسط مصاحبه دو سه بار چشمانش رفت و برگشت ...

در همین اثنای درک مشکلات فلسفی بیانات سردار از متن سفرنامه مذکور، به قلم کاتب جدید، بود که دوباره به یاد مسئله قدیمی "تنزل کاتبان" افتادم. برای کشف قسمت نقل شده در بالا باید متن را یک بار می خواندم (کاری که به خواننده این سطور هم، به رغم زحمت احتمالی، توصیه می کنم)، و در این حال، جا به جا به یاد سلَفِ –به حق صالحتر- آقای قزلی (رضا امیرخانی) و نوشته های مشابه اش می افتادم. به فکر این که آقای امیرخانی، حتی اگر در مقام کتابت و سفرنامه نویسی سیاسی، دلنشین نمی نوشت و مایه و مضمون کتابتهای حکومتی و وقایع نگاری های سفارشی اش کهیرزا بود، باز فرم و تکنیک را رعایت می کرد و قلم اش چنان دانش و تجربه -و البته هوشمندی- ای داشت که جای گرمی و صمیمیت مفقود مولف را با قوت و گرمی مصنوع اثر پر کند (برای مثال مقایسه کنید "از به" را با "داستان سیستان"، برای مقایسه این دو جور نوشتن).
اميرخاني هر جور كه كتابت مي‌كرد، باز آن قدر باهوش بود و آن قدر قوت قلم داشت که دريابد براي آن كه فاصله ي ميان خود و خواننده اش را، در نوشته هايي كه از دل نمي‌جوشد و لاجرم بر دل نخواهد نشست، پر كند، لازم است حقه بزند و گره بياندازد و جاي گرمي صريح و ساده جوشش را با سردي پيچيده تكنيك پر كند. و آن قدر از هوش و قريحه و سواد نويسندگي و توان قلمي در چنته داشت كه مخاطب متوسط الحال نوشته هاي اش را اسير بالا و پایین روايت‌هاي بي مايه اش كند، و دست كم تا مدتي با خود بكشد. خلف ناصالح او اما اکنون نه تنها کهیرهایی ناشی از ضعف مضمون و مایه و پیام اثر بر جان و پوست خواننده می اندازد، بل حساسیت های پوستی بیشتری ناشی از خام دستی قلمی و ناشیانگی نگارشی را هم بر خواننده تحمیل می کند.
اگر آن "امتناع" اول به قول سردار، امتناعی "فلسفی" بود، این "ضرورت" دوم به نظر من بیشتر "سیاسی" (و شاید اقتصادی) می رسد. ضرورتی سیاسی است، تا آن جا که ساختار سیاسی اطاعت خواه و مطیع پرور سِفلگی می فزاید و سفله می پروراند و کوتاه قامتان بی چون و چرا را بر می کشد و حتی یاران موافق را به شرط حداقلی از ریشه داری و اصول گرایی و مایه و سابقه و صاحب نظری و پرسشگری فرو می گذارد. و اقتصادی است، از آن جا که از پس تهدیدها و حذف های سیاسی پیشین و فروکشیدن ها یا ریزش ها، کار بالا رفتن سیاسی میانمایگان و فرومایگان و میل به فراروی ("رویش ها") را با تطمیع و تشویقهای مالی و اقتصادی تسهیل می کند (به خصوص در شرایط بد اقتصادی، و به خصوص در دولت رانتییر نفتی، که فارغ از قیود اقتصادی از پایین بر منابع درآمدش، اختیار دلبخواهی بازتوزیع منابع ثروت را برای بازسازماندهی ساختار قدرت و مناصب در دست دارد، حتی اگر به کاهش کارآمدی اش بینجامد).
و مگر نمونه های مشابه این فرآیند را از قضا در همان عالم "سیاسی" (و اقتصادی) ندیده ایم یا نمی بینیم؟


 *

پ.ن.
از یکی از کاندیداهای "مغلوب" انتخابات چیزهای زیادی آموخته ام. یکی این که در مواجهه با اظهارنظرهای نامربوط و سخیف، یا وقیح و هتاکانه، هر چه قدر که توهین آمیز  یا مسخره، گریه آور یا خنده دار باشند، خوددار باشم و به جای حمله پرخاشگرانه و نقد ستیزجویانه، با صبوری و آرامش، بدیل اثباتی و ایجابی خودم را به عنوان نفی حقیقی بیان مورد نقد پیش نهم. اما اعتراف می کنم که هنوز بزرگواری و ظرفیت لازم را برای این گونه مواجهه در برابر هر حرف و عملی نیافته ام. نمونه اش ناتوانی از ننوشتن همین نوشته.


3 comments:

ناشناس گفت...

هر قدر دقيق‌تر به ظرافت‌هاي اين شيوه مواجهه پي مي‌برم آگاهي‌ام از ناتواني شخصي در تكرار آن بيشتر مي‌شود. افسردگي گاهي غالب مي‌شود و براي فرار از آن به دنبال توجيهات متنوع! مي‌رود. اين كه چنين وظيفه‌اي بر عهده نيست و جذابيت و قدر و منزلت اين روحيه نبايد به تقليدي سطحي از آن منجر شود و در نتيجه نبايد خودخواسته خشمي فرو خورد و متظاهرانه نفرتي را بروز نداد. از آن طرف نمي‌توان زشتي پرخاش و توهين را ناديده گرفت و برآيند تمام اين جدال‌ها سكوت و محاكاتي باطني است. آخ اگر از ته دل نفرتي نمي‌جوشيد. تنها ترحم بود در برابر جاهلان و خودفريبان و تنها عزمي بزرگ بود براي نه تنها نمايش حقيقت كه براي نيل ستيزه‌جويان به آن. اما نيست. چون امثال ما موضعي برابر با اين قشر نداريم. شايد آن فرد انقلابي به واقع يا در تصور، روزگاري قدرتي همسنگ و رتبه‌اي هم رديف مخالفان مي‌ديد و از اين جهت خشم و نفرتي درش نمي‌جوشيد. اما از لحظه‌اي كه حق شخصي پايمال شد، پاي ناجوانمردي در ميان آمد و فريب و تردستي قاعده جنگ شد، شيوه اداي كلمات هم عوض شد. به شخصه چنين ابراز خشمي را مي‌پسندم و جايگاهي در برابر بزرگ‌منشي مزورانه برايش قائلم. هر چند حيطه زشتي پرخاش و ناسزا همان‌قدر تنگ و طاقت‌ فرساست.

مجید گفت...

حیف وقت تو که اصلا چنین چیزی را بخوانی

مانا مهر گفت...

ما باید چیکار کنیم که شتاب مثبت وقاحت ِ این جماعت، گاهی فراتر از توان ما برای ظرفیت‌سازی‌های مداومه؟