درد کهنه نمیشود
لازم بود سنگدل شویم برای این که چیزهایی که میدیدیم و چشمهایمان باور نمیکرد را تحمل کنیم. برای این که صداهایی که میشنیدیم و گوشهایمان عادت نداشت را تاب بیاوریم. برای این که داغی لحظه ها و سیل خبرها و هجوم واقعه ها را طاقت بیاوریم.
و من سنگدل شده بودم. هنوز هم هستم، وقتی خبرها را میخوانم و خبرها را میشنوم. وقتی دوستی از حکم پنج ساله اش میگوید، وقتی آنها را که هنوز در زندان اند فراموش میکنم، وقتی یادم میرود که بسیاری هر روز از غم نان رنج میکشند و روز به روز ترس های شان و ناامنی های شان بیشتر میشود. برای من، پنج سال، هنوز در زندان، غم نان و ترس و ناامنی همه کلمه است، کلماتی بی حس. مثل شکنجه و انفرادی و خون و داغ فرزند، که لاجرم برای ام واژه شده بود، در بمباران هر روزه کلمه ها. مخصوصا وقتی بعضی، کلمه ها را بی حساب خرج میکردند.
*
برای سمیناری رفته بودیم. جای خوش آب و هوایی حوالی شهر، میان جنگل و دشت و دمن بودیم. هوای منطقه و آفتاب اش در بهترین وضعیت ممکن اش بود. ترکیب رنگ درختان و برگها در این وقت سال، ترکیب صدرنگ سبز و زرد و نارنجی و قرمز و سرخ و ارغوانی و ...، اش بی نظیر بود. آسمان و زمین خوب بود، غذا خوب بود، همه چیز در آرامش بود، هر روز به سخنرانی ها گوش میکردیم و بعدش بحث میکردیم و گپ میزدیم و بازی میکردیم و ...
میان این همه آرامش و آسایش و همه-چیز-سر-جایی، شب که به اتاق میروم و از نردبان تخت بالا میکشم و میخوابم، خواب میبینم –یا میشنوم. خواب میبینم و صدای ناله میشنوم. صدای ناله های ممتد و گوش و دل خراشی که انگار از جایی مثل زندان می آید. جایی نزدیک و با این حال دور و در فاصله –با حائلِ دیواری شاید- که دردها و ناله ها از آن بیرون می آید و بر دل مینشیند. انگار به یک باره معنای درد را از پس ماه ها حس کرده باشم، تازه معنای یکایک کلمه های بی معنا را درک میکنم، درد میکنم.
بلند که میشوم، در طول روز و روزهای بعد، گاه و بی گاه، بی ربط و باربط، یکی یکی خبرها جلوی چشم ام می آید و وقتی به دردِ دل اضافه میشود و رنگ ناله میگیرد و با صدا همراه میشود، معنای تازه می یابد. درد وقتی کهنه میشود، سختتر بیرون میزند؛ دل هم که سنگ میشود، گویا سختتر میشکند. میترسم از این صدای ناله ای که پس زمینه واقعیتِ دردها شده است. اما بیشتر، از فراموش کردن آن میترسم. از فراموش کردن ناله هایی چنین دردناک، اگر واقعی باشد، میترسم.
4 comments:
فی الوقع انسان موجودیست که هم گیاه خوار است
و هم گوشتخوار
ولی بله
درد مردها
هیچ وقت کهنه مهنه نمیشوند
میدونی که من بیشتر از این که شیفته ی نظرات در و گهر شما باشم، علاقمند انتخاب نامهای حضرت عالی هستم؟ :)
ای بابا
نم کشید که ناممان
داری خودتو مجبور می کنی که دردو فراموش نکنی؟!
نمی دونم چی بگم؟ جنگ که شد یه عده جنگیدنو برگشتن سر خونه زندگیشون یه عده اسیر شدن یه عده هم شهید . اونایی که از اسارت برگشتن اسمشون شد آزاده.
حالا فکر کن تو اسیر نشدی ، رفتی جنگیدی برگشتی سر خونه زندگیت . پس درست زندگی کن ، 5 سال دیگه تو باید تو چشم آدمایی که جوونیشون رو از دست دادن نگاه کنی، دیدگاه هاتون با هم متفاوت شده زندگیتون متفاوت شده این چیزا اجتناب ناپذیره . اما اون موقع وظیف توئه که باهاشون راه بیایو درکشون کنی... :)
ارسال یک نظر