پنجشنبه، دی ۰۳، ۱۳۸۸

زندان و آبرو



یکی دو روز پیش از دستگیری، چهار نفری در ماشین بودیم، که بحث به زندانی‌های سیاسی و از آن میان به بهزاد و مرخصی و بازگرداندن اش با آن وضع پزشکی به زندان رسید. سجاد با شور نقل می‌کرد که می‌گفته جز این که حربه ای ندارند، آن قدر زندان می‌رویم تا این هم بی اثر شود.
*
از دوستان و نزدیکان، یا از دورترها و غریبه تر ها، هر کسی می‌شنید (یا می‌شنود) که سجاد را گرفته اند باور نمی‌کند.
مثل منی را اگر می‌گرفتند، ده نفری از ریخت و قیافه ام خوش شان نمی‌آمد، ده نفر دیگر اخلاق ام را خوش نمی‌داشتند؛ ده نفری را جواب سلام نداده بودم، ده نفر دیگر را آزار داده بودم؛ با ده نفری آب مان توی یک جو نمی‌رفت، با ده نفر دیگر اختلاف سیاسی یا سلیقه ای داشتم. بعد هم، هر کسی می‌توانست برای این دستگیری توجیهی بیابد: شر بودم، غدی می‌کردم، بالاخره سیاسی بودم، گاهی تند می‌شدم، چه بسیار که از مرزهای تعادل و انصاف می‌گذشتم، ...
برای او اما متاسفانه یا خوش‌بختانه- هیچ کدام این‌ها کار نمی‌کند:
مامور پارک می‌گوید: اِ، او که آزارش به کسی نمی‌رسید، آخرین کسی که می‌توانستم تصور کنم بگیرند او بود.
از میان خیل کسانی که نگران و دنبال کارش هستند، اگر چند نفری انجمنی هستند، دو نفری هم بسیجی هستند: دوستی می‌گفت چند نفری فکر می‌کرده اند بسیجی است و از دستگیری اش متعجب شده بودند.
چند نفری، که تا همین اواخر هم به هیچ صراطی مستقیم نبودند و با هیچ دلیلی قانع نمی‌شدند، بعد از شنیدن خبر، دچار تغییر گشتالتی شده اند: چیزها و کسانی که پیش از این می‌ستوده اند را نقد می‌کنند، و به همان چیزها یا کسانی که مستحق مدح شان می‌دانسته اند فحش می‌دهند.
نه امروز، که یلدا را در زندان گذرانده و تاسوعا و عاشورا را هم می‌گذراند، که از همان روز اول یا دومی که نبود، نه تنها نزدیکانی مثل ما، که علی الاصول معمول است جای خالی و عکس‌های اش را ببینیم و در خلوت یا جلوت اندوه خوریم، که دیگران هم در جمع‌های دیگر جای خالی اش را حس می‌کردند و یادش می‌کردند.
*
خلاصه این که، بعضی زندان‌ها آبروی افراد را می‌برند، بعضی آبروی زندان را.


2 comments:

بهار گفت...

مامان که اصلا ندیده اش هم در مجلس ختم یکی از اقوام که ختم انعامی بوده ناغافل حسابی برایش دعا کرده بود و اشکی... غرضم چیزی نبود جز یادآوری که حق رها نکند چنین عزیز نگینی به دست اهرمنی

الهام گفت...

چون كار او تمام بلند شد و سخن او در حوصله‌ي اهل ظاهر نمي‌گنجيد، هفت بارش از بسطام بيرون كردند.
شيخ مي‌گفت:چرا مرا بيرون مي‌كنيد؟
گفتند: از آن‌كه مردي بدي.
گفت: نيكا شهرا، كه بدش بايزيد بود!