مرگ، ابتذال و شکنندگی
.
دو سه هفته پیش گفتند بستری شده. زنگ زدم و احوال پرسیدم. گفتند جدی نیست، به زودی مرخص میشود. زود را چنان گفتند که از بیمارستان رفتن گذشتم.
چند روز پیش زنگ زدم که دوباره احوال بپرسم و قراری کاری بگذارم. قرار شد در چند روز آینده سری به شان بزنم؛ گفت شاید تا آن روز مرخص هم شده باشد و وقتی بیایی ببینی اش.
دیروز که رفتم، وقتی دیدم نیست، تعجب کردم که چرا هنوز مرخص نشده و به دفتر نیامده، و نگران شدم که نکند مریضی جدی باشد. پرسیدم حال شان چه طور است؟ دوست و همکارش، که حالا چشمان بیدقت ام میدید صورت همیشه اصلاح شده اش ته ریش یکی دوروزه ای دارد، سری تکان داد و گفت: تمام شد. ریه را که باز کرده بودند، سرطان با چنان سرعتی عود کرده بوده که پیش از آمدن نتیجه ی نمونه برداری قلب ایستاده بوده.
و من حتی نمیدانستم چه باید بکنم، یا چه احساسی باید داشته باشم، یا به کدام خاطرات فکر کنم، یا چه طور میان باور و ناباوری رفت و آمد کنم تا به تعادل برسم، یا چه طور پاکتی را که قرار بود خودش بدهد بردارم و بروم، یا چه طور آن همه طرح و برنامه و آرزو برای گسترش کارش را فراموش کنم، یا این که به این فکر نکنم که چه طور به او بگویم ممکن است دیگر آن جا نروم.
و این چیزی است که از بس این روزها پیش میآید، دیگر حتی بیاحساسی و سنگشدگی اش هم آزارت نمیدهد. حتی اگر از این آزار ندیدن دومی در رنج و آزار باشی.
.
.
.
شاید بیربط:
این روزها به این فکر میافتم (با این که سعی میکنم از سر بیرون اش کنم) که نسل پیش اگر با آرمان شهادت به استقبال مرگ میرفت، مواجهه ی نسل ما -و به خصوص جوانترها- بیش از آن که مواجهه ای حماسی و آرمانی و معنادار باشد، پوچ انگارانه و از سر بیمعنایی و حس ابتذال است.
هر دو دسته از مرگ نمیهراسند: اولی برای آن که آن را پلی به سوی بهشت (چه اینجهانی، و چه آنجهانی) مییافت و در این پلبودگی معنای اش را میجست؛ دومی اما نه برای بهشتی که دیگر به آن باور ندارد، که به خاطر جهنمی که هر روز میبیندش و زندگی اش میکند، از آن پل (بل که از هر پلی که به جایی دیگر جز این جا ببردش) استقبال میکند.
اگر برای دومی، با چنین نگاهی، فعالیت و مبارزه معنا مییابد، مبارزه و فعالیتی صرفا نفیی و پوچ انگارانه است. شاید شبیه چیزی که هیوبرت دریفوس در بررسی "از نفس افتاده" ی گدار آن را نهیلیسم فعال (active nihilism) مینامد، و به نیچه اش نسبت میدهد (از پادکستهای درس "اگزیستانسیالیسم در ادبیات و فیلم"، این جلسه).
تا "راه سبز امید" با این "سیاهی"ها و "نومیدی"ها چه کند، و به کدام فردای شان راه نماید.
.
4 comments:
خيلي آسان دربارهي نسل پيش حكم صادر ميكني. در آن نسل، چنان كه در نسلهاي پيشتر، بودند كساني كه بهشت را ميخواستند. بعضيشان در اين راه مردند، باقيشان با خشونت تمام بهشت خودشان را به ديگران و به همه تحميل كردند. اما در همان نسل، چنان كه در نسلهاي پيشتر، بودند آنهايي كه "نه بخاطر آفتاب، نه بخاطر حماسه، به خاطر سایه بام کوچکش، به خاطر ترانه ای کوچک تر از دست های تو، نه بخاطر دریا
به خاطر یک برگ، به خاطر یک قطره
روشن تر از چشمهای تو، نه بخاطر دیوارها، بخاطر یک چپر، نه بخاطر همه انسانها، بخاطر نوزاد دشمنش شاید، نه بخاطر دنیا، به خاطر خانه تو، به خاطر یقین کوچکت، که انسان دنیائیست، ...، بخاطر هر چیز کوچک و هر چیز پاک به خاک افتادند.".
به اين زودي فراموش كردهاي لبخند دختركاني كه شهر را با روبانهاي سبزشان از خود بيخود كرده بودند؟ پوچياي در كار نخواهد بود فقط اگر بخواهي آن لبخند را بر لب دختركان بازگرداني.
نمي توان نظرتان را عمومي فرض كرد مبارزه از سر ابتذال نيست تازه هدفي پيدا شده است فراي روزمرگي براي من مبارزه سراسر اميد از ياد رفته است
عذر تاخیر؛
ناشناس:
حق با شما است، شاید درباره ی نسل پیش آسان حکم میکنم، کما این که شاید درباره ی نسل بعد نیز هم. اتفاقا میخواستم این تردید را اضافه کنم، اما گمان میکردم پیدا است که آن چه این جا مینویسم تصور من و احساس من، چه نسبت به نسل پیشین و پیشترین و چه نسبت به نسل پسین، است، و افزوده نیاز ندارد.
اما: گمان کنم از عنوان این نوشته (یا دست کم ترکیب "مرگ" و "ابتذال" و "شکنندگی") نظر من نسبت به کسی مثل شاملو (که البته از نسل پیشتر است و نه از نسل پیش) معلوم بود. از قضا به نظرم او -و شاید نسل او، فرزندان کودتا- به این پوچی بیشتر ره برده باشند، حتی اگر ندانم نسلی که انقلاب کرد -هم چون این نسل- چیزی از آن دانسته است یا نه.
همچنین، دقت کنید که من برای پوچی و پوچ انگاری ارزشی قائل نشده ام یا آن را اصیل ندانسته ام (همچون برخی فلسفیمشربها). حتی شاید وقتی از احساس ام نسبت به نسل خود و نسل بعدی گفته ام، این پوچی بیش از آن که وجه فلسفی و وجودی داشته باشد توصیفی جامعه شناختی-روان شناختی باشد: شرایط سیاسی و اجتماعی و فرهنگی -و البته اقتصادی- نامطلوب امید و آرمان را میکشد، و قادر است در نفی امید و معنا، هر حرمت و ارزشی را بیحرمت و بیارزش کند و به زندگی رنگ ابتذال و بیمعنایی بزند. نمیدانم از محسن نامجو چیزی شنیده اید یا خواندنش را خوش میدارید یا نه، ولی برای من موسیقی او، صدای او و شعر او نماد و ندایی از این نسل است. نفس این که مثل منی این موسیقی را خوش میدارد، بصیرتهای جامعه شناسانه و روانشناسانه ی عمیقی در خود دارد، که به زعم من، یکی از مولفه های توصیف و تفسیرش همان سیاهی و پوچی -و البته اعتراض و نفی حرمت و تقدس- است. هر چند شاید مخاطب این موسیقی عام نباشد، و محدود باشد به بخش جوان طبقه ی متوسط شهری.
درباره ی لبخند دختران -و البته پسران- شهر هم، اتفاقا توصیف پیش گفته از پوچی و سیاهی هیچ مغایر این شادیها و سبزیها نیست (که شاید موید و موافق آنها هم باشد). چرا که عقده های فشرده شده و فروخورده ی همین شادیها و سبزیها است که زیر فشار و سرکوب تبدیل به سیاهی و پوچی میشود. این طور که نگاه اش کنی، پیدا است که چون فشار را برداری، در اولین مجال رهایی و ظهور، از دل سیاهیها سبزی میروید و خلاء پوچیها را میل به شادی و حضور پر میکند.
فاطمه:
ابتذال را به معنای مسخرگی و بی ارزشی، و درباره ی نسل جوان به کار نبرده ام. "ابتذال" صفت مرگ است، به همان معنا که "اگر چه دستانش از ابتذال شکننده تر بود". به معنای پیش پا افتادگی، روزمرگی، عادی شدن آن چه باید اهمیت داشته باشد و عادی بودن اش نفس ابتذال است. به این معنا این روزها پدیده ی مرگ برای مان "مبتذل" یا پیش پا افتاده شده است، همان طور که زندگی. این نوشته از ابتذال مرگ و زندگی در این معنا است که مینالد. پیدا است که زندگی مبتذل ره به مرگ مبتذل میبرد، و از سوی دیگر، و در ارتباط با آن، پیش پا افتادگی مرگ زندگی را نیز بیمعنا میکند.
ارسال یک نظر