پرسشی در روانشناسی
شاید کسانی دیگر هم مثل من باشند که این روزها گاه و بیگاه خود را درگیر مسائلی در روانشناسی سیاسی یا حتی خود روانشناسی بیابند.
به موازات باقی فکرها و اندیشه ها و تحلیلها و آینده اندیشیها، چیزی دیگر هم همواره حاضر و در کار است: تلاش برای فهم آنها که نمیفهمی شان، و متعاقب –و در ادامه ی آن- تلاش برای پیشبینی نحوه ی اندیشه و بعد رفتارشان. بعضی از این سئوالها و نفهمیها حتی ارزش –و بهت- معرفتی و شناختی شان بر ارزش و اهمیت عملی و راهبردی شان اولویت و ارجحیت دارد؛ چیزی چنان که اگر ندانی و بمیری، گویا واقعا در رنج مرده ای.
این نفهمیدنها البته متعدد، متفاوت و از انواع مختلف است: برای بعضی، موضوع این نفهمیدن وقاحت است؛ نمیفهمی چه شخصیتی، چه تربیتی، چه محیطی، چه سازوکار روانشناختی ای، و شاید چه ساختار ژنتیکی ای، به آنها اجازه میدهد در مقام انسانهایی معمولی –و نه اژدهاهایی افسانه ای یا موجودات شروری خیالی- هنوز این قدر وقیح و پررو، و بی اصول و اخلاق باشند. برای بعضی، موضوعِ این نافهمی رذالت و سبعیت است؛ سخت است دریابی چه محیطی یا چه عوامل و شرایطی چنین شخصیتی را میپرورَد که این طور رذیلانه و وحشیانه، بزند و بدرد و ببُرد و ببَرد.
اما باز این موارد، مواردی که از حس عرفی و عمومی روانشناختی و اخلاقی این قدر دور اند، آن قدر ایجاد مسئله نمیکند که مواردی که نزدیکتر و مانوسترشان مییابی و تا پیش از این، گهگاه میپنداشته ای آنها را میفهمی. به عبارت دیگر، ایجاد درجه ای از نافهمی در مسئله ای که پیشتر به نسبت فهمیدنی اش مییافتی، شگفتی و به هم ریختگی نظری بیشتری ایجاد میکند از مواجهه با مسئله ای که از آغاز و از بنیاد نمیفهمیده ای؛ چرا که دومی طرح یک مسئله ی جدید ناشناخته است، و اولی تبدیل مسئله ای شناخته یا نسبتا شناخته به مسئله ای غریب و جدید.
برای مثال، سخت است به کسی که اظهار نظرهایی از این دست اش را صادقانه و فهمیدنی مییابی، مدلی نسبت بدهی که باقی سئوالها و تناقضات و ابهامهای ذهنی و گفتاری و رفتاری اش را با فرضهای ساده ی دیگر حل کند (فرضهایی از جنس فروض لازم برای حل مسائل نمونه هایی که پیشتر نقل شد، فرضهایی نظیر عدم صداقت، جهل، جهالت، رذالت، ...):
... هدف و هويّت و مسؤوليت اساسى رهبرى، دفاع از كليّت نظام و حفظ نظام است. چيزى هم بنده ندارم؛ جان و آبرو متاع كمى است براى اين كه در اين راه بذل شود؛ و من كاملاً آمادهام اين دو عنصرى را كه دارم، بذل كنم. دوره جوانى ما - كه دوره لذّت بردن از زندگى است - در اين راه گذشته است. امروز هم در دوره پيرى هستيم. بنده امروز در سنينى هستم كه زندگى برايم اين قدر لذّتى ندارد. لذايذ زندگى براى ما، امروز ديگر لذايذ نيست. در آخر عمر، در فصلانحطاط عمر، در فصل ضعف قواى جسمانى و بقيه قواى موجود بشرى، دلبستگىاى به حيات نيست. آنچه بنده دارم - جان و آبرو - مال اين راه است؛ مال هم كه الحمدللَّه ندارم...
*
آنها که قدری از فضای احساسی فاصله میگیرند و سعی میکنند منصفانهتر و تحلیلیتر به وقایع نگاه کنند، گهگاه میکوشند آگاهانه یا ناآگاهانه تلاشهای نظری چندی برای توضیح این پدیده بکنند. چنین است که بعضی از نقش ساختار استبدادآور (استبداد، و نه دیکتاتوری؛ تا آن جا که استبداد خوی فرد است و دیکتاتوری خصلت نظام) در تبدیل خوی حتی فرشتگان میگویند، بعضی از عوامل فرهنگی و ایدئولوژیک (در اینجا، فرهنگ مذهبی ای که به نوعی از گفتار/گفتمان اجازه و مجال میدهد) حرف میزنند، بعضی پای عوامل و ساختار اطلاعرسانی توهمزا و واقعیتگریز را (در شرایط تبدیل نظام از ساختاری انتقادی و خوداصلاحگر به ساختاری ارادتسالار و نه شایسته سالار) پیش میکشند، و جز آن و نظایر آن.
اما، با وجود تمام این عوامل، باز هیچ کدام جای تبیین روانشناختی را نمیگیرد: جهان از منظر "او" چگونه دیده و تفسیر میشود (به آن تعبیر مشهور در فلسفه ذهن، مأخوذ از مقاله مشهور تامس نیگل، که به نظر من سئوالِ سئوالهای فهم است: "او بودن به چه میمانَد؟"، یا: اگر جای او بودم چگونه بودم و "میدیدم"؟)، و چه عاملی –و مهمتر از آن چه "حال"(mood)ی- سبب میشود تا نوع خاصی از گفتار و رفتار، که محل سئوال است، دائما و توسط مکانیسمی درونی مستمرا تولید شود.
به عنوان مثال، شاید این نوشته ی نشریه سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی در شماره 88 عصر نو (23 شهریور 88) تلاشی در این راستا، البته برای مورد اسدالله لاجوردی، باشد ("نگاه لاجوری و فتنه تطهیر").
تحلیل و تعلیلی که در اینجا از این مورد ارائه میشود این است:
... از طرفي مرحوم لاجوردي نيز- به زعم بسياري از افرادي كه با او معاشرت داشته اند- از يك ذهن" دوگانه انگار " برخوردار بود. يعني تفاوت و چندگونگي در انديشه ها را قبول نداشت و مايل بود كه ديگر گروه هاي سياسي دگر انديش نيز دست به سلاح ببرند تا بهانه براي سركوب آنها هم فراهم شود تا به اين بهانه بتوان بساط دگرانديشي را جمع كرد. در ديدگاه او يك فعال سياسي يا يك حزب اللهي فقاهتي با قرائت راست بود يا يك عنصر منحرف برانداز وابسته به خارج. حالت سوم«نفاق» نام داشت.
(البته فکر میکنم ذهنیت صفر و یکی/ سیاه و سفیدی/ مطلق انگار/ قطبی اندیش/ ... اصطلاحات بهتری از "دوگانه انگار" باشد؛ چرا که "دوگانه انگار" یا فردی با شخصیت دوگانه را به ذهن میآورد، یا کسی که با منطق دوگانه –یک بام و دو هوا- و نه یکدست با امور برخورد میکند.)
و این طور ادامه مییابد:
... منظور از تز و تئوري مرحوم لاجوردي همان ذهن دوگانه انگار نسبت به پيدايش جريانهاي سياسي و فكري در جامعه است.گفتيم كه فرد مبتلا به ذهنيت دوگانه انگار به وجود طيفي از انديشه ها و ديدگاه ها باور نداشته و صرفاً به وجود دو قطب فكري متضاد و متخاصم قائل است. يعني«حد وسط» و «الامر بين الامرين (امري بين دو امر) را نميپذيرد و به رسميت نميشناسد. عنصر اصلي در ذهن دوگانه انگار را تز معروف «هر كه با ما نيست بر ماست» يا «هر كه دوست من نيست،دوست دشمن من است» تشكيل ميدهد. قائلان به اين تز به حق بودن خود و ناحق بودن هر فرد يا جريان غير از خود اعتقاد دارند و لذا وجود مخالف غيربرانداز و معتقد به روش هاي قانوني و چارچوب هاي آرماني را برنميتابند. معتقدند كه مخالف خوب، مخالفي است كه در جبهه دشمن باشد و تكليف خود را با ما روشن كند تا ما بتوانيم راحتتر تكليف خود را با او روشن كنيم. منتقد داخلي كه به انقلاب اسلامي، راه امام و قانون اساسي اعتقاد، اما به حاكميت موجود و حاكمان مستقر انتقاد داشته باشد، مخالف نيست، منافق است. ذهن دوگانه انگار چنين منتقدي را خطرناك تر از معاندان قسم خورده ميداند.
البته به عنوان سئوالی پیشتر و پایه ایتر، هنوز میتوان از علل شکلگیری ذهنیت قطبی اندیش و خودمطلقبین پرسید.
نوشته ای که نقل شد میکوشد برای این پدیده تبیینی سیاسی دهد: میل جناح راست، که با رانت زیسته و از این رو از رقابت در شرایط برابر ناتوان است، برای حذف رقیب خود، یعنی جناح چپ. در شرایطی سیاسی میتوان به این تبیین و تبیینهای مشابه دیگر فکر کرد، ولی به نظر من چیزی دیرپاتر و پایه ایتر هم در این مسئله وجود دارد. سئوال من باز سئوالی روانشناختی است. به نظر میرسد عنصری پایه ایتر در ذهنیت و روانشناسی بعضی افراد موجود است که در شرایط مختلف، آن نوع خاص از گفتار و رفتار را موجب میشود. شاید بشود سئوال را در صورت عام و کلی اش چنین پرسید: چه عواملی در شکلگیری ساخت شخصیتی و روانی فردی قطبی اندیش و خودمطلقبین یا خودحقپندار دخیل است؟ علیرغم عوامل متعددی که میتوان (با قدری تامل) برای پاسخ به این سئوال برشمرد، سئوال بزرگتر و سختتر از آن است که قرار باشد اینجا پاسخ داده شود. فعلا برای سئوال اول این نوشته همین مقدار کافی است که به وجود این گونه عوامل شخصیتی و روانشناختی توجه شود.
به عنوان مثالی دیگر، شاید بد نباشد به سراغ حوزه قرآنپژوهی برویم. به نظر میرسد فراتر از بدیهیات هرمنوتیکی درباره اثرگذاری پیشفرضها و پیشدانستهها و سئوالها در مواجهه با متن برای فهم آن، "حال" یا احوال فرد (که خصوصیات شخصیتی و روانشناختی هم جزء مهمی از آن است) در مواجهه با متن و فهم فرد از آن اثرگذار باشد. از این که آیا عوامل اول میتوانند در همان حال تاثیرگذار باشند و آن را تغییر دهند، و اگر آری چه قدر و چگونه، میگذرم: برای مثال، ممکن است کسی استدلال کند که تغییر سئوال اصلی در خواندن متن یا افزوده شدن دانشی جدید به خواننده، حال او را در مواجهه با متن تغییر میدهد؛ اما از سوی دیگر نیز ممکن است استدلالی بدیل به این شکل وجود داشته باشد که گزینش سئوال از متن یا حتی فهم همان دانش افزوده شده نیز متاثر از حال و ساختهای پیشین روانشناختی خواننده است.
بگذریم؛ کتابی است با عنوان "طرح کلی اندیشه اسلامی در قرآن"، از آیت الله سیدعلی خامنه ای، که اولین چاپ آن آبان ماه 1353 منتشر شده. کتاب، که چاپ بیست و یکم اش دست من است و 136 صفحه دارد، نوعی انتخاب و تقسیم بندی موضوعی آیات قرآن است (حدود 200 آیه، و در چهار موضوع: ایمان، توحید، نبوت و ولایت). هر فصل از تعدادی زیرفصل تشکیل شده، و ابتدای آیاتی که ذیل آن زیرموضوع آورده شده توضیحی در حد دو سه پاراگراف آمده. توضیحات بیشتر ادبی، شاعرانه، احساسی، حماسی و انقلابی است و در چارچوبهای معمول تحلیل و استدلال نمیگنجد.
دو قسمتی که در ادامه نقل میشود، به ترتیب، از فصل 21 ( تعهد ایمان به نبوت)، و 22 (ولایت) است.
اولی چنین است:
... نبوت، قلمرو فکری تازه ای به وجود میآورد، اندیشه ای و راهی تازه و هدفی تازه مطرح میکند، و آن کسی مومن است که آن اندیشه را بپذیرد، آن هدف را بجوید و آن راه را بپوید. برای مخالف بودن، مخالفت کردن لازم نیست، موافقت و همراهی نکردن کافی است. در جبهه بندی میان نبی و معارضانش، هر که در میانه باشد نیز با نبی و از او نیست و هر که «با او» نباشد «بر او» است. این حقیقت ضمن دهها آیه ی قرآن، رسا و تردیدناپذیر، اعلام شده است: ...
که خب، پیدا است مثلا من نمیتوانم در آیه های نقل شده چنین معنا و تفسیری بیابم.
دومی هم، که درباره ولایت است، چنین است:
... این جمع که تشکیل «جبهه»ی متین و غیرقابل نفوذی را میدهند لازم است هر چه بیشتر، وحدت و خلل ناپذیری خود را استوار کرده و قویا سعی کنند که در جریانهای فکری و عملی مخالف، هضم و حل و نابود نشوند. این منظور، مستلزم آن است که از هر گونه اتصال و وابستگیهای دیگر –که موجب تضعیف و کمرنگ شدن جبهه ی مومن خواهد شد- بپرهیزند و در صورت لزوم و امکان، حتی روابط معمولی خود را نیز با آنان بگسلند.
این جبهه گیری و صف آرایی فکری و عملی در عرف قرآن «ولایت» (موالات، تولی) نامیده میشود.
همین جمع پیوسته –که سنگ زاویه ی جامعه ی اسلامی و پایه ی اصلی امت اسلامی است، آن روزی که به امتی نیرومند تبدیل شد و جامعه ای به شکل و قواره ی اسلام پسند بنا کرد، باز برای حفظ وحدت و یکپارچگی خود و جلوگیری از نفوذ و اخلال دشمنان، لازم است اصل «ولایت» را رعایت کند...
من شنیده ام که میرحسین موسوی هم دستی در قرآنپژوهی داشته، و حتی گویا چیزی هم در این زمینه نوشته. دوست میداشتم به عنوان نمونه، و برای مقایسه برخوردهای مختلف تیپهای شخصیتی مختلف (با احوال، پیشینهها، تجارب، ذهنیتها، سئوالها و عزیمتگاههای مختلف) با یک متن واحد، آن را مییافتم و مقایسه میکردم.
عجالتا، به عنوان نمونه ای آماده برای تطبیق و مقایسه، که علی الظاهر در پیشینه و سابقه فکری و نوع نگاه مذهبی قرابتهایی هم میان شان موجود است، شاید آقای عبدالعلی بازرگان مورد بدی نباشد. در همین چند روز اخیر، به لطف معرفی دوستی، درسهای قرآن ایشان را میشنیدم. اتفاقا سوره ی مائده را گوش میکردم، که بحث مشابهی درباره مفهوم ولایت در همان جا (در تفسیر آیات 48 تا 56، حدود دقایق 25 تا 35) در گرفت و مقایسه آن دو و تفاوتها و فاصله های آنها، در عین مشابهتها و اشتراکات، برای من جالب و آموزنده بود.
اگر به همان بحث قطبی اندیشی و سیاه و سفید بینی و حقپنداری و مطلق انگاری و جمود و تصلب برگردیم، شاید وجود لینک نشریه مدارا را در صفحه اول سایت عبدالعلی بازرگان، گویا و نمادین و از جهاتی توضیحدهنده بیابیم.
3 comments:
This is certainly worth publishing with a little bit of work (and obviously translation) have you thought of that?
زین لهم سوء اعملهم...اعمال زشت آنها در نظرشان زیبا نمود
یک روانشناس معروفی هست به اسم دکتر زیمباردو که آزمایش دانشگاه استنفورد را انجام داده که در آن یک گروه از دانشجو ها بطور رندوم به شکل صوری به دو گروه زندانی و زندان بان تقسیم شدند و قرار بود در یک محیط بسته دو هفته سر کنند. ولی به دلیل شدت خشونت و تجاوز گروه با اصطلاح زندان بان بر زندانیان فرضی آزمایش منحل شد. این آقا چند سال پیش هم قضیه تجاوز در گوانتانامو را بررسی کرد یک نظریه دارد که به آن میگوید لوسیفر ایفکت. تلاش کرده توضیح بدهد که چگونه شرایط محیط از آدمها هیولا می سازد
ارسال یک نظر