سه‌شنبه، آذر ۱۲، ۱۳۸۷

دو

.

بر فراز تپه ای هستیم که از یک سو به کوه و از سه سوی دیگر به شهر و کارخانه و اتوبان و ماشین می گشاید. بالاتر از این ها، لایه ای دود است که ساعت به ساعت بالاتر می آید تا به ابرها برسد و آبی آسمان را پنهان کند. و تازه تمیزی هوای این جا با تهران قابل مقایسه نیست.

بادهای بدی می آید که سرماخوردگی های مسری، که راحت در آسایشگاه ها همگانی می شود، را مزمن می کند. روزهایی که باد شدیدتر است تا کیلومترها دورتر را هم می توان دید. انگار کسی پس از سال ها تاربینی عینک بزند همه چیز، تا دوردست ها، واضح و شفاف می شود.

صبحگاه ها، یا وقتی می دویم، یا تمرین رژه می کنیم، به صف ماشین های بی صدا، که می روند و می آیند، به کارخانه ها و شهر، که مثل ماشینی زندگی هر روزه را شروع می کنند، می نگریم و احساس برفراز بودن و از همهمه به دور بودن می کنیم: بندگانی نشسته در جایگاه خدایگانی.

این جا تا چشم کار می کند افق است. اگر در شهر گهگاهی از آدم ها و ساختمان ها و ماشین ها سر بر می گیری و به بام ساختمانی یا نوک درختی یا گوشه ی آسمانی می نگری، این جا، در عوض، سهم آسمان و ابر و افق چندین برابر سهم ناچیز آدم ها و تمدن و شلوغی است. صبح ها، که ابر و دود عزم وصال می کنند، یا ظهرها، که شعاع نور آفتاب بر ابرها می پاشد و از آن ها می ریزد، یا غروب، که افق سرخ می شود، کم پیش نمی آید که حسرتِ دوربین عکاسی ای را بخوری که داشتن اش مغایر اصول حفاظتی است. خورشید هر ساعت جلوه ای می کند و ماه، در هر روز از ماه و ساعتی از شب، چیزی در چنته دارند.

خوبی ها اما به همین گریزهای از ترافیک و آلودگی هوا و آلودگی صوتی و انسانی (و البته آلودگی ارتباطی) خلاصه نمی شود. آرامشی دارد که خلاصی از آلودگی های ذهنی و کاری می آورد: از تردید تصمیم گیری خبری نیست، و تشویش کار و بار و ضرب الاجل، جبراً و بی عذاب وجدان، از دوش ذهن ات برداشته است.

و البته فرصت خوبی است که جای کسانی بنشینیم که همیشه از این سوی میله های دانشگاه دیده ایم. (و مگر نه این که احتمال رفع بسیاری نزاع ها بیشتر می شود، اگر بیاموزیم بیشتر خودمان را جای یکدیگر بگذاریم؟)

برای مایی که سپاه را نه آن جماعت شبه نظامیِ آغاز انقلاب و جنگ، در دوران تشکیل اش، که ابزارِ سرکوبی شبه انتظامی در دوران تثبیت اش دیده ایم، وقتی پشتِ میله های دربِ دانشگاه سودای بیرون رفتن و فریاد زدن داشتیم و نمی توانستیم، و آن ها را با چهره های خشمگین و پر کین، با لباس یا بی لباس، مشتاق داخل آمدن می یافته ایم _می توانستند یا نمی توانستند. آن ها ما را "مرعوبین یا مجذوبین" غرب می دیدند که خون شهدا را پامال می کنیم، و ما آن ها را مطلق اندیشانی انحصارطلب که آزادی را. دانشجوهای نسل های پیشتر اگر مجاهد و فدایی بودند و دانشجوهای نسل پیش اگر به جای حضور در کلاس های دانشگاه در جبهه ها جان می دادند، سهم زبدگانِ نسلِ ما از مبارزه پرت شدن از ساختمان بود و توبیخ و تعلیق و زندانی که آرزو می کردیم به دست وزارت اطلاعات باشد نه دستگاه های اطلاعاتی موازی.

حالا، این جا، به جای این که بیانیه بنویسیم و چکمه پوشانی که از علم و قلم چیزی نمی دانند را نهیب زنیم، خود، پوتین به پا، مشق نظم و نظامی گری می کنیم، تا چیزهایی جدید بیاموزیم: تا بیاموزیم که گویا چندان هم عقل سالم در بدنِ سالم نیست؛ که جایی که تحکم و یقین لازم است به جای شک دستوری باید تسلیم دستوری را آموخت؛ که چهره ی نظامی و مدوّن دین از چهره ی تحقیقی اش چه قدر متفاوت است. و سعی کنیم بفهمیم کسی که از ابتدا در این فضا می آید و تا انتها در آن می بالد جهان اش چه قدر متفاوت است.

.

2 comments:

ناشناس گفت...

این یادداشتها مربوط به حالاست یا خاطره اند؟
خیلی خواندنی اند. مرسی
اینترنت هم به راحتی در دسترس است آنجا؟

sdrsd گفت...

چند روز پیش خاطره نبودند و حال بودند.
حالا هم از اینترنتِ خانه پُست می شود.