قلعه
پایین قلعه می گویم چه طور آن بالا بند می شده اند؟
اولی می گوید حشیش را دست کم نگیر.
دومی می گوید نه، هیچ چیز جای ایمان و ایدئولوژی را نمی گیرد.
ء
در روستایی که قلعه ی الموت مشرف به آن است عروسی است.
باد خوبی می آید و صدای اش را راست تا بالا می آورد.
ء
از پله ها که پایین می رویم به آخرین فرمانروا فکر می کنم و می گویم چه حقارتی -به ناحق- کشیده وقتی قلعه ی سیصد چهارصد ساله را تحویل مغول ها می داده.
از سومی می پرسم جای اش بودی در آن حال چه می کردی؟ می گوید اصلاً تحویل نمی گرفتم.
ء
0 comments:
ارسال یک نظر