فانتزی خشم و خشونت و انتقام
"کیل بیل" را که میدیدم، برای ام چیزی نبود جز فانتزی. خوشساخت بودن و هنجارشکنیهای اش برای ام جذاب بود، اما بیشتر از آن که بفهمم اش، یا آن را کاریکاتور بزرگداشت و تعظیم یا هجو و خوارداشت چیزی بیابم، جنبه های فانتزی و خیالی اش پررنگ و جالب بود.
این بار که "بدنژادهای بدنام"را میدیدم، با این که همان قدر فانتزی بود، آن را بیشتر میفهمیدم. فیلم را بعد از وقایع عاشورا میدیدم، و گویی در آن زمان و در آن احوال، پرواز خیال بود به آن سمت که مهارش میکنی: به سمت "دل"خواه خشم رها شده در قالب خشونت برای انتقام. در همان حال که عقل و تحلیل حس فروخورده ی خشم و خشونت و انتقام را لجام میزد، احساس و غریزه به سمت واکنشی عکس العملی و "طبیعی" سر میکشید. و تارانیتنو داستان این واکنش غریزی بدون تحلیل و مهار را خوب میگفت.
در آن احوال، بزرگنمایی ظلم را در فیلم واقعیتر میدیدی، بعد از ظلمهایی که ملموس یافته بودی؛ بدنمایی اغراق شده ی بدمنها را بد نمیدانستی، بعد از بدیها و بدمنهایی که دیده بودی؛ خشونت غیرانسانی منتقمین را ناپسند نمییافتی و حتی گاه خوش میداشتی؛ و تقابل سیاه و سفید نیروهای خیر و شر را به حساب ناپختگی و عدم بلوغ راوی و داستان نمیگذاشتی.
*
سینما عرصه خیال است یا واقعیت؟
دوستی بود که نوع نگاه من به سینما و فیلمهایی را که میپسندیدم، نمی پسندید. میگفت سینما عرصه جولان خیال است، برای دیدن آن چه میخواهد ببیند. عرصه ی رئال زندگی به اندازه ی واقعی تلخ و سخت و پیچیده است، نیازی نیست در سینما هم واقعیت را بگویی و تحلیل کنی. نباید فیلم را به واسطه ی دوری اش از واقعیت بد بدانی، یا دنبال فکر و تحلیل در آن باشی. سینما جایی است برای رهایی خیال.
من مخالفتی با این نگاه ندارم. میشود خیال را تا منتهای دلخواه پرواز داد. مگر چند جا دست مان این قدر باز است؟ بگذار آزادی را لااقل در سینما –و، بگو، ادبیات، داستان، شعر، ...- تجربه کنیم. تا کی بند رئالیسم بر پای خسته و بسته ی خاطر نهیم؟ سورئالیسم نه انکار واقع، که تجربه ی فراتر رفتن از تلخیها و ناکامیها و قید و جبرهای واقعیت در تنها مجال آزادی فردی و حقیقی است. بگذار همچون تارانتینو، در خیال لااقل، "پوست از سر" نازیهای ظالم و بی شرف و بی وجدان به شکل واقعی بکنیم، وقتی در واقع به معنای مجازی پوست از سرمان کنده اند.
بالاتر، بگذار آن هیتلر –و هیتلرهای- قهار و جبار تاریخی و واقعی را در خیال مان، در سینمای مان، بکشیم. بگذار من تارانتینو نشان دهم اگر هیتلرها در جهان واقع دست بالا را دارند و هر چه بخواهند میکنند و هر که را بخواهند میکشند و کسی نمیتواند جلوی شان را بگیرد، لااقل من در فیلمهای ام، و در عرصه ی قدرت ام که برای مخاطبان ام باشد، او را، خلاف واقع و تاریخ، میکشم و جلوی جنایتهای بیشترش را میگیرم. چه فایده از تکرار واقعیتی که در آن هیتلرها دست بالا را داشته اند، دارند و خواهند داشت؟ بگذار میل به رهایی، آزادی و قدرت را فدای واقعگرایی نکنیم.
من مشکلی با این نگاه ندارم. بگذار به اندازه ی دو ساعت و نیم لااقل خوش باشیم. اما حواس مان باشد وقتی تصویری چنین فانتزی از هیتلرها و نازیها در عرصه ی خیال بسازیم، لاجرم در عرصه ی واقع، سیکل و مکانیسم واقعی تولید و تداوم هیتلرها و نازیها را نخواهیم "شناخت"، و بالطبع و بالتبع جلوی آن را نمیتوانیم بگیریم. مشابها، اگر در "عمل" خشونتی این چنین را برای مقابله با شرور تصویر و تقدیس کنیم، لاجرم در مقابله با تولید و تکرار خشونت در عرصه ی واقع موفق نخواهیم بود.
گویا جمع میزان رهایی و آزادی در خیال و واقع ثابت است: وقتی واقعیت به ما سخت و تنگ میگیرد، میل رهایی و آزادی در آرزوها بیشی میگیرد؛ و وقتی خاطر را به سوی راه و روشهای خیالی پرواز میدهیم، در واقعیت کمتر به موفقیت و مقصود میرسیم. مشابها، کامیابی واقعی هم با واقعنگری نسبت دارد و به همان نسبت تورم آرزو و خیال را کم میکند.
من ترجیح میدهم نسبت میان بهره های خیال و واقعیت ام متوازن باشد.
*
این نوشته به نوشته ی دو پست پیش ربطی داشت؟ گمان کنم بیربط نبود.
5 comments:
خیلی وقتها تخیلات ما نتایج خیلی واقعی و ملموسی خواهند داشت. اگر فرض کنیم یک عده یهودی جنایتکار هیتلر را با فجیع ترین شکل کشته باشند آنوقت چه احساسی خواهیم داشت. حداقل آن موقع یهودی ها را به شکل پیر زن و پیر مرد های مظلوم و آسیب پذیر نمی بینیم. فیلم نوعی قداست زداییست. قداست زدایی از یهودیت، از مظلومیت، از عشق و از انسانیت. مردم اینجا توی سینما در صحنه کشته شدن گوبلز و هیتلر کف میزدند و حسابی کیفور شده بودند. یک لحضه نا خود آگاه فکر کردم این مردم از دید هیتلر و گوبلز چه شکلی بودند. خیلی وحشتناک. کلا آدم ها خیلی وحشتناک هستند. شاید حالا بفهمیم چرا گوبلز و همسرش هفت دختر کوچک خود را پیش از شکست مسموم کرده و کشتند.
یک نکته بی ربط هم اینکه تارانتینو مخاطبش را خوب میشناسد. مخاطب این فیلم آمریکایی ها هستند نه من و تو. برای اینکه آمریکایی ها از فیلمی خوششان بیاید باید به آنها بگویی قهرمان هستند همانطور که می گویی فرانسوی ها مغرور و آلمانی ها باهوش هستند باید احساس قهرمان بودن را در آمریکایی ها تحریک کنی تا کیفور شوند
عالی بود
من از بخت بد فیلم را با دوبله فرانسه دیدم. با دوبله فرانسه و لابد با تزریق نا به خود فرهنگ فرانسوی در فیلم تمام لحظاتی که این بدنام های بد نژاد خشونت می کردند من چشم هایم را بستم و تارانتینوی محبوبم را سرزنش کردم اما باز نتوانستم دوستش نداشته باشم. چون شاید مدام به خودم گفتم که می داند که این خشونت که با مرگ هیتلر در فیلم از تاریخ حذف می شود چه کسی می داند که از طرف این منتقمین بازتولید نشود؟
بله، مجید. همان طور که گفتی نکته هم در همان "خوش آمدن" و "تحریک شدن" و "کیفور شدن" بود، همان چیزی که گاه با بهبود زندگی واقعی نسبتی اش نیست.
تمام حرف هم همین است که ملتهای مختلف، چه قهرمان و چه پهلوان، چه مغرور و چه متواضع، چه باهوش و چه کمهوش، برای آن که بر مصائب شان فائق بیایند و به آینده ای بهتر، با مردمانی بهتر، در این عالم خاکی، ره برند، چاره ای جز شناخت بهتر و واقعی (نه فانتزی و خیالی) گذشته و حال شان، و توسل به عقل و نقد و انصاف و تعادل و اعتدال و صبر و حلم و حزم ندارند؛ و گرنه همیشه احتمال این هست که شرور گذشته را به شکلی دیگر تکرار کنند و در چنبره ی تکرار تاریخ شان گیر بیافتند: یک روز اسیر یهودیستیزها، فردا گرفتار نازیستیزها؛ یک روز فاشیستها، فردا صهیونیستها.
البته من عجالتا کاری با نازیها و صهیونیستها ندارم و متاسفانه یا خوشبختانه دغدغه ی خودم و کشورم را دارم و درباره ی همان حرف میزنم. از این رو، انتخاب تارانتینو و فیلم اش هم تنها یک مثال بود.
ارسال یک نظر