یکشنبه، مرداد ۲۷، ۱۳۸۷

قلعه

پایین قلعه می گویم چه طور آن بالا بند می شده اند؟
اولی می گوید حشیش را دست کم نگیر.
دومی می گوید نه، هیچ چیز جای ایمان و ایدئولوژی را نمی گیرد.
ء
در روستایی که قلعه ی الموت مشرف به آن است عروسی است.
باد خوبی می آید و صدای اش را راست تا بالا می آورد.
ء
از پله ها که پایین می رویم به آخرین فرمانروا فکر می کنم و می گویم چه حقارتی -به ناحق- کشیده وقتی قلعه ی سیصد چهارصد ساله را تحویل مغول ها می داده.
از سومی می پرسم جای اش بودی در آن حال چه می کردی؟ می گوید اصلاً تحویل نمی گرفتم.
ء