تلویزیون روشن است و گفتگوی ویژه ی برنامه ی نود را نشان میدهد با رئیس سازمان لیگ.
گفتگو درباره منشور اخلاقی است، که به معضلی تبدیل شده.
رئیس سابقا سپاهی سازمان لیگ، آقای عزیز محمدی:
فکر میکند صدای حق او باید بلندتر از بقیه باشه و توی حرف دیگران میپرد؛ از این که همه علیه اش حرف میزنند کک اش نمیگزد و بدون این که نظرات کارشناسی حقوقی و ورزشی را بشنود حرف خودش را تکرار میکند؛ ساختارهای موجود را ناکافی میداند و از ساختارهای موازی ای که راه انداخته اند تا قوانین و اجرائیات را آن طور که به زعم خودشان صحیح است پیش ببرند دفاع میکند؛ برای همه سوابقی دارد که گر چه حالا "عیبپوشانه" پنهان شان میکند ولی اگر لازم شود افشاء شان میکند؛ برای هر چیز سندی دارد که موجود است، گر چه هیچ کدام را متاسفانه در این لحظه ارائه نمیکند؛ لحن بازجومنشانه و نگاه مفتشانه اش را نمیتواند پنهان کند (مخصوصا وقتی دست اش خالی میشود)؛ به کلمات عامیانه و اصطلاحات غیررسمی علاقه ی زیادی دارد (مخصوصا وقتی ریتم سئوال و جوابها تند میشود و دیگر نمیشود جریان کلام و جمله ها را خودآگاه کنترل و مرتب کرد)؛ و دست آخر هم، وقتی مقابل استدلال و حرفهای دیگرانی که علیه اش متفق اند _تقریبا همه_، کم میآورد، بدون این که خودش را از تک و تا بیندازد یا تلاش برای بازسازی وجهه کند یا قدری کوتاه بیایید، زیر میزِ همه چیز میزند و روی مستبد و خودرای اش را آشکار(تر) میکند که میتوانم، میکنم؛ اختیارش دست ماست، نیازی هم به پاسخگویی نیست؛ قاعده و قانون را فراموش کن، سئوال ات را از من بپرس، خودم جوابِ درست را، جواب خودم را، به همه شان میدهم (نسخه ی جدیدی از خود-آئینی).
این متن روز خاکسپاری نوشته شد؛ حالا، روز ختم -که میگویند پایان است و باور نمیکنم-، اینجا گذاشته میشود.
*
در میان نامهای خاص، بعضی این بخت را مییابند که از اسمی مشخص برای نامیدن فرد یا مصداقی مشخص فراتر روند و به مفهومی عام، به یک ژانر، تبدیل شوند. چنین است که در مواجهه با این اسامی خاص به جای آن که بکوشی بشناسی شان و تحلیل شان کنی، در آنها غرق میشوی و آنها را به عنوان نامهای ازلی و ابدی، همین طور که هستند، میشناسی و میپذیری. تاریخ و سنت هم البته در این شکوهمندی و رازآمیزی کمککار این اسامی اند: وقتی حرمت و احترام پیشینیان در مواجهه با این نامها انباشته میشود، نسلهای نو بخشی از اختیارشان را در کشف فردی این نامها از دست میدهند، و ناگزیر، بارِ معنای جمعی سنت را بر دوش اذهان منفرد امروزی شان حس میکنند.
"آقای ساعتی" –یا مستر ساعتی- برای من از جمله همین نامها بود؛ نه فقط به خاطر این که همه "آقای ساعتی" را جوری میگفتند که لابد باید با مفهوم اش از ازل آشنا میبوده ای، که به خاطر همان تصویر و تاثیر اولی که روزهای اول دبیرستان، در ذهن دانش آموز تازه پا به دبیرستان گذاشته، به جا میگذاشت.
*
با آن هیکل نیم فربه و قد نه چندان بلند، موهای سفید و نیم طاس، و کت قدیمی و قهوه ای و کیف بزرگِ چرمی، با آن طرز خاص قدم برداشتن که متوازن با تکانهای کیف اش بود، از همان آغاز پا گذاشتن به کلاس استعداد تبدیل شدن به کاراکتر داشت. خنده ای که از روی لبان اش نمیرفت و آرامش و مهربانی ای که در نگاه و حرف زدن اش داشت، دوست داشتنی بودن اش را تکمیل میکرد. وقتی شروع به حرف زدن میکرد و بعد از مدتی شیطنت، میفهمیدیم مثل این که واقعا قرار نیست فارسی حرف بزند، بازی جذابتر میشد. وقتی عکسهای روی کره ی ماه اش را از توی آن کیف جادو بیرون میآورد -کیفی که توی اش هر روز سیبی داشت که میگفت "مادر"ش به او داده- دیگر کلاس را نمیشد جمع کرد. و ما، بچههای پرتاب شده از محیط کوچک و صمیمی راهنمایی به دبیرستان شلوغ و جدی و وحشی، که ساعتی را یافته بودیم برای خنده و آرامش، سختی باقی ساعات را تحملپذیرتر مییافتیم. خواندن شعرهای انگلیسی که شروع میشد، از وجد در خود –و البته کلاس- نمیگنجیدیم: پیچ، پر، اپل، پلام، پمگرنت...
وقتی ساعت اول با او کلاس داشتیم و از این که خواب آلوده ایم ناراحت میشد و سیب را بو میکرد و نشان مان میداد و شاداب مان میخواست، از غم او بیشتر از خمودگی و ناراحتی خودمان آزرده میشدیم: تصویر خندان و آرام او نباید ترک بر میداشت.
*
بعدها، که اسم اش این بود که همکار شده ایم، وقتی در وقتهای استراحت حرف میزدیم، وقتی ناهار میخوردیم، یا بعد از ساعت درسی با معلمها فوتبال بازی میکردیم و او کنار زمین –با همان کت و کیف- میایستاد و تماشا میکرد و گهگاه میخندید و چیزی میگفت، هر بار از شنیدن فارسی حرف زدن اش ذوق و تعجبی همزمان میکردم. هنوز برای ام همان غول سابق بود، با همان فاصله و حرمت، اما دیگر غم چشمان اش، تصویر واقعی اش و صدای عادی اش پنهان نبود.
هر چند باز هم چیز زیادی از او نمیدانستم (درباره ی ژانرها که آدم پرس و جو نمیکند، ژانرها همین اند که هستند؛ خودشان مرکز عالم اند، برای فهمیدن شان نباید به جایی دیگر رجوع کرد و اطلاع گرفت، باید تنها به خودشان نگاه کرد؛ دیگران را اگر خواستی میتوانی در نسبت با آنها بسنجی، مثل نسبت خاص با عام).
حتی نمیدانستم که در 66 سالگی هنوز ازدواج نکرده. (آدمهای فانی به شکلهای مختلف "باقی" میمانند: بعضی در بچههای شان، بعضی در آثار و کتابهای شان. بعضی هم در شاگردهای شان، و در تصویرها، آهنگها و شعرهایی که برای آنها باقی گذاشته اند، هر وقت که میخوانند: پیچ، پر، اپل...؛ برای اولین بار دمِ آن مقبره، دمِ وداع آخر، احساس کردم علامه حلی را خانواده میبینم، خانواده ای که در غم از دست رفتن عزیزی مشترک به هم پیوند خورده اند، و مثل خانواده ای در غمِ از دست رفتن عزیزی از خانواده شان سوگوار اند. ساعتی موهبت شاگردان اش را به عنوان خانواده داشت، یا ما او را –و امثال او را- به عنوان شمع جمع و نخ تسبیح مان، نمیدانم.)
مجرد ماندن اش را سهیل هنگام خاکسپاری گفت. همان وقتی که زنی مویه میکرد و مینالید که زیر خاک اش نکنید، او را نباید زیر خاک گذاشت... و از همه اشک میگرفت (و من، به اشتباه، میپنداشتم لابد همسرش است، که میگوید همیشه آذرخانم خطاب اش میکرده و به او تو نگفته است _این یکی را از ادب و احترام همیشگی اش میتوانستم حدس بزنم).
بغضی اگر شکست و اشکی اگر جاری شد -مثل الان که میشکند و میشود- نه به خاطر "آقای ساعتی"، که زیر خاک میرفت، که به خاطر مویه و ضجه آن زن بود: مفهوم ازلی و ابدی که نمیشکند، غولها که زیر خاک نمیروند... زیر خاک رفتنی که باور نشود که اشک نمیآورد...
*
این که فلان چیز را ساعتی نگفته، موضوع نزاع و شوخی ای دیرپا میان معلم زبان پیشدانشگاهی با بچه ها و آقای ساعتی بود.
من یادم نبود، ولی میگویند این هم از او بوده:
The last lesson, remember and never forget: we have to go
در این مناظره ی آقای کواکبیان با آقای رسایی، آقای کواکبیان، ضمن حرفهای خوبی که درباره ی نقض آیین دادرسی و بداعت کیفرخواست عمومی و عدم تفهیم اتهام و باقی عجائب و غرائب قضائی در ماجراهای اخیر میگوید، یک حرف خوب دیگر هم میزند و آن غیبت هیئت منصفه در دادگاهها است:
آقاي رسايي اگر قرار باشد مسئله انتخابات مطرح شود، ما خيلي حرفها داريم. تا دلتان بخواهد پس از انتخابات بيقانوني شده، من در مجلس هم گفتم كه اگر همهي موارد اين دادگاهها درست باشد، اما در قانون آمده كه بايد اين دادگاهها با حضور هيات منصفه برگزار شود. در حاليكه هيچ هيات منصفهاي وجود ندارد. بازداشت و تفهيم اتهام بايد بر اساس قانون باشد و 24 ساعت نبايد بيشتر طول بكشد، در آيين دادرسي ما در طول يك قرن اولين بار است كه چيزي به نام كيفرخواست عمومي را ميشنويم، اينها همه خلاف قانون بود، اگر نبود كه رهبر معظم انقلاب كهريزك را تعطيل نميكرد و مراجع هم تاكيد نميكردند كه بايد به كوي دانشگاه رسيدگي شود.
که آقای رسایی، به شیوه ی جدلی و سلبی، به جای دفاع از آیین دادرسی در دادگاه های اخیر، به دادگاه های زمان ریاست قوه قضائیه آقای موسوی اردبیلی و دادستانی آقای صانعی حمله میکند و میگوید:
ايشان ميگويند هيات منصفه وجود ندارد و سوال من اين است در دورهي آقاي ميرحسين تا زماني كه آقاي موسوي اردبيلي رييس قوه قضائيه بود و آقاي صانعي دادستان، هيات منصفه كجا بود؟ چرا دادگاههاي آن روز قانوني بودند و امروز بيقانون شدند؟
(هر چند معلوم نیست "دوره ی آقای میرحسین" آن وسط چه کار میکند؛ گمان میکنم سالها پس از مونتسکیوی فقید چیزی به نام تفکیک قوا به وجود آمده است)
آقای کواکبیان هم در پاسخ، قیاس را مع الفارق میدانند، چرا که "آنها" برانداز بوده اند، در حالی که "اینها" جرم شان سیاسی است:
كواكبيان درباره صحبتهاي رسايي در خصوص دادگاههاي فعلي گفت: آيا شما دادگاههاي فعلي را با دادگاههاي منافقين ضداسلام يكي مي گيريد؟ زيرا در آن دادگاهها افرادي محاكمه مي شدند كه ميگفتيم برانداز و منافق هستند و قبل از اين ميگفتيم ما زنداني سياسي نداريم. آيا آنها زنداني سياسي بودند؟
اين نماينده مجلس با بيان اين كه كسي كه تا چند ماه پيش وزير بوده و فردي كه در اين كشور خدمت كرده آيا اينها برانداز بودند؟ گفت: در صورتي كه اين گونه نيست و نهايتا ما در مورد آنها ميگوييم كه جرم سياسي داشتهاند.
البته آقای کواکبیان معلوم نمیکند که مگر مطابق قانون، محاکمه "ضدانقلاب و برانداز" هیئت منصفه نمیخواهد؛ چیزی که در کمال شگفتی این آقای رسایی است که متذکر آن میشود.
همچنین، گویا هنوز آقای کواکبیان متوجه نشده است که دیگر مرجع ضمیر "ما" در "میگفتیم" تغییر کرده است، که گویا این رسم تاریخ است که مرجع این ضمیر "ما"–که در برخی نسخ به آن ضمیرِ جانشینِ حق و یقین نیز گفته اند- مدام تغییر میکند. گویا هنوز آقای کواکبیان خود را در آن جایگاه میداند، که معیار و مناط محکم برای تشخیص و تفریق "براندازی" و "جرم سیاسی" را در دستانِ فهم خود میپندارد، و نه در جایی بیرون قوای فهم و قضاوت خود. گویا هنوز ایشان به خلاء نسبیت پرتاب نشده اند تا بفهمند آن کسی که هیئت منصفه را آفریده است نیک آگاه بوده که در هر دعوایی جانبی هست که خود را حق مطلق میپندارد، اما رویه ی قضایی برای آن که بیشترین عدل و انصاف را به بار بیاورد باید فرای این مواضع خود-حق-انگار و خود-مطلق-پندار بایستد، و در خلاء این گونه نقاط اتکای ارشمیدوسی، رویه و فرآیندی بسازد که بیشترین تقریب ممکن به حق و عدالت و انصاف را در زمانی که چشم اش بر تمام حقیقت گشوده نیست داشته باشد. کسی که به این نسبیت و نایقینی و تغییر مرجع ضمیر اشاره میکند، باز با کمال تعجب، آقای رسایی است، هر چند از این استدلال حق خود قصد استنتاجی ناحق داشته باشد:
در مورد دادگاههاي دوره اردبيلي و صانعي هم بايد بگويم مگر در قانون اساسي آمده كه ضد انقلاب هيات منصفه نميخواهد ولي براي افراد ديگر بايد هيات منصفه گذاشت؟
رسايي با بيان اين سوال كه تشخيص اين كه برانداز كيست برعهده چه كسي است؟ گفت: تشخيص اين امر در آن روز با ولي فقيه زمان بود و امروز هم با ولي فقيه زمان است. در واقع تشخيص براندازي با دستگاههايي است كه ناظر هستند و اگر به آن دستگاهها اعتماد نداشته باشيم، ولايت فقيه است.
وي افزود: در آن زمان مسعود رجوي ميگفت من زنداني سياسيام. امروز هم كساني كه در زندانند ميگويند زنداني سياسي هستند. در واقع اختلاف از راه قانونگريزي پيدا ميشود.
*
این مصاحبه ی آقای دعایی هم خواندنی است. از جمله ی این قسمتهای خواندنی، دو خاطره از امام است، که –چه دانسته و عامدانه نقل شده باشند، چه بی قصد و غرض- به کارِ این روزها میآید؛ بی آن که قصد مشابه سازی یا شباهتجویی در کار باشد.
دعایی دارد از آزادی مطبوعات میگوید و این که امام نمیگفته که چه بنویسند و چه ننویسند، و تنها دو بار به آنها عتاب کرده. اولی این که:
چند مرتبهاي مسئولان را خواستند (مديران مطبوعات خاص را) و فرمودند که من راضي نيستم که به هر مناسبتي شما اسم و عکس مرا در صفحه اول بگذاريد، يا مطلب مربوط به مرا تيتر اول بکنيد، اينها ضرورت ندارد، نکنيد، شما عوض اين که از من چيزي بنويسيد، از يک خدمتگزار صديق گمنامي که در اين مملکت دارد خدمت ميکند، يادي بکنيد و اسامي زيادي را هم بردند. من خاطرم هست ايشان از قشر رفتگران زحمتکشي که تميزي شهر را به ارمغان ميآورد ياد کردند و فرمودند هيچ گاه اتفاق افتاده شما برويد به سراغ پليسهاي زحمتکشي که بر اثر رنج و مرارتي که ميکشند، در گرماي تابستان سر چهارراه ميايستد و نظم را فراهم و ترافيک را تنظيم ميکند. در حاليکه عرق ميريزد و دود ميخورد و به هرحال در شرايط سخت آنجا مقاومت ميکند. هيچ گاه شما سراغ آنها ميرويد.
يا آن کشاورزي که منشأ خدمت شده و دستاورد ارزشمندي را ارائه کرده است و در بخشي از نياز جامعه شما را به خودکفايي رسانده است، يا صنعتگري که شما را از بيگانه بينياز کرده است.در حقيقت امام (ره) مصداقهايي را هم براي اين بيان خود عنوان کردند...
و بعد، نقل میکند که میروند دنبال این اقشار و مصداقها و چاپ عکس شان در روزنامه.
مورد دیگر که نقل میکند وقتی است که:
... امام (ره) ما را خواستند و عتاب کردند و آن هم به خاطر تيتر دلخواهي بود که از سخنان حضرت امام(ره) در زماني که اختلاف شديد بين جريان بني صدر و رياست جمهوري اسلامي اوج گرفته بود و تلاش حضرت امام (ره) اين بود که بين اين دو جريان يک حالت بيطرفي و حالت فراجناحي اعمال شود و طوري عمل کنند که هيچ کدام از اين جناح ها خود را منسوب به امام (ره)ندانند و علي رغم اينکه امام (ره) نسبت به برخي منسوبين به جريانات نظر خاصي داشتند. ... منتهي در جريان درگيريهاي سياسي و فعاليتهاي اجتماعي آن ايام بنا داشتند طوري حرکت کنند که بهانه دست کسي نياورد و فراجناحي نمود داشته باشد.
دوستان ما از يکي از فرمايشات حضرت امام (ره) ، تيتري را انتخاب کرده بودند که جهتگيري خاصي را دنبال ميکرد و جهت ديگري را تخطئه . امام (ره) پيغام داده بودند اين تيتر، تيتر من نيست و اين حرفي که شما از صحبتهاي من انتخاب کرده ايد(که البته به نحوي بود که از دو فراز حضرت امام (ره) تيتري را مونتاژ کرده بودند) و امام (ره) به اين تيتر اعتراض کرده بودند و بعد که ما توضيح داديم تفقدي نمودند و بعد هم نصيحت کردند.
هر چند آقای دعایی در اواخر مصاحبه صحبتهای دیگری هم، شبیه نتایجی که آقای رسایی سعی میکرد در انتها به آنها برسد، میکنند:
... مهمتر از همه ما در شرايطي هستيم که سکان اصلي نظام و انقلاب در دست عنصر فرهيختهاي است که به حق شايسته جانشيني امام (ره) را داشت و کسي چون حضرت آيتالله خامنهاي است. در هر يک از دوران صحبتها و برخوردهاي مقام معظم رهبري را هيچ گاه تخطئهآميز نديديم، بلکه حمايتآميز بود و چه در دوره اصلاحات و چه در دوران سازندگي و چه در دوران فعلي که نماد اصولگرايي را تبليغ ميکند. به هرحال در هريک از اين دوران آنچه هدايت اصلي اين کشتي را و اين حرکت و جريان را به دست داشته، و نظارت هوشمندانه و دقيق بر امور داشته، اين جانشين شايسته و خلف صالح امام (ره) است که به شايستگي نظارت، هدايت و راهبري ميکند. ماهيچ نگراني نداريم و نميتوانيم بگوييم در هريک از اين دوران انحرافي بوده يا توطئهاي در کار بوده تا انقلاب را از مسيرش خارج کند...
*
غرض تکرار این حرف قدیمی و بدیهی بود که استدلالهای خوب همیشه ره به نتایج درست نمیبرد، و حرفهای خوب لزوما متکی بر مبانی و استدلالهای درست نیستند. میان مقدمات و نتایج فاصله ی منطقی هم بسیار است، چه برسد که عوامل غیرمنطقی و فرامنطقی هم دخالت و وساطت کنند.
سیزده آبان امسال شاید اولین باری بود که دلیلی چنین ملموس داشتم برای آن که "هر چه فریاد دارم، بر سر آمریکا بزنم"؛ هر چند، بیشتر به فریاد زدن بر سر لباس شخصی و یگان ویژه و موتوریهایی گذشت که مردم بیدفاع را زیر ضربههای خود داشتند.
به هر حال، گویا چه در این سرا کتکزن باشی و چه کتکخور، آتش "تروریسم" خشک و تر نمیشناسد، وقتی که مینویسند:
Under § 306 of the Enhanced Security and Visa Entry Reform Act, which places restrictions on issuance of visas to nonimmigrants who are from countries that are state sponsors of international terrorism
*
با این حال، عجیب آن که، ناراحت نیستم. دوستی که به سرنوشتی مشابه دچار شده مینویسد: ناراحت که نیستی؟ جواب ام –همراه قدری تعجب و ناراحتی از اصل سئوال- این است که: معلومه که نه.
شاید به خاطر هیجان است که دوست دارم بمانم، شاید به خاطر احساس احمقانه وظیفه. شاید به خاطر دوری بی بازگشت از خانواده و دوستان است که چندان راغب به رفتن نیستم، شاید به خاطر تنبلی یا حجم کارهای مانده. شاید هم به خاطر سبکی ولنگارمآبانه ای است که این روزها دچارش هستم، و این امکان را میدهد که نه به چیزی تعلق داشته باشم و نه از از دست دادن چندان ناراحت باشم و نه به به دست آوردن چندان مایل؛ سبکی ای که از دلِ سنگینیِ افسردگی و بیمیلی بر میآید، و با به هم ریختن تصور هر گونه نظم و پیشبینی و آینده، در اثر مشاهده و احساس دیوانگی و بیقاعدگی و بینظمی، نسبت دارد.
*
به مسئول تحصیلات تکمیلی اطلاع میدهم و بابت چند روز تاخیری که ناشی از اختلال در شبکه ی اینترنت است، عذر میخواهم. آخرش پسنوشت میزنم که: دنیای غریبی است؛ «برادران امنیتی اینجا» امثال مرا «عامل آمریکا» میدانند و «مردان امنیتی شما» مرا «تروریستی ایرانی».
اگر میدانستم «چوب دو سر طلا» چه میشود، شاید قدری پسنوشت ام مفصلتر میشد.
جمعه، آبان ۰۸، ۱۳۸۸
یک کار خوبی که این سایت دفتر حفظ و نشر آثار آیت الله خامنه ای میکند این است که به فراخور مناسبتها، فایل صوتی یا متن سخنرانیها، پیامها و بیانات مرتبط رهبر با آن موضوع و مناسبت را بازنشر میکند.
حالا، به مناسبت ولادت امام هشتم شیعیان هم بخشهای از پیام آقای خامنه ای به کنگره جهانی امام رضا در سال 66 را، با عنوان"شش تدبیر امام رضا علیهالسلام در نبرد با مامون" گذاشته اند. اگر وقت و حال داشتید، بخوانید. پیام، اول به تدابیر مامون، و سپس به سیاستهای امام رضا میپردازد، و در نهایت نتیجه گیری میکند.
قسمت منتخب من از همین بخش نهایی است:
...مأمون نه تنها با حضور او نتوانسته معارضان شيعي خود را به خود خوشبين و دست و زبان تند آنان را از خود و خلافت خود منصرف سازد بلکه حتي عليبنموسي مايهي امان و اطمينان و تقويت روحيه آنان نيز شده است، در مدينه و مکه و ديگر اقطار مهم اسلامي نه فقط نام عليبنموسي به تهمت حرص بدنيا و عشق به مقام و منصب از رونق نيفتاده بلکه حشمت ظاهري بر عزت معنوي او افزوده شده و زبان ستايشگران پس از دهها سال به فضل و رتبه معنوي پدران مظلوم و معصوم او گشوده شده است.
کوتاه سخن آنکه مأمون در اين قمار بزرگ نه تنها چيزي بدست نياورده که بسياري چيزها را از دست داده و در انتظار است که بقيه را نيز از دست بدهد. اينجا بود که مأمون احساس شکست و خسران کرد و در صدد بر آمد که خطاي فاحش خود را جبران کند و خود را محتاج آن ديد که پس از اين همه سرمايهگذاري سرانجام براي مقابله با دشمنان آشتيناپذير دستگاههاي خلافت يعني ائمه اهلبيت (عليهمالسّلام) به همان شيوهاي متوسل شد که هميشه گذشتگان ظالم و فاجر او متوسل شده بودند، يعني قتل.
بديهي است قتل امام هشتم پس از چنان موقعيت ممتاز به آساني ميسور نبود. قرائن نشان ميدهد که مأمون پيش از اقدام قطعي خود براي به شهادت رساندن امام به کارهاي ديگري دست زده است که شايد بتواند اين آخرين علاج را آسانتر به کار برد، شايعهپراکني و نقل سخنان دروغ از قول امام از جمله اين تدابير است، به گمان زياد اينکه ناگهان در مرو شايع شد که عليبنموسي همه مردم را بردگان خود ميداند جز با دستاندرکاري عمال مأمون ممکن نبود.
هنگاميکه ابيالصلت اين خبر را براي امام آورد حضرت فرمود: "بار الها، اي پديدآورنده آسمانها و زمين تو شاهدي که نه من و نه هيچ يک از پدرانم هرگز چنين سخني نگفتهايم و اين يکي از همان ستمهائي است که از سوي اينان به ما ميشود."
تشکيل مجالس مناظره با هر آن کسي که کمتر اميدي به غلبه او بر امام ميرفت نيز از جمله همين تدابير است. هنگاميکه امام، مناظره کنندگان اديان و مذاهب مختلف را در بحث عمومي خود منکوب کرد و آوازه دانش و حجت قاطعش در همه جا پيچيد، مأمون در صدد برآمد که هر متکلم و اهل مجادلهاي را به مجلس مناظره با امام بکشاند، شايد يک نفر در اين بين بتواند امام را مجاب کند. البته چنان که ميدانيم هر چه تشکيل مناظرات ادامه مييافت قدرت علمي امام آشکارتر ميشد و مأمون از تأثير اين وسيله نوميدتر....
دیروقت بود و تلویزیون فیلم امام رضا را، که با ناشیانهترین کاتهای ممکن از سریال آن ساخته شده بود، نشان میداد.
داستان به ماجرای پذیرش ولایت عهدی رسیده بود: مأمون، خلیفه ی وقت، برای حفظ "نظام اسلامی" از خطر تفرقه و آشوب ناشی از معارضه ی قویترین معترضان و منتقدینِ حکومت عباسی، یعنی اپوزوسیون علوی، پیشنهاد مشارکت در قدرت به امام شیعیان میکند. بعد از کش و قوسهای فراوان، امام پیشنهاد را، بشرطها و شروطها، میپذیرد. علویان خوشحال از این واقعه، و در امنیت و آزادی متعاقب آن، بیرون میریزند و نمادهای سبز خود را آشکار میکنند. دیالوگ معترضین علوی چیزی است شبیه این: "لباسهای سبز خود را بپوشید، و به خیابانها بریزید".
شهر که شلوغ میشود، حاکم مشوش میشود و از اوضاع شهر میپرسد؛ کسی میگوید علویان سبز پوشیده اند و شهر را پر کرده اند. حاکم، امیدوار به بدنه ی اجتماعی ای که تصورش را میکرده و انتظارش را داشته، از تعدادِ طرفدارانِ خاندانِ عباسی میپرسد؛ هم او جواب میدهد برخی که تظاهر به طرفداری خاندان عباسی میکرده اند، حالا رنگ عوض کرده اند، و عده ای دیگر هم بهتزده و ساکت مانده اند. حاکم از مشاورش مشورت میخواهد؛ مشاور میگوید مشوش نشوید، بهترین کار این است که "خود حاکم لباس سبز بپوشد و در جمع حاضر شود" !
***
من ندیدم، ولی احسان میگفت سری جدید مصاحبه با همسران شهدا را که سیما پخش میکرده، خانم امیرانی خاطره ای نقل میکند از ایام ازدواج با حمید باکری، قریب به این مضمون که قرار گذاشته بودند تمام وسایل خانه را سبز بخرند؛ گویا با تفصیل و آب و تاب روایت میکرده که لوستر سبز پیدا نمیکرده اند و در به در دنبال اش میگشته اند.
***
دو روز پیش هم جوان مطلبی نوشته بود با عنوان "شازده کوچولو و میرحسین موسوی". کاری ندارم که چه قدر مربوط بود، و با جایگزینی میرحسین موسوی با بعضی دیگر چه قدر نوشته ی مناسبتر و مربوطتری از آب در میآمد. طراح محترم، نمیدانم از سهو و نادانی یا از عمد و سبزمخفیبودن اش، علاوه بر عکس میرحسین (که آن قدر خوب انتخاب، طراحی و رنگ شده بود که مثل شازده کوچولو دوستداشتنی بود، تا همچو "پادشاه متوهم و وسلطان مستبد سرزمین بیرعیت" مغرور و نفرت آور یا، دقیقتر، ترحم آور)، عکس شازده کوچولوی ماجرا را هم سبز کرده بود.
خب، فعلا که گویا بازارِ خوشخدمتیها گرم است، و متناظر و در ارتباط با آن، بازیِ لجنمالیها و نفرتپراکنیها: امان از عقدههایی که هیچگاه گشوده نمیشوند، و امان از مردمی که توانِ مهارِ کینهها و حقارتهای شان را ندارند. به عنوان مشتی -و تنها مشتی- از خروار:
{شجونی با ذکر خاطرهای از جلسه مشترک خود با موسویخوئینیها در زمان دادستانی کل کشور وی، گفت:} در یک جلسه زمانی که من صحبت کردم ایشان که دادستان کل کشور بود، میگفت که این آقای شجونی را باید دستگیر کرد برای اینکه در زمان میرحسین هم، مخالف میرحسین بود. من هم از آن جلسه قهر کردم و گفتم: بله بنده مخالف میرحسین بوده و هستم. من طرفدار آیتالله خامنهای (که آن زمان رئیس جمهور بودند) بودم.
و در ادامه:
در این انقلاب دو نفر فتنه اند یکی موسوی خوئینیها و دیگری بهزاد نبوی و تشکیلات نظام باید به حساب اینها برسد و اگر چنین اتفاقی نیفتد من اسم آنها را شاه سلطان حسین خواهم گذاشت.
*
«حمید امیدی» هم در «یادداشت روز» کیهان خط ثابت حمله به طرح وحدت و تقاضای محاکمه "سران اغتشاش" را پی گرفته است، با ادبیاتی که حتی برای اعصابِ میزان شده برای تحملِ سوهانِ روحِ کیهان هم عجیب و جانکاه است. فرازهای خواندنی این نوشته کم نیست، اما این گونه، در اوج، تمام میشود:
برخي از نخبگان و خواص سياسي در جريان انتخابات و حوادث پس از آن مردود شدند. آنان بايد مراقب باشند كه در آزمون پيش آمده مجدداً نمره ردي نگيرند. «وحدت» جزو اصول اسلامي و آموزه هاي انقلاب و امام(ره) است. «وحدت» امر مقدس و حرف حقي است كه اين روزها طرف باطل از آن به نفع خود برداشت ميكند.
شمشير عدالت جوي نظام به عمود خيمه معاندين و فتنه انگيزان نزديك شده است. كاري نكنيم كه كلام حقي چون «وحدت» بر سر نيزه ها رود.
که وقتی کنارِ خوشرقصیهای اخیر کسانی مثل آقای محمدجواد لاریجانی و استفاده ی ایشان از تعابیر غریبی همچون "انتحار سیاسی" و "رویکرد جدید ترور و خشونت" و "خروج بر امام عادل" قرار میگیرد، ترسناکتر هم میشود؛ اگر پای دلایل فرامعرفتی دیگری در کار نباشد.
یعنی نه از ذات ناپاک، که از بخت بد ما است که با هر که معاشرت میکنیم آلتِ دستِ آمریکا و انگلیس خبیث از آب در میآید و اغتشاشگر و برانداز و توزرد از کار. همین اول گفته باشیم که آنها که کارشان ظنّ بد بردن است، خدای ناکرده، ظنّ بد نبرند، که گفت ان بعض الظن اثم.
.
آن از آن رفیق نارفیق جلای وطن کرده که تازه، به یمن افشاگریهای برادر ارزشی پ.ف.، فهمیده ایم پایان نامه اش "نقشه عملیاتی کودتای مخملی" بوده و ما نمیدانستیم.
پایان نامه ای که نشد تا آخر بخوانیم بل که کارمان را خوب یاد بگیریم؛ هر چند شاید این که در انتخابات بد عمل کردیم و موفق نشدیم هم به همین خاطر بود که درست آن چه را باید میخواندیم نخواندیم. شاید هم تقصیر آن ستادِ فشل بود که جزوه هایی را که باید پخش میکردند در گاوصندوق –گاو صندوقی لابد به بزرگی مخزن نگهداری از پایان نامه های کتابخانه دانشکده ی حقوق و علوم سیاسی- نگه داشتند، تا این وظیفه شان را هم مثل باقی وظایف به نحو احسن انجام ندهند.
.
این هم از این یکی رفقا، که خواسته یا ناخواسته، دانسته یا نادانسته، به فرموده ی مولانا مولانا، اسیر "یک توطئه رسانه ای" شده بودند. چرا که "اين فيلم چند ماه قبل از حوادث اخير در کشور طراحي شده" و شک نباید داشت که "تهيه اين فيلم با حوادث اخير کاملاً مرتبط بوده".
آن وقت ما از همه جا بیخبر، میرویم و این عناصر معلوم الحالی را که خود برنامه داشته اند برای انتخابات و براندازی، دعوت میکنیم که بیا از این ورای ستاد گذری. غافل از این که این که کسی بلند شود برود بنشیند در جلسه ی نقد فیلم و بعد از فیلم با کسی صحبت کند و قانع اش کند و بکشاندش از آن طرفها گذری هم از دسائس و مکائد شیطانهای بزرگی است که، بلانسبت قادرتر و عالمتر از قادر و عالم متعال، بر هر چیزی دانا و به هر چیزی توانا هستند، و نخِهای پندار و گفتار و کردار تو را، بی آن که خود بخواهی و بدانی، چون عروسکی در دستهای اراده ی خود دارند، تا راهرو، بل راهبر نقشههای شوم و شیطانی شان شوی.
.
خلاصه، ما که از اول گفتیم از اول بختیار نبوده ایم؛ به نشانِ بیدمی کرهخر زبان بسته مان، این رفقای ناباب را نه از جاذبه ی جنسِ خراب از برای همجنس خرابتر اش، که از بختِ بد و سادگیِ شارلاتانپسندمان بدانید.