Nostalgia
چرم هایی بریده شده می فروشد که با آن تابلوهای خطاطی می سازند. یعنی از چرم ها برای نوشتن حروف، و به جای نوشتن شان با مرکب، استفاده می کنند. تو می رویم. نه جوان است و نه مسن. ریش های خاکستری دارد، به رنگ مبهم لباس یکسرش. ساکت است. جنس ها را کنارش چیده و میان آن ها نشسته. بعد از مدتی برانداز کردن اجناس مختلفی که دارد با کسی که همراه ام است –به گمان ام برادرم- چیزی را برای خرید انتخاب می کنیم. سکوت اش تغییر می کند، جوری که می فهمم بر آشفته است. می گوید که چیزی را این جا نمی فروشد. در قبح خرید و فروش می گوید و این که آغاز در هم شکستن تقدس است. خود ولو شده ام را جمع و جور می کنم و سعی می کنم جدیتی را که مدت ها است نه در خودم و نه در اطراف صحبت ام دیده ام باز بیابم. با بی منطقی و بی زمانی معمول خواب ها از موضوع خرید و فروش می گذرم و به سکوت و عزلت می رسم. می پرسم پس چه طور باید با آدم ها تعامل کرد؟
ء
*
*
ء
بیرون مغازه ام. می آیی. مثل همیشه که انگار اصلن نرفته ای و نه بودن ات، که نبودن ات، عجیب است. در تردید این که به کدام یک از دو مغازه برویم –دومی همان مغازه ی قبلی است و اولی مغازه ی سوت و کور پیرمردی- وارد اولی می شویم. مغازه شلوغ است (یا می شود؟). می نشینم و ناگاه –مثل خیل خواب های دیگر- فکر می کنم اگر خدا نکرده آن روز رفته بودی امروز این روشنی و شلوغی بودن ات چه تاریک و ساکت بود. اگر نذرهای آن روز اثر نکرده بود چگونه با زندگی ای که در لحظه لحظه اش مرگ و ظلمات جاری بود –امروز را می گویم؟؛ می فهمم و نمی فهمم اش- کنار می آمدم. وحشت می کنم. و از ترس –ترسِ نداشتن و از دست دادنی که مستلزم تعلق و دل بستگی است و سال ها است دیگر در بیداریِ زندگی تجربه اش نکرده ام- نذر را دو باره تکرار می کنم. و همان جا مشغول ادای اش می شوم: با حس عمل به وظیفه ای که روشنی را بر پا می دارد و در مرگِ روشنی _در مرگِ ترس از تاریکی جاری و امید به روشنی رخت بربسته_ مدت ها است که بی معنا شده است.
بیرون مغازه ام. می آیی. مثل همیشه که انگار اصلن نرفته ای و نه بودن ات، که نبودن ات، عجیب است. در تردید این که به کدام یک از دو مغازه برویم –دومی همان مغازه ی قبلی است و اولی مغازه ی سوت و کور پیرمردی- وارد اولی می شویم. مغازه شلوغ است (یا می شود؟). می نشینم و ناگاه –مثل خیل خواب های دیگر- فکر می کنم اگر خدا نکرده آن روز رفته بودی امروز این روشنی و شلوغی بودن ات چه تاریک و ساکت بود. اگر نذرهای آن روز اثر نکرده بود چگونه با زندگی ای که در لحظه لحظه اش مرگ و ظلمات جاری بود –امروز را می گویم؟؛ می فهمم و نمی فهمم اش- کنار می آمدم. وحشت می کنم. و از ترس –ترسِ نداشتن و از دست دادنی که مستلزم تعلق و دل بستگی است و سال ها است دیگر در بیداریِ زندگی تجربه اش نکرده ام- نذر را دو باره تکرار می کنم. و همان جا مشغول ادای اش می شوم: با حس عمل به وظیفه ای که روشنی را بر پا می دارد و در مرگِ روشنی _در مرگِ ترس از تاریکی جاری و امید به روشنی رخت بربسته_ مدت ها است که بی معنا شده است.
ء
*
*
ء
از خواب می پرم. روشنی را که دیده باشی خو کردن به تداومِ تاریکی سخت تر است. از این وحشت، مزه اش را از یاد می برم.
از خواب می پرم. روشنی را که دیده باشی خو کردن به تداومِ تاریکی سخت تر است. از این وحشت، مزه اش را از یاد می برم.
***
بعد التحریر:
می گویم ایمان!
می گوید ذکر نور بگو. ذره ذره.
می گویم مگر لرزانی نور شمع ها را ندیدی؟
می خندد.
می گویم نکند تو آن مجنون نما ای؟
ء
0 comments:
ارسال یک نظر